چه غم که بسوزم، همین که تاریکی بر تو نتازد، کافی است.
ملِکا! ذکر تو گویم که تو پاکیِ و خدایی نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
مَلِک: پادشاه ، صاحب ملک . ج . ملوک ذکر: یاد کردن ، بیان کردن . یادآوری
خدا : 1 - آفرینندة جهان . 2 - مالک ، صاحب شعر فوق، بیت آغازین یکی از غزلهای «سنایی» است.
معنی: پادشاها! ]برای آرامش درونم[ از تو یاد میکنم که پاکیزه و آفرینندهای و جز به آن راهی که تو نشانم میدهی، نمیروم.
ملک: مناداست و (ا) حرف ندا.
منادا: کلمهایاست که بعد یا قبل از حروف ندا قرار گرفته و مخاطب جملهی وابسطه به خود میشوند. منادا در شمار جملهی کامل محسوب میشود و بیت فوق، شش جمله دارد: ملِکا! ذکر تو گویم که تو پاکیِ(پاک هستی) و خدایی(خدا هستی)/ نروم جز به همان ره که توام راه نمایی.
در سال گذشته خواندیم:« پاکا! ملکا! مُلکِ جانها از انِ توست و جمله دلها به فرمانِ تو». در این عبارت، «پاکا! ملکا!» هر دو منادا هستند. و (ا) پایانی کلمات، حرفِ نداست. منادا در حکم جملهی کامل است.
|
مُلک: سرزمین |
مَلِک: فرمانروا، پادشاه |
مِلک: خانه و زمین |
مَلَک: فرشته |
شناختهترین حروف ندا، عبارتند از: ای، یا، ا، ایا و ... . مثال: سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟ ...
تحمیدیه: به معنای حمد و ستایش خداوند و در اصطلاح عبارت است از مقدمهای که در آغاز کتابها در ستایش خدا و برشمردن نعمات و صفات او آورده می شود. و اکنون نمونه هایی از سرآغاز تحمیدیه ها را در ادب فارسی جهت استفاده همکاران می آوریم :
بسم الله الرحمن الرحیم فاتحه آرای کلام قدیم
**
بسم الله الرحمن الرحیم تاج سخن راست چو در یتیم
تاج سخن چیست ثنای خدا کوست به جانی و به گر نی به جای
**
بسم الله الرحمن الرحیم مطلع دیوان علی عظیم
ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهی دوم سده پنجم و نیمهی اول سدهی ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنانچه ازشعر سنایی برمیآید او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استاری داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی غیر از دیوان قصیده و غزل و ترکیب و ترجیع و قطعه و رباعی، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهی بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهی نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
الابنیه عن حقایق الادویه کتابی است در داروشناسی به فارسی اثر ابومنصور موفق هروی داروشناس ایرانی از قرن چهارم هجری. الابنیه عن حقایق الادویه یکی از معدود قدیمیترین آثار منثور در زبان فارسی است. نسخهای از این کتاب به خط علی بن احمد اسدی طوسی شاعر لغوی و ادیب قرن پنجم هجری در وین موجود است. این نسخه ظاهراً قدیمترین نسخه خطی فارسی است که تاکنون به دست آمده است. به نوشته فلوگل مجموع مفرداتی که در آن عنوان شده ۵۴۷ مورد است که برحسب حروف تهجی مرتب شده (ولی فقط برحسب حروف اول، و حروف دوم و سوم در آن رعایت نشده است). این کتاب را اولین بار زلیگمان در ۱۸۵۹ در وین به طبع رسانید و ترجمه آلمانی آن (توسط عبدالخالق آخوندف) بدون تاریخ در هاله (آلمان) چاپ شد. متن تصحیح شده کتاب الادویه به کوشش احمد بهمنیار و حسین محبوبی اردکانی در سال ۱۳۴۶ در تهران به چاپ رسیده است.
به گفتار پیغمبرت راه جوی دل از تیرگیها بدین آب شوی
(فردوسی)
گفتار: سخن، حدیث، فرموده، فرمایش. جُستن :1 - طلب کردن . 2 - جستجو کردن . 3 - یافتن .
معنی: راه را از فرمایشات پیامبرت جستوجو کن و با سخنان زلال او تیرگیها و آلودگیهایِ درونت را شُستوشو بده.
زیبا زیستن
زیستن: زندگی کردن. رحمت: 1 - مهربانی ، دلسوزی . 2 - بخشایش ، عفو.
سعادت: 1 - خوشبختی . 2 - خجستگی . حکمت: 1 - علم ، دانش . 2 - راستی ، درستی . 3 - کلام موافق حق .
طنین: 1 - بانگ کردن مگس ، ناقوس. 2 - بانگ ، صدا. 3 - نوسانات فرعی صدا، پژواک .
دلنشین: 1 - خوش آیند، آن چه در دل نشیند. 2 - مؤثر. مشتاق: آرزومند، مایل و راغب .
فرهنگ: 1 - علم ، دانش . 2 - تربیت ، ادب . 3 - واژه نامه ، کتاب لغت . 4 - عقل ، خرد. 5 - تدبیر، چاره .
آبشخور: = آبشخوار. آبشخورد: 1 - جای خوردن یا برداشتن آب . 2 - ظرف آبخوری . 3 - منزل ، مقام . 4 - بهره ، قسمت . 5 - سرنوشت. گنجینه: خزانه ، جای نگه داری زر و سیم . همواره: پیوسته ، همیشه.
اعظم: 1 - بزرگتر، بزرگوارتر. 2 - درشت تر. متعال: بلند شونده ، بلند پایه ، والا، برتر.
سیما: 1 - چهره ، قیافه . 2 - علامت ، هیئت . ظاهر: 1 - پیدا، آشکار. 2 - روی بیرونی هر چیزی .
کردار: کار، عمل. غنیمت: هر آن چه که در ج نگ از حریف شکست خورده به دست آید. 2 - در فارسی هر مالی که بدون زحمت به دست آمده باشد. غنیمت شمردن : فایده و سود دانستن.
واژههای متضاد: جوانی/ پیری تندرستی/ بیماری بینیازی/ نیازمندی آسایش/ گرفتاری زندگی/ مرگ
پیآمد: 1 - عارضه . 2 – حادثه. امان: 1 - بیترسی، ایمنی. 2 - زنهار، پناه.
بیهوده = بیهوده = بیهده :1 - باطل . 2 - بی - ثمر، بی فایده . 3 - بی معنی ، پوچ ، یاوه .
گشادهرو: خوشرو ، بشاش. تعالی: 1 - بلند پایه گردیدن . 2 - بلندی ، برتری
روا: 1 - جایز. 2 - حلال . 3 - سزاوار. حاجت: 1 - ضرورت ، نیاز. 2 - امید، آرزو. ج . حاجات ، حوائج .
نصرت: یاری ، کمک . مظلوم: ستمدیده. بازداشتن: منع کردن ، توقیف کردن.
مثل: 1 - سخن مشهور.2 - داستان ، قصه . 3 - عبرت . 4 - پند، اندرز.
رنج: 1 - آزار، آزردگی . 2 - اندوه ، درد. 3 - تلاش ، کوشش. رنجور: 1 - رنج کشیده . 2 - دردمند، بیمار. 3 - غمگین ، آزرده.
قهر: 1- خشم و غضب. 2- عذاب کردن، تنبیه کردن. 3 - ظلم و زور. 4 - توانایی ، چیرگی .
درگاه: 1 - بارگاه . 2 - پیشگاه ، آستانة در. وصایا: جِ وصیت ، پندها، اندرزها. گناه: بزه ، کار بد.
خطبه: 1- سخنرانی ، وعظ. جمع آن خطب. 2- عقد جملاتی به زبان عربی که هنگام عقد ازدواج و برای مشروعیت دادن به آن گفته میشود.
علی علیهالسّلام:
جمالالعلم نشره و ثمرتهُ العمل به و صیانتهُ وضعهُ فی اهلهِ
زیبایی دانش در نشر آن است. میوهاش عمل به آن و نگهداریش اینست که آن را در اختیار اهلش بگذارد.
گروه کلمات املایی ستایش و درس اوّل
سنایی غزنوی- روزی ده- جلال وکبریا- مدح وثنا- کشف الاسرار- نهان- جانوران- بهار وخزان- محمّد مصطفی- صلّی اللّه علیه وآله وسلم- اصحاب- طریق مبطلان- بساط حق- الأبنیه عن حقائق الأدویه- حدیقةالحقیقه- رحمت وسعادت- سرشار از حکمت- طنین دلنشین- جغرافیای فرهنگی- مشتاق شنیدن- گنجینه وآبشخور- شکوفایی وشکوهمندی-پیغامبر اعظم-سیمای ظاهر-غنیمت شمردن- پیامد های ناگوار- ظالم ومظلوم- هنگام قهر- مثل مؤمنان- خطبه هاو وصایا- غم محنت- خصلت ویژه- سخنان جذٌّاب- گنجشک زندانی.
نکتهي زبانی درس 1
نهاد: کلمه يا گروهي از کلمات است که دربارهي آن خبري ميدهيم؛ يعني«صاحب خبر» است..
گزاره: خبري است که در مورد نهاد ميدهيم.
گزاره از اجزايي تشکيل ميشود.
مهمترين جزء گزاره فعل است. از اينرو به آن هستهي گزاره ميگويند. به مثالها توجه کنید:
1) نکاتِ دستوريِ کتابِ سومِ راهنمايي تغيير يافته است.
نهاد گزاره/ فعل(هستهي گزاره)
2) خدای تعالی، انسان گشادهرو را دوست میدارد.
نهاد فعل(هستهی گزاره)
گزاره
3) بنیآدم، اعضای یک پیکرند
نهاد فعل (فشردهی فعل اسنادیِ«هستند») و هستهی گزاره
گزاره
گاهی گزاره ساده است. یعنی تنها جزء آن هستهی گزاره(فعل) است.
و گاهی گزاره، غير ساده؛ که علاوه بر فعل، يک يا چند جزء ديگر نيز دارد.
متمم ، مسند و مفعول می توانند اجزای گزاره باشند.
نهاد و گزاره را در دو جملهی زیر مشخص کنید:
1) باغبان، در پِی من تند دوید
2) سیب را دست تو دید.
|
موارد مهمتر تاریخ ادبیّات فارسی سال سوم راهنمایی |
|
|
ابوالفضل رشیدالدّین میبدی |
اثر وی «کشفالاسرار و عدهالابرار» تفسیری است از قرآن در قرن ششم به زبان فارسی و تحت تأثیر تفسیر خواجه عبدالله انصاری نوشته شده است. |
|
الابنیه عن حقایق الادویه |
این کتاب را ابومنصور موفّق هروی، در خواص گیاهان و داروها و در واقع ، دربارهی علم داروشناسی در عصر منصور بن نوح سامانی نوشت. نثر علمی فارسی با کتاب «الابنیه» آغاز میشود. |
|
حدیقهالحقیقه |
ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی یا حکیم سنایی (۴۷۳-۵۴۵ قمری)، از بزرگترین شاعران قصیدهگو و مثنویسرای زبان پارسی است، که در سدهی ششم هجری میزیسته است. |
|
قیصر امین پور |
از شاعران برجستهی انقلاب. مجموعه شعرهایِ «به قولِ پرستو، «در کوچهی آفتاب»،«تنفّس صبح»، «آینههای ناگهان»، گلها همه آفتابگردانند» و دستورزبان عشق» را نام برد. وی در سال 1368 درگذشت. |
|
مرتضی آوینی |
در سال 1326 متولد شد. او نویسنده، فیلمساز و سردبیر مجلّهی «سوره» بود. از فیلمهای او «خان گزیدهها»، «حقیقت»، «روایت فتح» و «سراب» را میتوان نام برد. |
|
مرتضی مطهّری |
«امدادهای غیبی در زندگی بشر» مجموعهی چند گفتار از ایشان است. از آثار دیگرش«خدمات متقابل اسلام و ایران» ، «داستان راستان» و «تماشاگه راز». |
|
از آسمان سبز |
از سلمان هراتی شاعر دورهی انقلاب اسلامی متولّد 1338 «مرودشتِ تنکابن» بود و بر اثر تصادف جلن باخت. مجموعه شعرهای دیگر وی«از این ستاره تا آن ستاره، دری به خانهی خورشید». |
|
روضهی خلد |
کتاب مهمی از مجد خوافی است که از قرن دهم هجری باقی مانده و نویسنده ، آن را به تقلید از «گلستان» سعدی به نگارش درآورده است. |
|
محمدعلی اسلامی ندوشن |
کتاب « روزها» از نمونههای برجستهی زندگینامه نویسی در زبان فارسی امروز، از ایشان است. وی در سال 1304 در ندوشنِ یزد دیده به جهان گشود. |
|
اوحدی مراغهای |
شاعر عارف قرن هشتم که به سبب ولادت در مراغه، او را مراغهای و به سبب سکونت در اصفهان به وی اصفهانی میگفتند. مثنوی«جام جم» و دیوان اشعارش معروف خاص و عام است. |
|
کلیله و دمنه |
کتابی است شامل مجموعه داستانهایی که حیوانات قهرمان آنها هستند. اصل کتاب هندی بوده که در روزگار ساسانیان توسط «برزویه طبیب» به پهلوی ترجمه شده است. «ابن مقفّع» آن را به عربی و بعدها «نصرالله منشی» آن را از زبان عربی به فارسی ترجمه کرد. |
|
مرزبان نامه |
کتابی است به سبک و شیوهی«کلیله و دمنه» که مرزبان بن رستم شروین پریم یکی از اسپهبدان مازندران آن را به زبان مازندرانی (کهن طبری) نوشته بود و سعدالدین وراوینی آن را به پارسی دری برگرداند که شامل تمثیل از زبان حیوانات است. |
|
موش و گربه |
خواجه نظامالدین عبیدالله زاکانی معروف به عبید زاکانی شاعر و نویسندهی طنزپرداز فارسیزبان قرن هشتم هجری است که طبق قراین موجود در اواخر قرن هفتم یا اوایل قرن هشتم ه.ق. در یکی از توابع قزوین چشم به جهان گشود |
|
فرج بعد از شدّت |
ترجمهای است از کتاب«الفرج بعد الشّده». این کتاب چند بار به فارسی برگردانده شده و از جملهی آنها ترجمهی «محمّد عوفی» است که مکرّراً به چاپ رسیده است. نیز ترجمهی مُحسّن تنوخی، ترجمهی اسعد دهستانی از آن جمله است. |
|
گلستان و بوستان |
سعدی شیرازی گلستان را در سال 656 به نثر مسجع،و بوستان را در 655 در قالب مثنوی به رشتهی تحریر درآورد. |
|
محمد غزّالی |
از آثار او«کیمیای سعادت» که اخلاقی و دینی است و نویسنده عمدهی محتویّات آن را از کتاب دیگرش«احیاءالعلوم» که به عربی نوشته شده بود، به طور خلاصه به زبان فارسی نقل کرده است. |
|
هشت کتاب |
هشت کتاب نام مجموعه اشعار سهراب سپهری است. چنان که از نامش بر میآید، شامل هشت دفتر شعر (کتاب) است: «مرگ رنگ، زندگی خوابها، آوار آفتاب، شرق اندوه، صدای پای آب، مسافر، حجم سبز، ما هیچ ما نگاه». |
|
تاریخ بیهقی |
اثر ارزشمند ابوالفضل بیهقی، دبیر دیوان رسائل پادشاهان غزنوی است که تاریخ غزنویان را در سی جلد به تحریر درآورده است. متأسّفانه بخش عمدهی آن از بین رفته است. |
|
نظامی گنجوی |
از آثار ارزشمند او میتوان پنج گنج(مخزنالاسرار، هفت پیکر، اسکندر نامه، خسرو و شیرین، لیلی و مجنون) و دیوان اشعار را برشمرد. |
|
مولانا جلال الدّین محمد بلخی |
مثنوی معنوی کتاب منظوم و گرانقدر اوست که شامل حکایاتی است که وی با بیان آنها، مسائل دینی، عرفانی و حقایق معنوی را به زبان ساده و از راهِ تمثیل بیان میکند. مثنوی در شش دفتر و 26هزار بیت سروده شده است. |
|
عطّار نیشابوری |
از آثار وی، «منطقالطّیر» که منطومهای تمثیلی است در عرفان و تصوّف و «تذکره الاولیا» کتابی در شرح حال بزرگان عرفان و تصوّف است. |
|
سوانحالعشّاق |
احمد غزّالی، برادر کوچکتر محمّد غزّالی از عرفا و فقهای ایرانی نویسندهی آن است. |
|
اخلاق ناصری |
کتابی است نوشتهی«خواجه نصیرالدین توسی» به زبان فارسی، که در نهایت زیبایی سخنان افلاطون و ارسطو را بررسی کرده است. از آثار دیگر وی به عربی«اساس الاقتباس» را میتوان نام برد. |
|
الهی نامه |
کتابیاست مختصر از «خواجه عبدالله انصاری» در ستایش پروردگار، با مضامین عارفانه که نثری مسجّع و آهنگین دارد. |
|
قابوس نامه |
امیر عنصرالمعالی کیکاووس بن قابوس، از امرای دانشمند آل زیار نویسندهی آن است.و این کتاب را برای فرزندش «گیلانشاه» نوشته است. |
|
ابوریحان بیرونی |
کتاب« التّفهیم لاوایل صناعه التّنجیم» از مهمترین کتابهای ایشان در زمینهی دانش ستاره شناسی و نجوم به نثر دلانگیز فارسی نوشته شده است. «تحقیق ماللهند» نیز از آثار اوست. |
|
ابوعلی سینا |
در قرن چهارم و پنجم هجری. از کتابهای او، می توان به «قانون» که مفصّلترین کتاب وی در طب اسلامی و به زبان عربی نوشته شده است؛ و «شفا» که باز به زبان عربی و از مهمترین کتابهای فلسفی اسلام به شمار می آیند؛ و «دانشنامهی علایی» اشاره کرد. |
|
مهدی اخوان ثالث |
از شاعران بزرگ ادبیات معاصر که در اسفند 1307 در شهر مشهد دیده به جهان گشود. اولین مجموعه شعرش«ارغنون» و مهمترین مجموعه شعرش«زمستان» است. ایشان در کنار فردوسی در توسبه خاک سپرده شده اند. |
|
اسفار اربعه |
(سفرهای چهارگانه) کتابیاست فلسفی، تألیف صدرالدّین شیرازی، که در آن شرح چهار سفر روحانی آمده است. |
|
نظامی عروضی سمرقندی |
مجمعالنّوادر یا چهار مقاله مشتمل بر چهار گفتار دربارهی دبیران، شاعران، منجّمان و طبیبان است. |
|
منظومهی آرش کمانگیر
|
از «سیاوش کسرایی» (۵ اسفند ۱۳۰۵ هشت بهشت اصفهان - ۱۹ بهمن ۱۳۷۴ وین) شاعر، از اعضای کانون نویسندگان ایران و از فعالان سیاسی چپگرای تاریخ معاصر ایران بود. «آرش کمانگیر» نخستین منظومه حماسی نیمایی است. از جمله مجموعه شعرهای به جا مانده از او میتوان به مجموعه شعر آوا، آرش کمانگیر، مهره سرخ، در هوای مرغ آمین، هدیه برای خاک، تراشههای تبر، خانگی، با دماوند خاموش و خون سیاوش اشاره کرد. |
|
اقبال لاهوری |
محمد اقبال لاهوری یا علامه اقبالاردو: (۱۸ آبان ۱۲۵۶ سیالکوت تا ۱ اردیبهشت ۱۳۱۷ لاهور) شاعر، فیلسوف، سیاستمدار و متفکر مسلمان پاکستانی بود، که اشعار زیادی نیز به زبانهای فارسی و اردو سرودهاست. اقبال نخستین کسی بود که ایدهی یک کشور مستقل را برای مسلمانان هند مطرح کرد که در نهایت منجر به ایجاد کشور پاکستان شد. اقبال در این کشور به طور رسمی «شاعر ملی» خوانده میشود. |
|
ویکتور هوگو |
از مشهورترین شاعران و نویسندگان قرن نوزدهم فرانسه، که کتاب «بینوایان» از جمله معروف ترین آثار اوست. |
|
شازده کوچولو |
نام کتابیاست از «آنتوان دو سنت اگزوپری» نویسندهی فرانسوی. برگردان احمد شاملو. داستانی خیال انگیز و زیباست که در خلال آن عواطف بشری به سادهترین شکل، تجزیه و تحلیل شده است |
|
داستانهایی برای فکر کردن |
رابرت فيشر، استاد رشته تعليم و تربيت در دانشگاه برونل است كه تاكنون مجموعه هاي زيادي را تأليف كرده است؛ از جمله: «به بچه ها ياد بدهيم فكر كنند»، «به بچه ها ياد بدهيم ياد بگيرند» از سري كتاب هاي فلسفه براي كودكان و نوجوانان. داستان هايي براي فكركردن، يكي از مجموعه طرح هايي است كه براي رشد تفكر و يادگيري تدوين شده است. مجموعه اي از ۳۰ داستان از فرهنگ هاي مختلف براي كودكان ۷ تا ۱۱ سال است تا هم از آنها لذت ببرند و هم درباره آنها فكر كنند |
|
حنظلهی بادغیسی |
از قدیمیترین شاعران فارسی گوی پس از اسلام و معاصر سلسلهی طاهریان بوده است. |
|
محمّد تقی بهار |
متخلص به «بهار» در سال 1266 در مشهد به دنیا آمد و در سال 1330 از دنیا رفت. برخی از آثار او عبارتاند از: سبک شناسی، تاریخ احزاب سیاسی، دیوان اشعار و ... . |
فصل هفتم
سرزمین من
تو را ای کهن بوم و بر، دوست دارم
تو را ای گرانمایه، دیرینه ایرانِ من
... تو را ای گرامی وطن، دوست دارم مهدی اخوان ثالث

|
تلخکامیها: ناملایمات |
هماره: همیشه، مدام، پیوسته |
نشیب: پستی، فرود |
|
|
فراز: اوج، بلندی |
فراز و فرود: آرایهی تضاد |
زلال: شفّاف |
|
|
بالیدهاند: رشد و نمو کردهاند. |
دیرینه: کهن، باستانی. |
مرهون: در گرو، وابسته، مدیون. |
|
|
هراس: بیم، ترس، باک. |
یأس: نا امیدی. |
مدد: یاری، کمک. |
|
|
عزّت: سربلند شدن، گرامی شدن، سربلندی، سرافرازی . |
توان فرسا: طاقت سوز، غیر قابل تحمّل |
طبع : ذات ، سرشت، استعداد شعر داشتن . |
|
|
مصون: ایمن، محفوظ. |
تکبیر: الله اکبر گفتن. |
عذوبت : گوارا بودن، گوارایی . |
|
|
آریوبَرزَن (به یونانی: نام سردار ایرانی بود که در کوههای پارس در برابر سپاه اسکندر مقدونی ایستادگی کرد و خود و سربازانش تا واپسین تن کشته شدند. نام آریوبرزن در پارسی کنونی به گونه آریابرزین هم گفته و نوشته میشود که به معنی ایرانی باشکوهاست. از جنگجویان اوکسین بود، اوکسینیها جزئی از مردم لر بوده، که بازماندگانشان امروزه با نام لر بزرگ شناخته میشوند و سکونتگاهشان استانهای خوزستان لرستان، چهارمحال و بختیاری و کهگیلویه و بویراحمد است. |
|||
|
پاکباز: وارسته، زاهد، عاشقِ صادق و پاک نظر. پاکبازی: وارستگی، از خود گذشتگی . |
|||
|
چو ایران نباشد، تنِ من مباد بدین بوم و بر، زنده یک تن مباد مباد: نباشد(فعل دعایی). بر: سرزمین. بوم و بر: ناحیه، سرزمین بوم: 1 - سرزمین، ناحیه. 2 - زمین شیار نکرده. 3 - جا، مقام. 4 - سرشت، طبیعت. 5 - پارچه قاب گرفتهای که روی آن نقاشی کنند. 6 - زمینة پارچة زردوزی شده . دریغ است ایران که ویران شود کنامِ پلنگان و شیران شود دریغ: افسوس، تأسّف . 2 - کلمه ای که در حسرت و افسوس استعمال شود. کنام : 1 - جایگاه و آشیانة حیوانات . 2 - چراگاه . |
|||
|
مائده: سفره |
اعجاب: شگفتی، تعجّب |
شکوه: عظمت، بزرگی. |
|
|
عرصه : 1 - حیاط ، فضای خالی جلوی خانه . 2 - میدان . 3 - صحرا. ج . عرصات . |
|||
|
نظامی عروضی سمرقندی نویسندهی ایرانی سده ششم هجری و نویسندهی کتاب «چهار مقاله» است. |
|||
|
چهار مقاله نام کتابیاست از نظامی عروضی سمرقندی. نام اصلی کتاب مجمعالنوادر است. از آنجا که در این کتاب از چهار فن، دانش دبیری، شاعری، طب، و نجوم، در چهار گفتار جداگانه سخن رفتهاست، از قدیم به نام چهار مقاله معروف شده است. کتاب در بین سالهای ۵۵۱ و ۵۵۲ به یکی از شاهزادگان آل شنسب تقدیم شدهاست. مصنف کتاب ابوالحسن نظام الدین یا نجم الدین احمدبن عمربن علی سمرقندی معروف به نظامی عروضی از شعرا و نویسندگان قرن ششم هجری بوده که از شعر وی جز چند قطعه هجا به جا نمانده است. لیکن چنانچه از محتوای کتاب بر می آید، این نویسنده نثر خوبی داشته و کتاب چهارمقاله ی او از نمونه های برجسته ی نثر و انشای فارسی است. وی گذشته از شاعری و دبیری در فنون طب و نجوم هم مهارت داشته و حکایت هایی که در چهار مقاله ذکر می کند گواه این نکته است. |
|||
|
میستاید: ستایش میکند. |
الحق: انصافاً |
مَعین : پاک ، صاف ، جاری . |
|
|
سخن را به آسمان علّین برد: ارزش سخن را به اعلاترین درجه رسانید. |
|||
|
ماءمعین: آبِ پاک، صاف و جاری. |
گزند: آسیب، صدمه |
اسفار اربعهó ملا صدرا |
|
|
گلستان<=> سعدی شیرازی |
قانون و شفاó ابوعلی سینا |
التّفهیمó ابوریحان بیرونی |
|
|
فخر آوران: افتخار آفرینان |
ثریّا :چلچراغ، پروین، یکی از صورت های فلکی . |
نهیب: ترس ، بیم، هیبت، عظمت. |
|
|
غنا: بینیازی، ثروتمندی. |
غفلت: بیخبری، نا آگاهی. |
تهذیب : پاکیزه کردن، پاکداشتن |
|
پارسا : 1 - پاک دامن ، زاهد. 2 - ایرانی . 3 - عارف ، دانشمند.
|
نقل:روایت، حکایت. |
عارف:دانا، آگاه. خدا شناس . |
جامه:لباس، پوشش. |
|||
|
رابعه عدویه ملقب به تاجالرجال متولد ۹۵ هجری قمری برابر با ۹۳ هجری شمسی در بصره و درگذشته در سال ۱۳۵ هجری قمری برابر با ۱۳۲ هجری شمسی در بیتالمقدس از متصوفان اولیه بود.او دختر «اسماعیل عدوی قیسی» و کنیهاش امالخیر بود.نام او را از این جهت رابعه گذاشتند که فرزند چهارم خانواده بود. رابعه یکی از کسانی است که فریدالدین عطار در کتاب تذکره الاولیایش از او یاد کرده است. وی با صوفیانی چون حسن بصری، سفیان ثوری و مالک دینار همدوره بود. |
|||||
|
عیال: زن و فرزندان، اهل خانه. |
چراغی روغن: به اندازهی یک چراغ روغن. |
||||
|
عهد کرده بود: تصمیم قطعی گرفته بود. |
مخلوق: آفریده شده، مردمان. |
||||
|
فلان همسایه: (فلان) صفت مبهم. |
خفتهاند: خوابیدهاند. |
||||
|
بخفت: خوابید. حرف «ب» در اوّل فعل از نوع زینت است. |
سیّده: خانم. |
||||
|
امّت: ملّت، مردم، پیروان دین. |
شفاعت: پایمردی، دست گیری. |
||||
|
قحطی: خشکسالی، نایابی |
عظیم: بزرگ، وسیع. |
متفرّق: پراکنده. |
|||
|
ظالم: ستمگر |
درم: سکهی نقره. |
مشقّت: رنج، سختی، دشواری. |
|||
|
خواجه: 1 - بزرگ ، سرور. 2 - مالدار، دولتمند. |
غریب: بیکس، تنها. |
||||
|
الّا: به جُز، غیر از |
میباید: لازم است، بایسته است. |
جاه: مقام، مرتبه، منزلت. |
|||
|
فردا جاهیت خواهد بود: فردا به مرتبهای خواهی رسید. |
مقرّبان: نزدیکان، پیوستگان. |
||||
|
نازند: افتخار میکنند، مینازند. |
مقرّبان آسمان: فرشتگان آسمان. |
دایم: مداوم، مدام، همیشه |
|||
|
روزه داشتی: روزه میگرفت. |
همه شب نماز کردی: تمام شب نماز میخواند. |
||||
|
تا روز بر پای بودی: تا طلوع آفتاب بیدار میماند و مشغول عبادت بود. |
از خواب درآمد: بیدار شد. |
||||
|
هوا: میل، آرزو. |
موافقت: همراهی، اطاعت. |
زیر دست: بنده، خدمت کار |
|||
|
کار به دست من استی: اختیار به دست من است. |
مخلوق: مردمان، انسانها. |
||||
|
از خدمتت نیاسودمی: از خدمت به تو دست نمیکشیدم. |
راه ندید: راه فرار بر او بسته شد. |
||||
|
به خدمتِ تو از آن دیر میآیم: به آن دلیل دیر به خدمت تو میرسم. |
بر جای نهاد: سرِ جایش قرار داد. |
||||
|
نوبت: دفعه، مرتبه، بار |
صومعه: 1 - عبادتگاه راهب در بالای کوه . 2 - دیر، خانقاه . |
||||
|
رنجه مدار: آزار مده، به سختی و زحمت نیفکن. |
ابلیس: شیطان، اهریمن. |
||||
|
زُهره: 1 - کیسة صفراء. 2 - مایع زرد رنگ و تلخ موجود در کیسة صفرا. جرأت، شهامت. |
|||||
|
طرّار: دزد، راهزن، سارق. |
|
|
|||
|
تذکره الاولیا: کتابی عرفانی است به نثر ساده و در قسمتهایی مسجع، در شرح احوال بزرگان اولیا و مشایخ صوفیه به فارسی، نوشتۀ فریدالدین عطار نیشابوری. این کتاب مشتمل است بر مقدمه و ۷۲ باب که هریک به زندگی، حالات، اندیشهها و سخنان یکی از عارفان و مشایخ تصوف میپردازد، و ذکر مکارم اخلاق، مواعظ و سخنان حکمتآمیزشان در این کتاب آورده شده است. |
|||||
|
حسنک وزیر، آخرین وزیر سلطان محمود غزنوی بود که به دستور مسعود غزنوی و به فتوای خلیفهی بغداد، تحت عنوان قرمطی یا اسماعیلی به دار آویخته شد. امیر حسنک، پسر میکال از خاندان دیواشتیج شاهزادهٔ سغدی بود. سلطان محمود او را به خاطر دانش و تجربهاش به وزارت حکومت خویش منصوب کرد. حسنک در زمان حیات محمود به حج رفت و در هنگام بازگشت به دلیل ناامنی راهها از مسیر مصر به غزنی برگشت. در مصر خلعت خلیفهٔ فاطمی مصر را که شیعهٔ اسماعیلی بود قبول کرده و در غزنی تسلیم سلطان محمود کرد. خلیفهٔ عباسی، حسنک را به قرمطیگری متهم نموده و از محمود خواست وی را تسلیم کند. سلطان محمود که به وزیرش اعتماد داشت و مطمئن بود که وی قرمطی نیست به خواست خلیفه جواب رد داد. ابوالفضل بیهقی میگوید که سلطان محمود نسبت به پافشاری خلیفه بر اعدام حسنک محمود به خشم آمد و گفت: «به این خلیفهٔ خرف شده بباید نبشت که من از بهر عباسیان انگشت در کردهام در همهٔ جهان و قرمطی میجویم و آنچه یافته آید و درست گردد بردار میکشند، و اگر مرا درست شدی که حسنک قرمطی است خبر به امیرالمؤمنین رسیدی که در باب وی چه رفتی. وی را من پروردهام و با فرزندان و برادران من برابر است. اگر وی قرمطی است من هم قرمطی باشم!» پس از مرگ محمود غزنوی، حسنک وزیر از جمله کسانی بود که در به سلطنت رساندن محمد پسر محمود و برادر مسعود تلاش فراوان کرد. زمانی که محمد شکست خورد و مسعود غزنوی زمام امور را در دست گرفت، قرمطیگری وزیر پدرش را بهانه گرفته و به درخواست خلیفهٔ بغداد و با پافشاری بوسهل زوزنی، او را به دار آویخت .در تاریخ بیهقی آمده است که زمانی که مادر حسنک وزیر را پس از سه ماه از مرگ پسرش مطلع کردند، گفت: «بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان را» جسد حسنک پیش از دفن هفت سال بر سر دار ماند. |
|||||
|
قریب: نزدیک. |
فرو گرفتند: پایین آوردند. |
جگرآور: دلیر، نترس، بیباک |
|||
|
پاهایش همه فرو تراشید: گوشت از پاهایش فرو ریخت. |
سخت: بسیار(در این جا) |
||||
|
دستور: 1 - فرمان ، امر. 2 - وزیر، مشاور. 3 - قاعده ، روش . 4 - اجازه ، پروانه . 5 - برنامه . |
|||||
|
سخت جگرآور: بسیار نترس. |
نهان داشتند: پنهان کردند. |
حدیث: داستان، ماجرا، سخن تازه. |
|||
|
جزع: بیتابی کردن، ناشکیبایی کردن. |
بگریست به درد: با درد گریه کرد. |
||||
|
بزرگمردا که این پسرم بود: این پسرم، مرد بزرگی بود. |
ماتم: غم ، مصیبت ، سوگ. |
||||
|
پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد: محمود غزنوی، مقام و دارایی به او داد. |
|||||
|
پادشاهی چون مسعود آن جهان: مسعود غزنوی او را کشت. |
خردمند: عاقل، فرزانه. |
||||
|
سخت نیکو بداشت: بسیار عالی برگزار کرد. |
جای آن بود: شایستگی آن را داشت. |
||||
|
تاریخ بیهقی یا تاریخ مسعودی نام کتابی نوشتهی ابوالفضل بیهقی است که موضوع اصلی آن تاریخ پادشاهی مسعود غزنوی پسر سلطان محمود غزنوی است. این کتاب علاوه بر تاریخ غزنویان، قسمتهایی درباره تاریخ صفاریان، سامانیان و دوره پیش از پادشاهی محمود غزنوی دارد. نسخه اصلی کتاب حدود ۳۰ جلد بوده که به دستور سلطان مسعود بخش زیادی از آن از بین رفتهاست. و از این کتاب امروزه مقدار کمی (حدود پنج مجلد) بر جای ماندهاست. |
|||||
روانخوانی
زمزمهی محبّت
|
زانو زدن: کنایه از احترام گذاشتن. |
کلام: سخن، گفتار. |
حق: خدا، ایزد. |
|
از بر کردن: حفظ کردن، به خاطر سپردن. |
بدگویی: غیبت، عیب کسی را در غیاب وی گفتن. |
در جوار رحمت حضرت حق آرمید: مرد، وفات کرد(کنایه). |
|
دیری نپایید: زیاد طول نکشید. |
معیّن: مشخّص، تعیین. |
بدرقه: مشایعت، همراهی. |
|
عریضه: عرض حال، نامه یا درخواستی که کسی به شخص بالاتراز خود می نویسد. |
میراث: مرده ریگ ، آنچه از مال مرده که به خانوادهاش میرسد. |
مهرگان:جشنی که ایرانیان در روز شانزدهم ماه مهر برگزار میکنند. |
|
فرزانه: حکیم، دانا، دانشمند. |
خرد ورز: عاقل، خردمند، فرزانه. |
والا: برتر، بالا. |
|
دیار: خانه، محل، مسکن. شهر، قبیله. |
فرهیخته: ادب آموخته، دانش آموخته، دارای فرهنگ والا. |
عزم: قصد چیزی کردن، دل بر چیزی نهادن، اراده ، قصد. |
راز موفّقیّت
|
توس:یکی از شهرهای خراسان و زاد بودِ فردوسی. |
درخت وجود(نصیرالدّین):اضافهی تشبیهی. وجود به درخت تشبیه شده که بارآور شده است. |
||
|
شمع وجودش به خاموشی میگراید: جان میسپارد، میمیرد. آرایهی تشبیه. |
|||
|
ابوریحان بیرونی:دانشمند بلند آوازهی ایران در قرن پنجم هجری. |
شیوه:روش، سبک. |
||
|
مناظره:بحث و گفتگو، مباحثه. |
طنین:انعکاس، پژواک. |
میمانست:شبیه بود، مانند بود. |
|
|
محضر:محلّ حضور، خدمت. |
فروزان:درخشان، تابان. |
فراست:زیرکی. |
|
|
یکصدا:هماهنگ، همآوا. |
باور:عقیده، ایمان. |
نقرهفام:سیمگون، سفید رنگ. |
|
|
بیکران:بیانتها، بی کناره. |
تفکّر:اندیشه، اندیشیدن. |
مشتاقانه:با اشتیاق، علاقهمند. |
|
|
گنجینهی وجود: اضافهی تشبیهی. |
واپسین:آخرین. |
||
|
رمق:تاب، توش، توان. |
رنجور:بیمار، رنج کشیده. |
سپری میکردند: میگذراندند. |
|
|
بالینِ مریض: بالای سر مریض. |
فقیه:عالم علوم دینی. |
مقطّع:بریده بریده. |
|
|
تمنّا:خواهش، التماس. |
تعرّض:اعتراض، شکایت. |
درگذرم:بمیرم. |
|
|
شیون: ناله، گریه و زاری. |
دیده از جهان فرو بستن: کنایه از مُردن. |
بلند آوازه: مشهور، شناخته شده، معروف. |
|
|
سفارش:توصیه. |
اُطلبُ العِلمِ مِنَ المَهدِ الی اللّحدِ: زِ گهواره تا گور دانش بجوی. |
||
روزی ز سرِ سنگ عقابی به هوا خاست واندر طلب طعمه، پر و بال بیاراست واندر: مخفّف«و در». طعمه: خوراک، شکار بیاراست: آراسته کرد، نمایش داد(در این جا). یک روزعقابی از روی تخته سنگی به آسمان بلند شد و برای جست و جوی غذا بال و پر خود را آراسته و مرتّب کرد |

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت: «امروز همه روی جهان زیر پر ماست، بر کشیدگی و گستردگی بال خود نگاه کرد و با خود این چنین گفت:« امروز تمام دنیا زیر بال و پر ما قرار دارد ( ما برتر از تمام موجودات هستیم.) «روی/ زیر» آرایهی تضاد |
بـر اوج فلک چون پرواز کنم از نظر خویش میبینم اگر ذرّهای اندر ته دریاست تکِ دریا: تهِ دریا «اوج و تک دریا» آرایهی تضاد به خاطر بینایی فوقالعادهام زمانی که بر اوج آسمان پرواز میکنم؛ ذرّههای تهِ دریا را میبینم. |
ور بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.» حتّا اگر پشّهای بر روی بوتهی خاری تکان بخورد؛ حرکات آن پشّه در چشم ما آشکار است. |
بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست: منی: خودستایی، در اصطلاح«منم منم کرد» منی کردن: خودستایی کردن تقدیر: سرنوشت چرخ: آسمان، فلک، روزگار جفا پیشه: ستمکار، ظالم بسیار خودستایی کرد و از سرنوشت بد خود نترسید. ببین که این روزگارِ ستمکار با او چه کرد؟ |
ناگـه ز کـمینگاه، یکی سـخت کمانی، تیری ز قضای بد، بگشاد بر او راست، ناگه: ناگهان سختکمان: شکارچی یکی سخت کمانی: یک نفر شکارچی کمان گشودن: کنایه از پرتاب کردن تیر قضای بد: «در اینجا بخت بد» ناگهان از بخت بد، یک شکارچی از کمینگاهی تیری را راست به طرف او پرتاب کرد. |
بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز وز اوج مر او را بسوی خاک فرو کاست، «اوج و خاک» تضاد واقع شدهاند. فرو کاست: ساقط کرد، فرو کشاند. آن تیر جگر دوز بر بال عقاب نشست و او را از اوج آسمان به قعر زمین کشاند. |
بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی وآنگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست، آرایهی تشبیه: عقاب مانند ماهی بر خاک غلتید. چپ و راست: تضاد واقع شدهاند. عقاب از آسمان بر زمین افتاد و مانند ماهی در خاک غلتید؛ آنگاه پرِ خود را از راست و چپ باز کرد. |
گفتا: «عجب است! این که ز چوب است و ز آهن! این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟!» «چوب و آهن» آرایهی تناسب عجب است: جای تعجّب تندی و تیزی و پریدن: مراعات نظیر با خود گفت: چگونه ممکن است از یک تکّه چوب و آهن که اینگونه تند و تیز بپرد؟ این بسیار عجیب است! |

زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.» زی: سویِ، سمتِ، طرفِ به تیر نگاهی انداخت و پرِ خود را بر آن دید و با افسوس فراوان گفت«از چه کسی شکایت کنم، که هر چه میکشیم از «خودی» است. ناصر خسرو |
|
این شعر، یکی از غزلهایی است که بزرگ و کوچک، دست کم بیت آغازین آن را شنیده و حتّا به خاطر دارند. به خاطر زبانگردی این بیت و سنخیّت محتوایی آن با حال و روز اجتماعی ما، کمتر کسی است که برای امید بخشی به خود یا دیگران از آن بهره نبرده باشد. ردیف: غم مخور کلمات قافیه: کنعان – گلستان – سامان – خوشخوان – دوران – پنهان – طوفان – مغیلان – پایان – حال گردان – قرآن. |
|
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور یوسف: یکی از پیامبران قوم بنیاسرائیل، که در زیبایی آوازه داشت و برادرانش از حسادت محبّت بیشتر پدر به او، وی را در چاه افکندند و او به خواست خدا از چاه تا ماه (عزیزی مصر) رسید. چنین نقل شده که پدر یوسف، در ماتم پسر از کلبهاش بیرون نیامد و بسیار گریست و از این جهت خانهی پیر کنعان به کلبهی احزان (خانهی غم و اندوه) شناخته شده است. گم گشته: گم شده بازآید: باز می گردد، برمیگردد. کنعان: سرزمین پدری حضرت یوسف اَحزان : جمع حُزن: غمها و اندوهها. گلستان: گلزار، باغ گل، جای پر شور و نشاط(در این جا). کلبهی احزان و گلستان: آرایهی تضاد دارند. این غزل حافظ در حال و هوای نوید بخش مخاطب را به روزهای خوش آینده امیدوار میکند.(شاید هم حق به جانب حافظ باشد). معنی: اندوهگین مباش که دلدارِ گمشده دوباره به وطن باز میگردد و خانهی اندوهان به گلستان شادمانی بدل میشود. به قول استاد محمّدرضا شفیعی کدکنی، دلدار گم شدهی ایران، «شادی» است و شاید «شادی آزادی»: طفلی به نام شادی، دیریست گمشدهست با چشمهای روشنِ براق با گیسویی بلند به بالای آرزو هرکس از او نشانی دارد ما را کند خبر این هم نشان ما: یک سو خلیج فارس، سوی دگر خزر. |
|
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور در این حال و هوا غزلهای زیادی سروده شده است ولی«مونولوگ» گفتگوی درونی در این غزل، بیش از همه خود را عرضه می کند. آن گونه که از کلام حافظ برمیآید، تجربهی نه چندان آسانی را پیش روی خود دارد و تنها راه چاره، تسلّی دادن به خویشتن است و نگاه روشن به آیندهی موافق طبع. به آیندهای که شاید زمانی از آن«بوی بهبود» بشنود. دل غمدیده: دلِ خود حافظ است که دچار غم و محنت فراوانی است. دل بد کردن: بد دل شدن، نا امید شدن. دل بد مکن: بد دل و ناامید مباش. وین: مخفّف: و این شوریده: 1. آشفته . 2. عاشق . 3. دیوانه سامان: در این جا(آرام ، قرار، آراستگی، نظم، رواج و رونق). آرایهی تضاد در «شوریده و سامان». معنی: ای دل درد کشیدهی من، مأیوس مباش که حالت بهتر خواهد شد و آشفتگیهای فکری تو آرام و قرار خواهند یافت. |
|
این بیت برای اطلاعات بیشتر درج شده است: گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور بهار عمر: کنایه از جوانی تخت چمن: اضافهی تشبیهی. چمن به تخت تشبیه شده است. چترِ گل: اضافهی تشبیهی. گل به چتر تشبیه شده است. چتر گل در سر کشیدن: با گل همآغوش شدن. معنی: ای مرغ خوشآواز، غمگین مباش که اگر روزگار جوانی هنوز باقی باشد، بالاخره معشوق خود را در کنار خود خواهی یافت. |
|
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دایماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور دور گردون: گردش روزگار، دور فلک مراد: میل، آرزو، خواست واج آرایی در «د» و «ر» و تکرار واژهی «دور». معنی: اگر چرخش روزگار حتّا دو روز مطابق آرزوی ما نبود؛ گذرِ زمان همیشه بر یک حالت باقی نخواهد ماند. بیت نشان دهندهی ناخرسندی کامل حافظ از گذر ایّام است و به طرز مُضحکی شرایط امروز ما را داشته است. |
|
هان، مشو نومید چون واقف نهای از سرّ غیب باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور هان: بدان و آگاه باش (از اصوات و شبه جمله است). واقف: بیخبر، بیاطلاع. نهای: نیستی سر: رمز، راز. غیب: عالم ملکوت، عالم بالا. اندر: حرف اضافه(در). اندر پرده: پشت پرده. هان ای دل، نا امید مباش و غم مخور، زیرا از رموز و اسرارِ عالمِ نهان، آگاه نیستی؛ بازیهای پنهان زیادی در پشت پرده انجام میشود. |
|
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور ار: مخفّف اگر فنا: نابودی، نیستی. بنیاد: اساس، پایه. هستی، وجود، زندگی. سیل فنا: اضافهی تشبیهی. نیستی و نابودی به سیلی که هست و نیست را با خود می برد، تشبیه شده است. نوح و کشتی و طوفان: مراعات نظیر میسازند. ضمناً تلمیح به داستان حضرت نوح نیز دارد. ای دل من، اگر سیل نابودی پایههای وجود را با خود ببرد؛ تا زمانی که نوح کشتیبان توست، غم به خود راه نده. |
|
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور کعبه و بیابان و خار مغیلان: مراعات نظیر دارند. کعبه: خانهی خدا در مکّه. خواهی زد قدم: قدم خواهی زد. سرزنش: ملامت، طعنه. مغیلان: درختچة خاردار که در بیابانها میروید. «سرزنش» برای خار مغیلان، جاندار پنداری یا انسان نمایی دارد. اگر به اشتیاق طواف خانهی خدا در بیابان قدم خواهی زد، از طعنه و ملامت درخچهی خاردار بیابان، اندوهگین مباش. بر اساس این بیت، اگر ما نیز در زندگی بر اساس علایق خود قدم در مسیری گذاشتیم؛ نباید از سختیها و درشتیهای راه، ناراحت و اندوهگین یا نومید شویم. |
|
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور بس: بسیار، خیلی زیاد منزل: محلّ اتراق کاروان، جای فرود آمدن بعید: دور. کان: مخفّ،«که آن» اگرچه استراحتگاههای بین راه بسیار خطرناک هستند و مقصد نیز بسیار دور است؛ لیکن همهی راهها و جادهها سرانجام به انتها و مقصد میرسند. |
|
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب جمله میداند خدای حال گردان غم مخور فرقت: جدایی، دوری. جانان: دلدارِ چون جان عزیز. ابرام: اصرار، پافشاری، الحاح خدای حال گردان: خداوند دگرگون کنندهی احوال رقیب: نگهبان، برادر یا همراهِ دلدار که برای جلوگیری از مزاحمتها، با وی همراه میشد. حال و روز ما را در دوری دلدارِ عزیزتر از جان از یک طرف، و از سمت دیگر اصرار و پافشاری رقیب، همه را خداوند دگرگون کنندهی احوال می داند. تلمیح به دعای تحویل سال نیز دارد(... یا محوّل الحالِ و الاحوال ...) |
|
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور حافظ: تخلّص خواجه شمس الّدین محمّد شیرازی است. در این بیت منادا هست و شبه جمله. تار: تاریک تخلّص: خلاص، شدن، رهایی. تخلّص: نام ویژهای است که شاعران با آوردن آن در انتهای شعر خود از تنگنای شعر رهایی مییابد. میبندند. به بیتی هم که شاعر در آن «تخلّص» خود را میآورد، «بیت تخلّص» میگویند. فقر: تنگدستی، تهیدستی خلوت ، ورد ، دعا و قرآن: مراعات نظیر ای حافظ، در تنهایی شبهای تاریک و گوشهی تهیدستی، تا زمانی که زمزمهی تو دعا و قرآن باشد، غمی نداشته باش. |
نقدی بر روش کار بنده و وبلاگ
(از طرف اولیای یکی از دانش آموزان).
ارایه مطالب علمی سنگین و بعضا مربوط به دروس تخصصی رشته ی انسانی خوب است ولی آیا فکر نمیکنید زمانی که دانش آموزان دوره ی راهنمایی را مجبور به یاد گیری و امتحان دادن این مطالب میکنید باعث زده شدن و سردی آنان میگردید؟
ارایه این مطالب جهت اطلاعات عمومی خوب است ولی نباید از این مطالب سنگین امتحانی در سطح سال های بالای دبیرستان گرفت که باعث بی میلی دانش آموزان به درس ادبیات فارسی شود
و به خصوص نمره ی آن ها پایین بیاید
من امتحانات شما را دیده ام
مبحث اسلوب معادله یا مانند این ها اصلا در سطح راهنمایی نیست
اگر این مباحث برای این دانش آموزان مفید بود حتما آن را در کتاب درسی میگنجاندند
چون تجربه و علم آن ها از شما بیشتر است و بهتر است شما از ایشان پیروی کنید نه از احساسات خود
با امتحان تستی اخیر خود که زمانی کمتر از زمان کنکور داشت این موضوعات را کاملا تایید کردید
آسان و استاندارد امتحان بگیرید تا خدا هم بر شما آسان بگیرد
پاسخ:
ولی محترم دانش آموز ؟؟؟
یکی از اساسی ترین دغدغه هایی که بیرون از آموزش رسمی بر معلم و دانش آموز تحمیل شده و روند آموزش کلاسی را تحت تأثیر قرار می دهد؛ آزمون های مختلفی است که از طریق موسساتی از قبیل «قلمچی، منشور دانش، مبتکران و قس علی هذا» باعث قضاوت های خود دبیر در مرحله ی اول نسبت به عملکرد خویش، و اولیای مدرسه و دانش آموزان در باب تلاش دبیر در کلاس درس بوده و هست.
از طرفی چند سالی است که آزمون های متنوع و هفت رنگی از فارغ التحصیلان دوره ی راهنمایی برای ورود به دبیرستان های تهران و سایر شهرهای بزرگ، تحت عنوان آزمون ورودی به عمل می آید. حال اگر دبیری با تلاشی که از احساس وظیفه اش مایه می گیرد، با سعی در حفظ رغبت دانش آموز به امر آموزش از یک طرف و نیز تقدیم احساس خوشایند آگاهی نسبت به موضوعات متلون ادبی از سویی دیگر نماید؛ به تلقی شما ناآگاهی خود را به اهداف خرد و کلان آموزش به حضور انورتان تقدیم داشته است.
همان گونه که میدانید، وقت گذرانی و تفریح با دانش آموز،زحمت گرانی بر معلم تحمیل نمی کند و اسباب رضایت دانش آموز از دبیر، و گذران شیرین تر لحظات برای طرفین است. در حالی که آمیختنِ آموختن با نشاط انگیزی کاری است بس دشوار. به شخصه چندان تمایلی به این همه سختی ندارم. لیکن نه برای رضای خدا، شما، مقام عظمای مدیریت مدرسه، یا هر بزرگ دیگر؛ که فقط برای حسّ رضایت از خودم، این سختی را بر دوش صبوری می کشم.
جای بسی سپاس از این همه قدردانی و قدرشناسی است. جای آن بود که اندک فرصتی به خویشتن می دادید که نگاهی از سر بی لطفی، هم به مأخوذات فرزند دلبندتان و سپس به نمره ی کارنامگی ایشان می انداختید و آنگاه بر مسند قضاوت این چنین خوش تکیه می زدید و حکمی دلخواه صادر می نمودید!!
نیز لزوم پاسخ گویی به ذهن های خلّاق کلاس نیز برای دبیر از مسائل اساسی است. اگر شرایط کلاسی الزامی بر مطالب دشوارتر فراهم آورد، توشه ی ذهن های خلاق نیز بر گرده ی دبیر است.
نیز به من نگویید که تمام مطالب کتاب درسی دانش آموز کارشناسی شده و حضور و عدم حضورشان مبتنی بر لزوم ما یلزم هست. گرچه در این باب می بایست بنده و هم ترازان بنده ارائه ی نظر کنند و در این مختصر، مجال آن نیست... .
ضمنا از وقتی که در باب نقد روش بنده مصروف داشته اید، سپاس گزارم.
«دستور زبان// درس 7 ، 8 , 9»
|
«شناختن جایگاه درست اجزای کلام در زبان فارسی» در جمله های غیر اسنادی:1- نهاد(فاعل)2- مفعول3- فعل غیر اسنادی مثال:من دبیر ادبیّات را در هیچ خیابانی ندیدم. من:نهاد(فاعل)/ دبیر ادبیّات:مفعول/ در هیچ خیابانی:متمم یا قید/ ندیدم:فعل غیر اسنادی
در جمله های اسنادی:1- نهاد(مسندالیه)2- مسند3- فعل اسنادی(است- بود- شد- گشت- گردید) مثال:آسمان تهران به رنگ سراب است. به:حرف اضافه/ رنگ:متمم/ به رنگ سراب:مسند «مسند:حرف اضافه+متمم(مضاف و مضاف الیه)» مثال:1- نعمتت بار خدایا،ز عدد بیرون است. خداوندا،نعمت های تو از عدد(شمارش)بیرون است. 2- شکر انعام تو هرگز نکند شکر گزار. شکرگزار، شکر نعمت های تو(را)هرگز(نمی تواند)بکند. 3- خبرت هست که مرغان سحر می گویند. (آیا) تو خبر داری که مرغان سحر می گویند. 4- اقرار کردند پیران کهن که بر آن جمله یاد ندارند. پیران کهن(زنان و مردان سالخورده)، اقرار دادند(اعتراف کردند) که (سیلی) بر آن جمله(مانند آن)]را[ به یاد ندارند. |
|
«ویژگی های نثر کهن فارسی» 1)جمله ها در آن بسیار کوتاه است. 2) فعل ها درمتن فراوان است. 3)تکرار فعل ها و برخی کلمه ها بر زیبا و خوش آهنگی متن می افزاید. |
|
«جمله از نظر ساختمان» 1)ساده:جمله ای که تنها یک فعل در آن حضور دارد و معنی و مفهومش با همان فعل کامل شده و در پایانش علامات (نقطه) می نشیند.
2)غیر ساده:جمله ای است که مفهومش با یک فعل تکمیل نبوده و با حروف«رابط یا شرط» به جمله ی بعدی ارتباط پیدا می کند:
1) نوع اول:(جمله ی غیر ساده ی شرطی) وقوع عملی در جمله ی دوم، مشروط به جمله ی قبلی است. مثال:اگر باران به کوهستان نبارد، به سالی دجله گردد خشک رودی. مثال:اگر امروز موفق به مطاله ی کتابم نشوم در آزمون مشروط می شوم./اگر:حرف شرط اگر به خانه ی من آمدی/ برای من ای مهربان چراغ بیاور/ و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوش بخت بنگرم(فروغ) به سراغ من اگر می آیید/ نرم و آهسته قدم بردارید/ مبادا که ترک بردارد/ چینی نازک تنهایی من.(سهراب) 2) نوع دوم:(غیر ساده ی ربطی) در غیر ساده ی نوع دوم تنها با («و»-«که» و...) جمله ی اول به جمله ی دوم مربوط شده است. مثال: دانش آموزان از کتاب فروشی های میدان انقلاب بازدید کردند و/که/تا،... کتاب سیب نقره ای ماه را خریدند/بخرند / ... . مثال: من به کلاس وارد شدم و سلام دادم. مثال: من معلم را دیدم که مطالعه می کرد. |
سخن ناپرسیده مگوی و از گفتار خیره پرهیز کن:
تا از تو چیزی پرسیده نشده، سخنی مگوی.
چون باز پرسند، جز راست مگوی:
و زمانی که از تو چیزی پرسیده میشود، فقط حقیقت را بگو.
تا نخواهند، کس را نصیحت مگوی و پند مده:
تا از تو نخواهند که کسی را نصیحت کنی، کسی را پند مده.
خاصّه کسی را پند نشنود که او خود اوفتد: خاصّه: مخصوصاً
مخصوصاً کسی را که نصیحت پذیر نیست؛ که او خود سرش به سنگ خواهد خورد و متّوجه خواهد شد.
در میان جمع هیچ کس را پند مده.
در حضور دیگران کسی را نصیحت مکن.
از جای تهمتزده پرهیز کن: . تهمت: گمان بد، افترا پرهیز: دوری، اجتناب
از رفت و آمد در جاهایی که باعث گمان بد و سوءظن در مورد تو میشود، دوری کن
و از یار بداندیش و بدآموز بگریز:
از دوستی که در مورد تو به بدی فکر میکند و رفتارش باعث بدآموزی است، دوری کن.
از دوستِ بدخواه و بدآموز فراری باش.
و از دوستی که گرفتاری و بدی تو را میخواهد و آموزههایش اشتباه است بپرهیز.
به غم مردمان شادی مکن تا مردمان نیز به غم تو شادی مکنند: . غم و شادی: آرایهی تضاد
در ناراحتی دیگران شادمانی و پایکوبی مکن تا آنان نیز به ناراحتی تو خوشحال و شادمان نباشند
داد ده تا داد یابی: داد: عدل و انصاف داد دادن: به عدالت رفتار کردن.
با دیگران به عدل و انصاف رفتار کن تا با نو نیز به عدالت و انصاف رفتار شود.
خوب گوی تا خوب شنوی:
با دیگران به نیکویی صحبت کن و بدگویی نکن تا دیگران نیز با نیکویی حرف زده و از تو بدگویی نکنند.
اگر طالب علم باشی، پرهیز گار و قانع باش و علم دوست و بردبار و کمسخن و دوراندیش.
طالب: جویا، به دنبال پرهیزگار: خداترس، باتقوا قانع: خرسند، راضی دوراندیش: عاقبت اندیش، آینده نگر
«قابوسنامه» نوشتهی امیر عنصر المعالی کیکاووس بن قابوس وُشمگیر، از اُمرای آلِ زیار است. او این کتاب را برای فرزندش گیلانشاه در آیین مملکت داری و تعلیم و تربیت، نوشته است.
عمر در پرستش خدای تعالی خرج کن که حساب، او خواهد خواست. خرج کن: صرف کن، هزینه کن
تعالی: بلند مرتبه حساب خواستن: مؤاخده کردن، بازخواست کردن.
عمر خود را در عبادت خداوند بلند مرتبه صرف کن که او از تو بازخواست میکند.
بر گذشته و شکسته و ریخته، افسوس مخور. افسوس: دریغ، حسرت
گذشته: روزگار سپری شده، زمان از دست رفته شکسته: کوزه یا سبویی که ناآگاه آن را شکسته باشی. تلمیح به داستانی از جحا. گذشته و شکسته و ریخته(هر چیزی که دیگر از دسترس و تملّک تو بیرون است) مراعات نظیر دارند.
بر عمر و ایّامی که پشتِ سر گذاشتی، و بر سبو یا ظرفی که شکستهاست، و بر روغنی که ریخته، حسرت و پشیمانی به خود راه مده.
تمام زیرکی را عاقبتشناسی نام نِه: عاقبتشناسی: آینده نگری، دوراندیشی
تمامِ فراست و زیرکی دنیا در این است که دورنگر و عاقبتاندیش باشی. معیشت تنگ را به توکّل دفع کن. معیشتِ تنگ: فقر و تنگ دستی توکّل: تکیه، اعتماد
دفع کردن: راندن، دور کردن
فقر و تنگدستی را با توکّل بر خدا از خود بران.
دین را به علم نگاه دار:
دین خود را با افزودن بر داناییات افزون محکم و تقویت کن.
اگر علم خواهی با تنهایی بساز: بساز: کنار بیا، عادت کن
اگر به دنبال دانایی هستی، به تنها بودن عادت کن و کنار بیا.
فراخدلی خواهی، تنآسانی را بگذار: فراخدلی: گشاده دلی، بخشندگی، دست و دل بازی
تنآسانی: تنبلی، تنپروری، کاهلی، سستی بُگذار: رها کن
اگر به دنبال گشاده دلی و دست و دلبازی هستی، تنبلی و تنپروری را رها کن.
کم خصمی خواهی، به خود مشغول باش: خصم: دشمن، بدخواه، بداندیش
اگر میخواهی دشمن اندکی داشتهباشی، مشغول کار خودت باش.
خلق را دوست خواهی، مال را دشمن گیر: خلق: مردم دشمن گیر: دشمنی کن
اگر میخواهی مردم دوست تو باشند، دشمن دارایی خود باش(در فکر حفظ دارایی خود نباش و بخشنده باش). خود را آسوده خواهی، بد مکن: اگر به دنبال آسودگی و آسایش خویشتنی، به کسی بدی مکن.
شر نخواهی، بد بگذار: شر: بدخویی، شرارت
اگر شرارت و بدی دیگران باعث آزارِ توست، با کسی بدی مکن.
جنگ نخواهی، تحمّل کن:
اگر از جنگ گریزانی، صبوری پیشه کن.
دعا را بهتر از سپاه دان: دعا: آرزوی خوب
بدان که دعای خیر مردم از سپاه و لشکر قدرتمند بهتر است.
امید را بهتر از گنج دان:
بهترین گنج، امیدواریاست.
هر چه دون خدای است همه را باطل دان: دونِ: غیر از، به جز
هر چیزی را غیر از خدا، باطل و بیهوده فرض کن.
بلا از دوست عطاست، پس ، از عطا نالیدن خطاست: بلا: آفت، آسیب عطا: بخشش، هدیه // عطا و خطا(سجع)
هر گونه آسیب و آفتی از طرف دوست مثل هدیهای ارزشمند است پس گله و شکایت از هدیهی او اشتباه است.
الهینامه ، خواجه عبد الله انصاری: ملقّب به پیر هرات و پیر انصار. عارف و نویسندهی قرن پنجم هجری و از پیشگامان نثر مسجّع بود.
آدمی باید که بسیار نگوید و سخن دیگری به سخن خود قطع نکند:
انسان نباید زیاد حرف بزند و وسط حرف دیگران نیاید.
هر که حکایتی یا روایتی کند و او برآن واقف باشد، وقوف خود برآن اظهار نکند.
وقوف: اشراف، آگاهی وقوف: اطّلاع، آگاهی اظهار: آشکار کردن
اگر او نسبت به حکایت و داستانی که میگویند، اطلاع و آگاهی داشته باشد، نباید آگاهی خود را آشکار کند.
تا آن کس به اتمام رساند
و چیزی را که از غیر او پرسند ، جواب نگوید.
پرسشی را که از دیگری میپرسند، پاسخ ندهد.
اگر سوال از جماعتی کنند که او داخل آن جماعت بود، بر ایشان سبقت ننماید: سبقت نمودن: پیشی گرفتن.
سخنی را که از دیگران میپرسند پاسخ ندهد. و اگر از گروهی سؤال شودکه او نیز در بین آنهاست، بر دیگران پیشی نگیرد.
و اگر کسی به جواب مشغول شود و او بر بهتر جوابی از آن قادر بود ، صبر کند تا آن سخن تمام شود:
در حالی که او جواب درستتری را بداند، تا پایان سخن قبلی صبوری کند.
پس جواب خود بگوید، بر وجهی که در متقدم طعنه نکند:
متقدّم: قبلی، پیشین بر وجهی: به گونهای، به شکلی طعنه: ملامت، سرزنش
به شکلی که قصد ملامت و سرزنشِ فردِ قبلی را نداشته باشد.
و در محاوراتی که به حضور او میان دو کس رود، خوض ننماید: خوض: دقیق شدن، کنجکاوی
محاورات: گفتوگوها، مکالمهها
در گفتوگوهایی که در حضور او بین دو نفر صورت میگیرد، کنجکاوی و دقّت بیش از اندازه نکند.
و اگر از او پوشیده دارند، استراق سمع نکند: پوشیده داشتن: پنهان کردن استراق: دزدیدن
استراق سمع: دزدیده گوش دادن.
و اگر از او پنهان میکنند، دزدیده به آنها گوش ندهد.
و تا او را با خود در آن مشارکت ندهند ، مداخلت نکند: مداخلت: مداخله، دخالت، فضولی
اخلاق ناصری ، خواجه نصیر الدین توسی
|
كودكي از جملهي آزادگان رفت برون با دو سه همزادگان آزادگان: ایرانیان. برون: مخفّف بیرون. همزادگان: همسنّ و سالان یکی از کودکان ایرانیان با دو سه نفر از همسالانش برای گردش بیرون رفت |
**
|
پاي چو در راه نهاد آن پسر پويه همي كرد و در آمد به سر پویه: با شتاب رفتن، دویدن درآمد به سر: با سر به زمین خورد زمانی که آن کودک پای در راه گذاشت؛ با سرعت دوید و با سر به زمین خورد |
**
|
پايش از آن پويه در آمد زِ دست مِهرِ دل و مُهرهي پشتش شكست مِهر: محبّت، علاقه مُهرهی پشت: مهرهی کمر مِهر و مُهره(جناس ناقص اختلافی). به خاطر عجلهای که کرد، پایش سُر خورد. قلبش فرو ریخت و مهرهی کمرش هم شکست |
**
|
شد نفس آن دو سه همسال او تنگتر از حادثهي حال او همسال: همسن، همزاد از وضعیّتِ (پسر آسیب دیده) حوصلهی دوستان همراهش، سر رفت. |
**
|
آن كه وُرا دوستترين بود، گفت: در بُنِ چاهيش ببايد نهفت وُرا: برای او بنِ چاه: تهِ چاه بباید نهفت: باید پنهان کرد در بین همراهانش، کسی که بهترین دوستش بود، گفت:«باید او را در ته چاهی پنهان کنیم» |
**
|
تا نشود راز چو روز آشكار تا نشويم از پدرش شرمسار راز/ روز: آرایهی جناس ناقص اختلافی مصراع اوّل آرایهی تشبیه دارد؛ راز به روز تشبیه شدهاست. راز: سرّ شرمسار: شرمنده، خجالت زده تا این راز مانند روز، بر همگان آشکار نشود و ما نیز از پدرش شرمنده نشویم. |
**
|
عاقبت انديشترين كودكي دشمن او بود از ايشان يكي عاقبتاندیش: دوراندیش در بین انها همان که به دشمنی(با فرد زخمی) معروف بود، دوراندیشترینشان بود. |
**
|
گفت همانا که در این همرهان صورت این حال نماند نهان همرهان: مخفّف همراهان نهان: مخفی، پنهان صورت این حال: شکل واقعیِ این ماجرا با خود گفت:«که واقعیّت ماجرا در بین این همراهان پنهان نمیماند». |
**
|
چون كه مرا زين همه دشمن نهند تهمت اين واقعه بر من نهند زین همه: از بین اینها دشمن نهند: دشمن فرض میکنند تهمت: بدگمانی، افترا. واقعه: رویداد، حادثه، اتّفاق از آنجا که از بین این همراهان، مرا نسبت به او بدخواه میدانند؛ در مورد این حادثه به من بدگمان میشوند. |
**
|
زي پدرش رفت و خبردار كرد تا پدرش چارهي آن كار كرد زی: سمت، سو، طرف به سوی پدرِ دوستِ زخمیاش رفت و او را از حادثه، باخبر کرد. |
**
|
هر كه در او جوهر دانايي است بر همه چيزیش توانايي است جوهر دانایی: عصارهی دانش، اصلِ دانایی کسی که اصلِ دانش و قابلیّت دانایی در وجودِ او باشد، نسبت به همهچیز توانمند است. |
**
|
دشمن دانا كه غم جان بود بهتر از آن دوست كه نادان بود غمِ جان بودن: به فکرِ جان بودن دوست و دشمن(آرایهی تضاد) بدخواهِ دانایی که به فکرِ جانِ انسان باشد، از دوستِ نادان بهتر است. |
مخزنالاسرار، نظامی گنجوی
شخص:
فعل های زبان فارسی، در 3 شخص صرف می شوند:
|
شخص: |
اوّل شخص |
دوم شخص |
سوم شخص |
|
|
شمار |
مفرد: |
من |
تو |
او |
|
جمع: |
ما |
شما |
(آنها)ایشان |
|
|
** به دو شکل مفرد و جمع در زبان فارسی، شمار می گوییم. |
||||
صرف:
وقتی که صورت های شش گانه ی فعل ها را به دنبال هم می آوریم. آن را صرف کرده ایم.
۱) آمدم- ۲) آمدی- ۳) آمد- ۴) آمدیم- ۵) آمدید- ۶) آمدند
به هر کدام از این صورت های شش گانه" ساخت یا صیغه ی فعل می گوییم.
مصدر:
در لغت به معنی سرچشمه و منشأ. و در اصطلاح به کلماتی گفته می شود که فعل از آن ها ساخته می شود. اصلی ترین نشانه ی مصدر(-َن) است، که در پایان کلمه قرار می گیرد. البته نباید اسم هایی را که آخِرِ آن ها به «ن» ختم می شود، با مصدرِ فعل های فارسی اشتباه گرفت:
مثال برای مصدر:« گفتن- خواندن- شنیدن- مُردن- دانستن و ...»
بنا بر توضیح ارائه شده نمی توانیم اسمهایی از قبیل:« دامن- ساتَن و ...» را مصدر شمرد.
زمان فعل:
1) ماضی(گذشته): به انجام کاری در زمان گذشته دلالت می کند. انواع آن عبارت است از:
- ماضی ساده: بن ماضی+ شناسه های ماضی(ــَ م/ی/()/یم/ید/ ـــَ ند).
- ماضی استمراری: می+ ماضی ساده.
- ماضی نقلی: صفت مفعولی(بُنِ ماضی+ه)+ شناسه های اختصاصی نقلی(ام- ای- است- ایم- اید- اَند).
- ماضی التزامی: صفت مفعولی(بن ماضی+ه)+صرفِ باشم.
- ماضی بعید: صفت مفعولی(بن ماضی + ه) + صرف بودم.
|
انواع ماضي |
ساده: |
استمراري: |
نقلي |
بعید: |
التزامی: |
|
اول شخص مفرد |
شنیدَم |
مي رفتــــَم |
خواند/ه/ام |
خواند/ه/بودم |
خواند/ه/باشم |
|
دوم شخص مفرد |
شنیدی |
می رفتــــی |
خواند/ه/ای |
خواند/ه/بودی |
خواند/ه/باشي |
|
سوم شخص مفرد |
شنید |
می رفت |
خواند/ه/است |
خواند/ه/بود |
خواند/ه/باشد |
|
اول شخص جمع |
شنیدیم |
مي رفتـــيم |
خواند/ه/ایم |
خواند/ه/يم |
خواند/ه/باشيم |
|
دوم شخص جمع |
شنیدید |
مي رفتـــید |
خواند/ه/اید |
خواند/ه/بودید |
خواند/ه/باشيد |
|
سوم شخص جمع |
شنیدند |
مي رفتـــنـَد |
خواند/ه/اند |
خواند/ه/بودند |
خواند/ه/باشند |
بن:
در لغت به معنی« درخت و ریشه» است و در اصطلاح به شکلِ غیرِ قابلِ تغییر در صرف فعل ها بن می گوییم:
|
بُن |
شناسه |
|
رفت |
ــ َم |
|
رفت |
ی |
|
رفت |
(o) |
|
رفت |
یم |
|
رفت |
ید |
|
رفت |
ــَ ند |
فعل ماضی(گذشته) و شناسه های آن
|
بُن |
شناسه |
|
رَو |
ــ َم |
|
رَو |
ی |
|
رَو |
ــَ د |
|
رَو |
یم |
|
رَو |
ید |
فعل مضارع(حال) و شناسه های آن
طرز ساختن بُنِ مضارع:
شکلِ امرِ فعل(برو)- «ب»=> رو، بر، خر، دار، و ... .
فعل مضارع:
فعلی که در زمان حال انجام پذیرفته و تا آینده ی نزدیک ادامه یابد.
انواع فعل مضارع:
1) مضارع ساده: بُنِ مضارع+شناسه های مضارع(ــ َم/ ی/ ــ َد/ یم/ ید/ ــَ ند). مثال: ( روم/ روی/ رود/ رویم/ روید/ روند).
2) مضارع اخباری: می+مضارع ساده. مثال: (می روم/می روی/ می رود/ می رویم/می روید/می روند).
3) مضارع التزامی: با اضافه کردن«ب»التزامی(شک و تردید) به مضارع ساده، ساخته می شود. مثال: (بروم،بروی، برود، برویم، بروید، بروند).
B برای شناخت آسان تر مضارع التزامی، می توان کلمه ی«شاید» را قبل از فعل آورد و آن را صرف کرد.
|
انواع مضارع: |
ساده: |
اخباري: |
التزامي: |
|
اول شخص مفرد |
شنوم |
مي روَم |
بخوانم |
|
دوم شخص مفرد |
شنوی |
می روی |
بخوانی |
|
سوم شخص مفرد |
شنود |
می رَد |
بخواند |
|
اول شخص جمع |
شنویم |
مي رويم |
بخوانیم |
|
دوم شخص جمع |
شنوید |
مي روید |
بخوانید |
|
سوم شخص جمع |
شنوند |
مي رونـَد |
بخوانند |
فعل آینده(مستقبل):
از صرف «خواهم»در مضارع ساده+بُن ماضی فعل های پیشنهادی ساخته می شود. مثال:«خواهم خواند/خواهی خواند/خواهد خواند/خواهیم خواند/خواهید خواند/خواهند خواند».
هم نشين
|
پيوند :پيوستگي، ارتباط |
خرسندي: رضايت، خوشحالي |
شكيبا: صبور، بردبار |
|
دل انگيز: روح نواز |
مصائب :ج مصيبت: بلا وگرفتاري |
لاف دوستی میزنند: ادّعاي دوستی میکنند |
|
ديدار يار غايب، داني چه ذوق دارد؟ ابري كه در بيابان بر تشنهاي ببارد ذوق: اشتياق بيابان و تشنه و ابر: مراعات نظير تشبيه مركّب(مشبه: ديدار يارِ غايب) (مشبّه به: ابري كه در بيابان بر تشنهاي ببارد). وجه شبه: اشتیاق آور ملاقات دوست دور از دسترس، مانند ابري كه در بيابان بر انسان تشنه مي بارد، شورانگيز و اشتياقآور است. |
||
|
گرگان و ميشان: تضاد |
گسترده: فراگير |
باري بر دل: باعث دلواپسی و گرفتاري |
|
مصاحبت: همصحبتی |
همواره: همیشه، مکرّر |
ميگريز: فرار کن، بگریز |
|
تا تواني ميگريز از يارِ بد يارِ بد بدتر بود از مارِ بد تا میتوانی از دوست و همراه بد، دوری کن؛ دوستِ نامناسب از مارِ زهرآگین نیز بدتر است مار بد تنها تو را برجان زند ياربد بر جان و بر ايمان زند مارِ زهرآگین، تنها جان تو را میگیرد ولی همنشین بد، جان و ایمانت را با هم میگیرد. آرایهی تکرار در واژههای«مار / یار / بد». واجآرایی در تکرار حروف«ا/د/ر». |
||
|
نشايد: شايسته نیست |
احمق: نادان |
صحبت با كسي دارند: با كسي هم نشيني كنند. |
|
نيكو خلق: خوش رفتار |
معصيت: گناه |
به صلاح بود: در راه راست و درست باشد |
|
مصر: اصرار كننده |
اعتماد: تكيه |
صحبت: هم نشيني |
|
منش: اخلاق |
پليد: آلوده، ناپاك |
طبيعت: خلق و خوی(در اين جا) |
|
نبوت: رسالت، پيامبري |
طريقت: راه وروش |
خاندان: سلسله، خانواده، ایل و تبار |
|
میش: گوسفند |
جامه: لباس، پوشش |
مصائب: بلاها، گرفتاریها. جمعِ مصیبت |
|
اثر: نتیجه. |
جملهی«اینان باری بر دل هستند، نه یاری همدل»آرایهی سجع دارد. |
|
|
همدل: دلسوز، یکدل |
منش: خُلق و خوی |
خصلت: ویژگی، خصوصیّت. جمع آن: خصال |
|
المرءُ علی دینِ خلیلهِ و قرینهِ: انسان بر دین و آیین دوست و همنشین خود است. |
||
|
با بدان کم نشین که صحبتِ بد گرچه پاکی، تو را پلید کند آرایهی تضاد بین«پاک/پلید». با افراد بد همنشینی نکن که همنشین بد، با آلودگیها و ناپاکیهایش، پاکی تو را آلوده میکند. آفتابی بدین بزرگی را لکّهای ابر ناپدید کند آرایهی تناسب بین«آفتاب/ ابر». همان گونه که خورشیدی با این عظمت، با لکّهی کوچک ابری پوشانده میشود. |
||
|
پسرِ نوح، با بدان بنشست خاندانِ نبوّتش گم شد پسر حضرتِ نوح با دوستانِ بد هم نشینی کرد و ایل و تبار رسالتش را گم کرد. (تلمیح به داستان حضرت نوح). سگِ اصحابِ کهف، روزی چند پیِ نیکان گرفت و مردم شد سگِ یارانِ غار، چند روزی دنبال انسانهای نیکو را گرفت و انسان شد. (تلمیح به داستان اصحاب کهف). |
||
|
اصحاب كهف: ياران غار |
مردم شد: به انسان تبديل شد |
پيِ نيكان گرفت: به دنبال افراد نيكو رفت. |
|
مثل(قصّه) هم نشین بد چون (مانند) آهنگر است. اگر جامه (لباس) را نسوزد (نسوزاند) دود در تو گیرد (دود آن به تو میرسد) و مثل هم نشین نیک چون عطّار (عطر فروش) است که اگر مشک (مادهای معطّر) به تو ندهد، بوی در تو گیرد (حداقلّ خوشبو خواهی شد). |
||
|
گرايش: تمايل |
به با يد: بايد بهتر باشد |
متعالي: بلند پايه |
|
همنشین تو از تو بِه باید تا تو را عقل و دین بیفزاید باید دوست خود را از کسانی انتخاب کنی که از تو شایستهترند؛ در این صورت باعث افزایش عقل و دینت میشود. | ||
دوستی با ابلهان
روزی بود و روزگاری بود. در زمان های خیلی قدیم، جوانی قدرتمند در بیابانی می رفت که ناگاه، صدای وحشتناکی شنید. جلو رفت، خرسی را دید که در چنگ اژدهایی بزرگ گرفتار شده است. دلش بر حال خرس بیچاره سوخت. شمشیر خود را کشید و با یک ضربه سخت، اژدها را به هلاکت رسانید.
|
خرس هم از اژدها چون وارهید وآن کرم ، زآن مردِ مردانه بدید وارهید: نجات یافت، رها شد کرم: سخاوت، جوانمردی زمانی که خرس از چنگال اژدها رها شد؛ و جوانمردی آن مرد دِلیر را دید... چون سگِ اصحابِ کهف آن خرس زار شد مُلازم در پیِ آن بُردبار اصحابِ کهف: یاران غار(تلمیح به قصهی دقیانوس و اصحاب کهف) مُلازم: همراه، هم قدم زار: ناتوان، ضعیف بردبار: صبور، شکیبا آن خرس ناتوان مانند سگِ اصحابِ کهف به همراه آن جوان شکیبا راه افتاد |
القصّه، هر جا که جوان قدرتمند می رفت، خرس هم با او می رفت . کم کم جوان به خرس علاقمند شد و او را همه جا با خودش می برد. روزی از روزها، از جایی می گذشت و خرس هم مثل همیشه در پی اش بود. مردی از کنار آن ها گذشت. او از دیدن مرد جوان و آن خرس، به حیرت افتاد بازگشت و پرسید: «ای مرد جوان، حکایت چیست؟ من تاکنون انسانی را با خرسی، همراه ندیده بودم!»
|
قصّه واگفت و حدیثِ اژدها گفت:«بر خرسی مَنِه دل، ابلها واگفت: باز گفت حدیث: سخنِ تازه منه دل: دل مسپار دل نهادن: علاقمند شدن ابلها: ای نادان، ای احمق جوان، ماجرای خرس و اژدها را به او بازگو کرد. و در جواب شنید که«ای نادان به خرسی علاقمند و شیفته نشو». دوستی ابله بتر از دشمنیاست او به هر حیله که دانی، راندنیاست» بتر: مخفّف «بدتر» حیله: چاره، تدبیر راندنی: دور کردنی دوستی و دشمنی آرایهی تضاد دوستی کردن با نادان از دشمن بدتر است و به هر چارهای شده باید از نادان دوری کرد. |
جوان با تعجّب به آن مرد نگریست و پرسید: «منظورت چیست؟ مگر دوستی با یک خرس، چه عیبی دارد؟ نکند تو به دوستی من با خرس حسادت می کنی!»
|
گفت:«مهرِ ابلهان، عشوه ده است این حسودیِ من از مهرش بِه است عشوه ده: فریب دهنده، گول زننده مهر و حسودی(آرایهی تضاد) بِه: بهتر گفت:«دوستی با افراد نادان باعث فریب تو میشود؛ و حسادت من از محبّتِ دوستِ نادانش بهتر است. هی بیا با من، بِران این خرس را خرس را مگزین، مَهِل هم جنس را بران: دور کن مگزین: انتخاب مکن مهل: رها مکن با من همراهی کن و این خرس را از خود دور کن؛ و خرس را برای دوستی انتخاب نکن و هم جنس خود را رها نکن. من کم از خِرسی نباشم، ای شریف ترکِ او کن، تا مَنَت باشم حریف» کم نباشم: کمتر نیستم شریف: بزرگوار حریف: همراه، دوست، هم پیاله ای بزرگوار! من از خرس کمتر نیستم؛ خرس را رها کن تا من دوستِ تو باشم. |
مرد رهگذر هر چه گفت و گفت، اندرزهایش در گوش مرد جون فرو نرفت که نرفت، و او فکر کرد که مرد رهگذر بر دوستی اش با خرس، حسد می ورزد. پس با خشم بر سر مرد رهگذر فریاد زد که: برو ای مرد! دست از سر ما بردار. دوستی من و این خرس مهربان و وفادار چه ربطی به تو دارد؟ چرا بر دوستی ما حسد می ورزی؟ برو و راحتمان بگذار!»
مردِ رهگذر به راه افتاد. کمی که رفت، برگشت.
|
باز گفتش:«من عدوّ تو نیام لطف باشد گر بیایی در پِیام باز: دوباره عدوّ: دشمن، خصم، بدخواه نیام: نیستم در پِی ام: به دنبالِ من دوباره گفت:« من دشمن و بدخواهِ تو نیستم؛ و اگر به دنبال من بیایی، لطف میکنی. |
مرد جوان و خرس وفادار، زمانی دراز با هم زندگی کردند. هر روزی که می گذشت، پیوند دوستی آن ها محکم تر می شد. روزی از روزها، جوان در جنگلی کار می کرد. درخت ها را با تبر می برید. بعد از ساعتی خسته شد و خوابش گرفت. روی زمین دراز کشید و به خوابی سنگین فرو رفت. خرس که دید دوستش خوابیده است، بالای سر او رفت و در کنارش نشست. ناگاه مگسی سمج بر پیشانی جوان نشست. خرس با دست مگس را راند. امّا مگس سمج دوباره بر پیشانی جوان نشست. خرس دوباره مگس را راند. مگس این بار آمد و بر نوک بینی جوان نشست. خرس از دست مگس خشمگین شد. در دل گفت: «ای مگس بدجنس و سمج، دوست مهربان مرا در خواب می آزاری؟ حالا چنان درسی به تو بدهم که پرواز کردن را از یاد ببری و دیگر هیچ وقت نتوانی ببری!»
|
خشمگین شد با مگس خرس و برفت برگرفت از کوه، سنگی سخت زَفت زَفت: ستبر، بزرگ برگرفت: برداشت، برداشت خرس از دستِ مگس خشمگین شد و رفت و از کوه سنگ بسیار بزرگی را برداشت سنگ آورد و مگس را دید باز بر رُخِ خفته گرفته جای ساز خفته: خوابیده جای ساز: جای گرفته سنگ را آورد و دوباره مگس را دید که بر چهرهی جوانِ در خواب، جا گرفته است برگرفت آن آسیا سنگ و بِزد بر مگس، تا آن مگس واپس خزد برگرفت: بالا برد آسیا سنگ: سنگ بزرگ واپس خزد: عقب نشینی کند. واج آرایی در تکرار «س». آن سنگِ بُزرگ را بالای سر بُرد و بر مگس کوبید تا آن مگس عقب نشینی کند. |
آری، خرس نادان، سنگ بزرگ را بر صورت
دوست مهربانش کوبید. به گمان آنکه با این کار فقط مگس را خواهد کشت. ولی ...
|
سنگ، رویِ خفته را خشخاش کرد این مَثَل بر جمله عالم فاش کرد خشخاش: گیاهی است از تیرة کوکناریان دارای ساقة باریک و برگ های طویل و درشت . میوة خشخاش به شکل حقه است که با تیغ زدن آن شیره ای سفید بیرون دهد که پس از خشک شدن به رنگ قهوه ای درآید و همان است که آن را تریاک گویند. خشخاش: در اینجا(خرد و خمیر). فاش: آشکار، عیان، شایع سنگ، صورتِ جوانِ در خواب را خُرد و خمیر کرد و این ضرب المثل را در تمامِ دنیا گسترش داد. «مهرِ ابله، مهرِ خرس آمد و یقین کینِ او مهر است و مهرِ اوست کین» کین: دشمنی، خصومت کین و مهر: آرایهی تضاد یقینک بدون شک در مصراع دوم آرایهی طرد و عکس وجود دارد. دوستی نادان مانند دوستی خرس است که دشمنیاش، دوستی و دوستیاش، دشمنیاست. عهدِ او سُست است و ویران و ضعیف گفتِ او زُفت و وفایِ او نحیف عهد: پیمان، تعهّد سست: ناپایدار، ضعیف زُفت : خسیس ، بخیل. ترشروی ، تندخو. نحیف: لاغر، ضعیف، نزار واج آرایی در تکرار«ـُف». نادان در عمل به تعهدات و پیمانهایش ناپایدار و ضعیف است و سخن گفتنش با تند خویی و پرخاش است و در وفاداری ناتوان است. گر خورد سوگند هم، باور مکن بشکند سوگند، مردِ کژ سُخن کژ سُخن: کج گفتار، بد دهان اگر نادان در عمل به پیمانش سوگند بخورد، سوگندش را باور مکن؛ زیرا انسان بد دهان سوگندش را میشکند. چون که بی سوگند، پیمان بشکند گر خورد سوگند، هم آن بشکند کسی که بدون قسم خوردن، نتواند به پیمانش عمل کند، اگر هم سوگند بِخورد، دوباره پیمانش را خواهد شکست. |
روزگاران سپری شد؛ امّا این حکایت، سینه به سینه در میان نسلها بر زبانها روان شد و این مَثل بر خاطرهها نقش بست که:
|
«مهرِ ابله، مهرِ خرس آمد و یقین کینِ او مهر است و مهرِ اوست کین» کین: دشمنی، خصومت کین و مهر: آرایهی تضاد یقینک بدون شک در مصراع دوم آرایهی طرد و عکس وجود دارد. دوستی نادان مانند دوستی خرس است که دشمنیاش، دوستی و دوستیاش، دشمنیاست.
|
«مثنوی معنوی» دفتر اوّل، بازنویسی جعفر ابراهیمی (شاهد)، با تغییر
|
پر تب و تاب: پر اُفت و خیز |
مینمایانند: نشان میدهند |
بیهیاهو: بیسر و صدا |
|
اصلاح: نیکو ساختن، بهبودی |
افزون بر: اضافه بر، بعلاوه |
نقد: برشمردن ضعف و قوّت کسی یا چیزی. |
|
آینه، چون نقشِ تو بنمود راست خود شکن، آیینه شکستن خطاست (نظامی) اگر آینه به راستی زشت و زیبای چهرهات را به تو نشان داد، به جای شکستن آینه، در صدد اصلاح خود باش. |
||
|
*** جوانی گَهِ کار و شایستگی گهِ خود پسندیّ و پندار نیست گهِ: زمانِ، گاهِ. پندار: وهم، گمان، خیال جوانی زمان کار و نشان دادن شایستگیها و توانمندیهاست؛ نه زمان خود ستایی و خیالات بیاساس. |
||
|
چو بفروختی، از که خواهی خرید متاعِ جوانی به بازار نیست خریدو فروخت: آرایهی تضاد متاع: کالا، جنس متاعِ جوانی: مضاف و مضافٌالیه(اضافهی تشبیهی) |
||
|
غنیمت شمر، جز حقیقت مجوی که باریاست فرصت، دگر بار نیست غنیمت: مالی که رایگان به دست آید، اموالی که از دشمن شکست خورده به دست آید. غنیمت شُمر: ارزشمند بدان، بها بده. حقیقت: راستی، درستی. باریاست: برای یک دفعه است. روزگارِ جوانی را ارزشمند بدان، و به دنبال راستی و درستی باش؛ زیرا این فرصت تنها یک بار به تو داده شده و دوباره آن را نخواهی داشت. |
||
|
مپیچ از رهِ راست بر راهِ کج چو در هست، حاجت به دیوار نیست آرایهی تضاد در« راست و کج» « در و دیوار» آرایهی تناسب دارند. مپیچ: منحرف نشو. از راهِ راست به راهِ نادرست منحرف نشو، وقتی میتوانی از در وارد شوی، چه نیازی به بالا رفتن از دیوار است؟ |
||
|
زِ آزادگان بردباری و سعی بیاموز، آموختن عار نیست بردباری: صبر و تحمّل، شکیبایی سعی: تلاش و کوشش عار: ننگ، ذلّت، خواری از انسانهای وارسته و آزاده شکیبایی و صبوری بیاموز؛ که یادگیری ننگ و ذلّت و خواری نیست. |
||
|
به چشم بصیرت به خود در نگر تو را تا در آیینه، زنگار نیست بصیرت: بینایی، تعمّق، عمیق دیدن در نگر: نگاه کن آیینه: استعاره از دل زنگار: آلودگی، رسوب تا زمانی که دلت از آلودگیها به دور است و زنگار نگرفته؛ در احوال خود موشکافانه و عمیق نگاه کن. |
||
|
همی دانه و خوشه، خروار شد زِ آغاز، هر خوشه خروار نیست خوشه و خروار: آرایهی تکرار همی شد: به تدریج و آهسته آهسته تبدیل شد. دانه و خوشهی گندم، به مرورِ زمان به خروار و خرمن تبدیل میشود؛ و هیچ خوشهی گندمی از ابتدا خرمن نبود. |
||
|
همه کارِ ایّام، درس است و پند دریغا که شاگرد هشیار نیست درس و پند و شاگرد: مراعات نظیر دریغا: افسوس، حیف گذر روزگار سراسر درس و پند است؛ صد حیف که برای درک و دریافت آن به اندازهی کافی هوشیار نیستیم. |
||
|
پروین اعتصامی | ||
|
گروه واژگانی در کدام یک از گزینهها از نظر املایی درست است؟ شکل درست هر غلط را مقابل آن بنویسید. الف) مدح و سنا – ذخایر غنی ب) خوابگذار – طریق مبطلان ب) بادهای توفنده - سیمای متعادل ج) مهارت و تخصّص- مَثَل مؤمنان د) قهر و غلبه – حیات مأمول
|
5/1 |
|
|
2 |
در کدام گزینه غلط املایی وجود دارد؟ الف) اشغالِ متجاوزان ب) تدایی صحنهها ج) ویرانی معارج د) خلعت گرانمایه
|
5/0 |
|
3 |
برای هر یک از واژههای زیر دو خانواده بنویسید. فکرت: ............................................. و ............................................. مسخّر: ............................................. و ............................................. عاید: ............................................. و ............................................. توقّف: ............................................. و ............................................. ضمان: ............................................. و ............................................. تقدیر: ............................................. و .............................................
|
3 |
|
4 |
املای کدام گروه از گزینههای زیر، نادرستاست؟ دلیل آن را توضیح دهید. الف) از عهدهی حفظ رعیّت ب) دفع تکبّر ج) خوشحال و خوشبخت د) مجد خوافی
|
1 |
|
5 |
غلطهای املایی متن زیر را استخراج کرده و شکل درست واژهها را باز نویسی کنید.
در ابتدای جوانی که به تعلم اشتقال میورزیدم، در بصره بودم و بغایت دستتنگ. ... چون در من نگریست و آن هیأت ژولیده و حالت پریشان من ملاحضه کرد، ... . آنگونه که آجر از خانه بر میآوردم و وجه مآش میساختم و با این همه از طلب علم فروگزار نبودم... . به هر جانب برای احتیات چشم میانداخت. راسویی در جهت او کمین کرده بود، سوی درخت التفاط نمود، بومی قصد او داشت. با خود گفت: درِ بلاها و انواع آفتها باز است و مغرون به ابواب بلا هستم. وقت آن است که باقی زمان خود را به عدا برسانم. اکنون مرا ایمن گردان تا بندهای تو همه ببرم و فرج یابی. این ملاتفط بپذیر که عاقل در مهمّات توقف جائز نشمرد. بدان که هرچه در وجود است، همه سنعِ خدای تعالیاست. آنچه میان آسمان و زمین است، چون میغ و باران و برف و تگرگ و رعد و برق و غوسِ غُزح و الاماتی که در هوا پدید آید. مثلِ تو چون مورچهای است که در قصر ملکی سوراخی دارد و از جمالِ صورتِ قصر و بسیاری غلامان و سریرِ مُلک وی، هیچ خبر ندارد... .
|
14 |
|
6 |
واژهی «ثواب» به معنی ............................................... و واژهی صواب به معنی ............................................... است.
|
1 |
|
7 |
شکل صحیح کلمات را در جای خالی بنویسید. الف) در زمین نگاه کن که چگونه ............................................... تو ساخته است.(بسات- بساط) ب) او از ............................................... علم خود بهرهمند شده است. (سمر – ثمر)
|
1 |
|
8 |
عبارت درست را با «ص» و عبارت غلط را با «غ» مشخّص کنید. الف) اگر کلمهای به واژهی «عیسی» اضافه (مضافالیه) شود، املای آن را با «الف» مینویسند. صJ غJ ب) در نوشتن املا به صدا و حروف پایانی کلمات به ویژه افعال، باید توجّه داشت. صJ غJ
|
1 |
|
9 |
حروف« ذ – ض – ظ » در کدام عبارت، درست به کار رفته است؟(فقط مشخّص کنید). الف) حافظهی قوی ب) مبذول داشتن ج) نظم و انظباط د) زهن آشفته
|
5/1 |
|
10 |
در کدام یک از گزینهها، غلط املایی وجود دارد؟
الف) التفات - طعمه ب) صیّاد - عقده ج) نفع و عاید- وجه معاش د) صبو و کوزه – اعزاز
|
5/0 |
|
11 |
برای هر کدام از کلمات زیر، یک همخانواده بنویسید. ظاهر: ............................................... و ............................................... نصرت: ............................................... و ...............................................
|
2 |
|
12 |
بر روی حروف مناسب علامت تشدید(ـّ ) بگذارید. الف) متحیر ب) خصوصیت ج) اهمیت د) معظّم
|
1 |
|
13 |
با حروف« و – ق – ه – ر – م » واژه ای بنویسید که به معنی شکست خورده و مقلوب باشد. ............................................... |
5/0 |
|
14 |
در جای خالی، یکی از حروف« ث – س – ص» را قرار دهید. الف) ...........ریر و تخت ب) مـ...........ر و پافشاری کننده ج) منحـ...........ر و محدود د) .........بات و پایداری
|
1 |
|
15 |
دو واژه بنویسید که با حرف«ص» پایان یابد............................................... و ...............................................
|
1 |
|
16 |
برای هر کدام از حروف زیر واژهای بیابید. (استفاده از واژههای این آزمون پذیرفتنی نیست). 1) غ: 2) ق: 3) ذ: 4) ط:
|
2 |
|
17 |
واژهی «متعال» با کدام یک از گزینهها همخانواده نیست؟ الف) اعتلا ب) تعالی ج) معلول د) عالی
|
5/0 |
|
18 |
صدای« ز» چند شکل آوایی دارد؟ برای هر کدام، کلمهای بنویسید. (استفاده از واژههای این آزمون پذیرفتنی نیست).
|
5/1 |
|
19 |
ترکیبات نادرست املایی را تصحیح کنید. الف) رخستِ رویش ب) پیغامبرِ اعظم ج) تراوتِ باران د) سیمای ظاهر
|
5/1 |
|
20 |
در متن زیر چهار غلط املایی وجود دارد. شکل صحیح آنها را بنویسید.
رودخانهی خرّمشهر آن روزها هم بیوغفه گذشتهاست و امروز نیز از گذشتن باز نایستاده است. یک روز ناگهان از آسمان آتش بارید و حیاط مأمول شهر، متوقّف شد. شهر خالی شد امّا رودخانه ماند و نضاره کرد.... . 1) ............................................... 2) ............................................... 3) ............................................... 4) ...............................................
|
4 |
کامیاب و پیروز باشید کاظمی |
||
|
1 |
برای هر کدام از واژگان زیر یک معنی بنویسید: اعتدال: مبطلان: بالش: توقّع: آبشخور: قناعت: غنیمت: بساط: خطبه: بدیهی: دفع: رعایا: کران: انحطاط: مقرّ: ملّاحان: بساط: توبره: منجی: اقتدار: مقهور: اقلیمی: قریحه: معارج: تداعی: عشّاق: سلاله: ملحق شدن: پندار: بیوقفه: خرقه: میکشان: رخصت: طراوت: غریب: طنین: رنجور: متعال: نصرت: روا: علمِ دین: برنَوَشتند: آفرین: مدح: نصرت: کبریا: ثنا: مَلِک:
|
|
2 |
معنی ابیات زیر را به فارسی روان بنویسید: 1- به دانش فزای و به یزدان گرای که او باد جانِ تو را ره نمای ___________________________________________________________________________
2- چشمههای خروشان تو را میشناسند موجهای پریشان تو را میشناسند ___________________________________________________________________________
3- گهر بیهنر، زار و خوار است و سُست به فرهنگ باشد روان تندرست ___________________________________________________________________________ 4- به نامِ خداوندِ جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد ___________________________________________________________________________
5- علمِ دین، بامِ گلشنِ جان است ندبان، عقل و حسّ انسان است ___________________________________________________________________________
6- اینک ای خوب، فصلِ غریبی سرآمد چون تمامِ غریبان تو را میشناسد ___________________________________________________________________________
|
|
3 |
تاریخ ادبیّات: 1- ابوالفضل رشیدالدّین میبدی در قرن _______ میزیست و اثرِ معروف او _______________ نام دارد و در تفسیر قرآن _____________ نوشته شدهاست. 3- اثر معروف«حدیقهالحقیقه» سرودهی _________________ است؛ او در قرن __________ زندگی کرده است. 4- کتاب« __________» شناسنامهی هویّت ایرانی و اثر گرانسنگ «________________» است. 5- مجموعه شعرهای «سلمان هراتی» را نام ببرید: ___________ و___________ و ___________ . 6- مجموعه شعرهای قیصر امینپور را نام ببرید: ___________ و___________ و ___________ و ___________ . 7- « مجد خوافی» نویسندهی کتاب _____________ است و «محمّد علی اسلامی نُدوشن» نویسندهی کتاب_____________ است. 8- شهید مرتضی آوینی فیلم ساز و سردبیر مجلهی ___________ بود و از فیلمهای او میتوان به «______________ و ___________ و ____________ اشاره کرد. |
|
4 |
برای هر یک از واژههای زیر یک همخانواده بنویسید:
|
75/3 |
|||||||||||||||
|
5 |
متضاد واژههای زیر را بنویسید:
|
3 |
|||||||||||||||
|
6 |
نامِ اجزای مشخّص شدهی جملههای زیر را بنویسید:
|
5/3 |
|||||||||||||||
|
7 |
معادل فارسی هر یک از واژههای زیر را بنویسید:
|
25/1 |
|||||||||||||||
|
8 |
در ترکیبهای زیر کدام یک « اضافی: مضاف و مضافٌ الیه» و کدام یک «وصفی: صفت و موصوف» هستند؟
|
5/2 |
|||||||||||||||
|
9 |
تعریف کنید: - منادا: :_______________________________________________________________ - مضاف و مضافالیه:_______________________________________________________ - تضمین: _____________________________________________________________ - سجع:_______________________________________________________________ - نقش نمای اضافه: ________________________________________________________ - اضافهی تشبیهی:__________________________________________________________ - استعاره:_________________________________________________________________
|
7 |
|||||||||||||||
|
10 |
نوع حذف صورت گرفته را در جملههای زیر بنویسید: الف) به فرزندان خود ، تقوا و دانش میآموزند، همانگونه که دیگران خواندن و نوشتن را. ب) خداوند دوستدار نیکوکاران است و یاور راست گویان. ج) تو کمان کشیدی و در کمین د) که زنی به تیرم و من غمین. ه) این شهر دروازهای در زمین داشت و دروازهای دیگر در آسمان.
|
5/2 |
|||||||||||||||
|
11 |
آرایهی موجود در ابیات و عبارات زیر را مشخّص کنیم. - در سینهام دوباره غمی جان گرفتهاست «امشب دلم به یادِ عزیزان گرفته است» __________ و ________ - چو دخلت نیست، خرج آهستهتر کن که میخوانند ملّاحان سُرودی _______ و _________ - خاموش مباش زیرِ این خرقه بر جانِ جهان، دوباره جان آمد ___________ - اتومبیلها گریختند و رودخانه ماند و نظاره کرد. ___________
|
3 |
|||||||||||||||
|
12 |
ارکان تشبیه را در عبارات زیر مشخّص کنید: الف) خرمشهر، شقایقی خون رنگ است که داغِ جنگ بر سینه دارد. ب) حیاتِ حقیقیِ مردان خدا، ققنوسوار از میان خاکستر نخلهای نیمسوخته سر برآورد. |
2 |
|||||||||||||||
|
13 |
معنی عبارات زیر را بنویسید: الف) از عهدهی حفظ رعیّت بیرون آمده باشم: ب) به سه وجه، این کار از برای، خود کردم: ج) خدایا، نه دریای جلال و کبریایِ تو را کران: د) خلق را به یزدان راه نمودند: ه) طریقِ مُبطلان برنَوَشتند:
|
5 |
|||||||||||||||
|
14 |
در متن زیر، فعلهای قابل حذف را مشخّص و متن را باز نویسی کنید: جبههها سرشار از ایمان بود و عشق بود. رزمندگان، نماز میخواندند و قرآن میخواندند. شبهای جمعه، بر گونه ها اشک مینشست و بر لبها دعا مینشست. |
75/0 |
|||||||||||||||
|
15 |
جای خالی را پر کنید: الف) به گفتار یک نفرهای که میتواند مخاطب داشتهباشد یا نداشته باشد، ------------------ میگویند. ب) در فیلمنامهها و نمایشنامهها از «گفتوگو با دیگران» یا ------------------ استفاده میکنند. ج) قالبِ شعریِ ------------------ بیشتر به مدح و ستایش و توصیف طبیعت میپردازد. د) معمولاً تعداد ابیات غزل نسبت به قصیده ------------------ است. ه) اگر بخواهیم منظورِ خود را رساتر و دلنشینتر بیان کنیم، از ------------------ بهره میگیریم و از همین رو ادبیّات را --------------------------------- نیز میگویند. |
3 |
آرزومند کامیابی و پیروزی شما - کاظمی
دشتهایی چه فراخ!
کوههایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی میآمد!
من در این آبادی، پی چیزی میگشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.
پشت تبریزیها
غفلت پاکی بود، که صدایم میزد.
پای نیزاری ماندم، باد میآمد، گوش دادم:
چه کسی با من، حرف میزند؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجهزاری سر راه،
بعد جالیز خیار، بوتههای گل رنگ
و فراموشی خاک.
لب آبی
گیوهها را کندم و نشستم، پاها در آب:
من چه سبزم امروز!
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است؟...
ظهر تابستان است.
سایهها میدانند، که چه تابستانی است.
سایههایی بیلک،
گوشهیی روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری! تا شقایق هست، زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم، که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا میخواند.
هشت کتاب، سهراب سپهری
بارانکی خرد
روز شنبه (میان دو نماز: بعد از ظهر)، (بارانکی خرد خرد میبارید: باران نم نمی، میآمد). (چندان که زمین ترگونه میکرد: به اندازهای که زمین را نسبتاً تر میکرد.) و گروهی از (گلّه داران: چوپانان) در (میان: وسط) رود (فرود آمده بودند: اُتراق کرده بودند) و گوسفندان (بدان جا بداشته: آن جا نگه داشته بودند)؛ (هر چند: هر انداره، هر چه قدر) گفتند از آن جا (برخیزید: بلند شوید) که، (مُحال: نشدنی، غیرممکن) (بُود: است) (بر گذر سیل بودن: در گذرگاه سیل نشستن)، (فرمان نمیبردند: اطاعت نمیکردند) تا باران (قوی: شدید، تند) شد.
(کاهل وار: با سستی و تنبلی) برخاستند و (خویشتن: خود) را به پای آن دیوار (افگندند: رساندند) و (نهفتی: پناهی) (جُستند: جست و جو کردند، یافتند، پیدا کردند) و (بیارامیدند: استراحت کردند، خوابیدند) (و هم خطا بود: این هم اشتباه بود) (که: زیرا) (بر گذرِ: محلّ عبور، گذرگاه) سیل بودند ... .
(پاسی: قسمتی، بهرهای) از شب گذشته، سیلی (در رسید: فرا رسید، رسید) که (اقرار دادند: اعتراف میکردند) (پیرانِ کهن: مردان و زنانِ کهنسال) که (بر آن جمله یاد ندارند: مانند آن را به خاطر ندارند) (و درخت کنده، میآورد: در حالی که درختان را میکند و با خود میآورد). گلّهداران (بجَستند: در رفتند، گریختند) و سیل، گوسفندان را (در ربود: با خود برد، دزدید). این سیلِ بزرگ، (مردمان را: به مردم) چندان زیان کرد: آن قدر ریان رساند) (که در حسابِ هیچ شمارگیر در نیاید: که هیچ حسابداری نمیتواند میزان آن را محاسبه کند).
تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی
اسم
اسم کلمه ای است که برای نامیدن انسان، حیوان یا اشیا به کار میرود. مانند: حسن- درخت- باغ- میز- دیوار و ...
اسم از نظر شمار(مفرد و جمع بودن):
1) مفرد: اسمی که از نظر تعداد، فقط بر یکی دلالت کند. مثال: درخت(یک درخت)، دانش آموز(یک دانش آموز)، کلاس(یک کلاس) و ... .
2) جمع: اسمی که از نظر تعداد، فقط بر بیش از یکی دلالت کند. درختان(چند درخت)، دانش آموزان(چند دانش آموز)،برگ ها(چند برگ)،روحانیّون(چند روحانی)، سبزیجات(چند سبزی)، آیات(چند آیه) و ... .
$ نشانه های جمع در فارسی و عربی:
1) نشانه های جمع فارسی:
$ «ها»،«ان». درست تر این است که واژه های فارسی را با نشانه های جمع فارسی جمع ببندیم. مانند:برگ ها، درختان، دیوارها، دست ها، و ... .
2) نشانه های جمع عربی:
$ «ین» و «ون». در کلمه هایی که از زبان عربی وارد شده اند. مثال: مدرّسین، روحانیون.
$ «ات» نشانه ی جمع مؤنث سالم. مثال:آیات، نباتات، سبزیجات و ... .
$ جمع مکسر: گاهی هنگام جمع بستن کلمات، شکلِ مفردِ آنها میشکند. مثال: معدنóمعادن، مکتبóمکاتب، مجریóمجاری و ... .
بنابراین به جمعی که در آن شکل مفرد اسم شکسته میشود، مکسّر(شکسته شده) میگویند.
حروف میانجی:
با افزودن نشانههای جمع به بعضی از واژهها، تلفظ آنها سنگینتر می شود. به منظور سهولت در تلفظ، زبانشناسان پیشنهاد می کنند که حرفی بدان اضافه شود. بنابر این به حروفی که موجب سهولت تلفّظ، بین اسم و نشانههای آن واسطه قرار میگیرد، « حروف میانجی» می گوییم. مثال:
سبزی+(حرف میانجی«ج»+ات).
خانه+(حرف میانجی«گ»+ای).
آشنا+(حرف میانجی«ی»+آن) و ... .
3) اسم جمع: اسمی که به ظاهر مفرد،(بدون نشانه ی جمع) و در معنی جمع باشد. مثال: قوم، گلّه، لشکر، سپاه، تیپ، قبیله، گلّه و ... .
**
آیات: جمع مونث سالم آیه٬ نشانه ها
انواع: جمع مکسرنوع
نباتات: جمع مونث سالم نبات: گیاهان
علامات: جمع مونث سالم علامت: نشانه
جواهر: جمع مکسر جوهر: عربی شدهی گوهر: سنگ قیمتی. جمعِ جمعِ آن با استفاده از«ات» جمع مؤنث سالم به شکل«جواهرات» در میآید.
اشکال: جمع مکسرِ «شکل»
مدوّرات: جمع مونث سالم مدور«دایره».
|
صنع: آفرینش، مخلوق، آفریده |
تعالی: بلند مرتیه، والا، برتر |
بر وی است: بر روی آن است |
|
|
جواهر: جمع مکسّر جوهر(عربی شدهی گوهر: هریک از سنگهای گرانبها مانند الماس، یاقوت، زمرد و ... که به عنوان زینت و زیور به کار میرود.) |
|||
|
نهر: رود |
انواع: گونهها. جمع مکسّرِ نوع |
معادن: جمعِ مکسّرِ معدن |
|
|
برّ: خشکی |
بحر: دریا |
حیوانات: جمع مؤنث سالم(ات) |
|
|
میغ: ابر |
قوسِ قُزح: رنگین کمان |
قوس: کمان |
|
|
قُزح: رنگین |
علامات: نشانهها. جمع مؤنث سالم علامت |
عجایب: جمع مکسّر عجیب |
|
|
حق: خدا، یزدان |
آیات: جمع مؤنث سالمِ «آیه» |
اندر: کاربرد کهن حرف اضافهی «در» |
|
|
تفکّر: اندیشه |
بساط: سفره، گستردنی |
ساخته: مهیّا، آماده |
|
|
جوانب: اطراف، حواشی |
فراخ: گسترده، وسیع |
گسترانیده: پهن کرده |
|
|
«سنگ سخت»و«آبِ لطیف» آرایهی تضاد |
به تدریج: آهستهآهسته، کم کم |
دیبا: پارچة ابریشمی رنگین |
|
|
مرغان هوا و حشرات زمین(آرایهی تضاد) |
آنچه به کار باید: هر چه نیاز دارد |
بیاموخته: یاد داده است |
|
|
آشیان چون کند: چگونه لانه سازی کند |
اگر در خانهای شوی: اگر وارد خانهای شوی |
صفت آن گویی: آن را توصیف کنی |
|
|
به نقش و گچ کنده کرده باشند: گچ بری و نقّاشی کرده باشند |
روزگاری دراز: زمان زیاد |
||
|
قندیل: چراغدان |
مثل: حکایت، داستان |
متحیّر: متعجّب، شگفت زده |
|
|
مَلِک: پادشاه، سلطان |
سریر: تخت، تختِ پادشاهی، اریکه |
جمال: زیبایی |
|
|
صورت قصر: ظاهرِ کاخ |
مُلک: سرزمین |
درجه: مرتبه، مقام |
|
|
در بستان معرفت حق تماشا کن: در گلستانِ شناسایی خدا گشت و گذار کن. |
مدهوش: سرگشته، حیران، از خود بیخود |
||
|
|
|
|
|
|
به هم نشینی و ارتباط واژهها و مجموعههای مراعاتِ نظیر با هم دیگر، که چندین حلقه را به هم پیوند دهند،«زنجیرهی معنایی» یا «شبکهی معنایی» میگویند. دامنهی شبکهی معنایی گستردهتر از مراعات نظیر است. هر شبکهی معنایی از چندین مجموعهی مراعات نظیر تشکیل میشود. مثال: آسمان و آفتاب و ماه و ستارگان و زمین || کوه و بیابان و نهرها || جواهر و معادن || برّ و بحر|| میغ و باران و برف و تگرگ مراعات نظیر مراعات نظیر مراعات نظیر مراعات نظیر شبکهی معنایی |
|||
این شعر در قالب قصیده سروده شده و مؤلفّان کتاب منتخبی از ابیات آن را در کتابِ درسی حاضر آورده اند
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار خوش بود دامن صحرا و تماشایِ بهار
|
بامداد: سپیدهدم، اوّل صبح لیل و نهار: شب و روز(آرایهی تضاد دارد). دامنِ صحرا: اضافهی استعاری سپیده دمِ روز اوّل فروردین که روز و شب با هم برابر است؛ دامنهی صحرا، و تماشای زیباییهای بهار بسیار خوشایند است. |
آفرینش همه تنبیه خداوند دل است دل ندارد، که ندارد به خداوند اقرار
|
آفرینش: عالم هستی تنبیه: بیدار باش خداوند: صاحب، دارنده خداوندِ دل: صاحبدل، عارف زیباییهای جهانهستی وسیلهی بیدار باش کسانی هستند که دل دارند و هرکس به وجود خداوند اعتراف نکند دل ندارد (انسان نیست). |
این همه نقش عجب بر در و دیوارِ وجود هر که فکرت نکند، نقش بُود بر دیوار
|
نقش عجب: زیباییهای عجیب، تصاویر شگفتانگیز در و دیوارِ وجود: اضافهی استعاری فکرت: تفکر، اندیشه تکرار «نقش» و «دیوار» به جهت تأکید مطلب و «آرایهی تکرار» است. با اینهمه زیباییهای عجیب که بر در و دیوار عالم هستی خلق شده است، اگر کسی در وجود خداوند اندیشه نکند، مانند نقاشی روی دیوار، بیجان و مُرده است. |
کوه ودریا و درختان همه درتسبیحاند نه همه مستمعی فهم کند این اسرار
|
کوه و دریا و درختان: آرایهی مراعات نظیر تسبیح: خدا را به پاکی یاد کردن، سبحان الله گفتن. مستمع: شنونده، شنوا اسرار: رموز تمام عناصر جهان از کوه، دریا و درختان همه خدا را به پاکی یاد میکنند ولی هر شنوندهای قادر به درک این اسرار نیست. |
خبرت هست که مرغان سحر میگویند آخِر ای خفته، سر از خوابِ جهالت بردار؟
|
خبرت هست: آیا خبر داری؟ مرغان سحر: خروسِهایی که سحرگاهان میخوانند خفته: خوابیده خوابِ جهالت: اضافهی تشبیهی آیا خبر داری که خروس سحری به بانگ بلند میگوید: ای کسی که خوابیدهای، سر از خواب نادانی و بیخبری بردار؟
|
تا کی آخر چو بنفشه سرغفلت در پیش حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
|
«بیداری» برای«نرگس» و «غفلت» برای «بنفشه»تشخیص یا جانبخشی است. سرِ غفلت: اضافهی استعاری خواب و بیدار: آرایهی تضاد بنفشه و نرگس: تناسب یا مراعات نظیر دارند حیف: ستم تا به کی مانند بنفشه در عالم بیخبری عمر خود را صرف کنی؟ این ستم زیادی است که تو خوابیده باشی، در حالیکه نرگس بیدار است. |
که تواند دهد میوهی الوان از چوب؟ یا که داند که بر آرد گلِ صد برگ از خار؟
|
الوان: رنگارنگ، متنوّع چوب: درخت دانستن:(در اینجا) توانستن. بر آرد: بهوجود آورد، ایجاد کند گل و خار: آرایهی تضاد سؤال بیت از نوع «تأکیدی» است. چه کسی میتواند از چوب میوههای رنگارنگ و متنوّع تولید کند، یا چه کسی میتواند از بوتهی خار، گل صد برگ بوجود آورد؟ |
عقل حیران شود از خوشهی زریّن عنب فهم عاجز شود از حقّهی یاقوت انار
|
حیران: متحیّر عنب: انگور زرّین: طلایی عاجز: ناتوان عقل انسان از زیبایی خوشه انگور شگفتزده میماند و فهم انسان ازدرک درخشندگی و زیبایی جعبهی یاقوترنگِ انار، عاجز است. ایهام: در لغت به معنی «به گمان افکندن» و در اصطلاح ادبی، به آوردن یک واژه در
دو معنای متفاوت، ایهام می گویند. عقل حیران شود از خوشهیِ زرّینِ عنب فهم عاجز شود از حقّهیِ یاقوتِ انار حقّه: 1) صندوقچه جواهرات 2) مکر و فریب فهم عاجز شود از حقّهیِ
یاقوتِ انار معنی اوّل مصراع: درک انسان از دریافتِ زیباییِ صندوقچهی
یاقوتهای انار، ناتوان است. معنی دوم مصراع: انسان از درک فریبی که از دانههایِ یاقوت
رنگ انار میخورد، ناتوان است |
پاک و بی عیب خدایی که به تقدیر عزیز ماه و خورشید مسخر کند لیل و نهار
|
تقدیر: سرنوشت، اندازه گرفتن. عزیز: گرانقدر، کمیاب، نادر. مُسخّر: رام، مُطیع، فرمانبر ماه و خورشید و لیل و نهار: مراعات نظیر(شبکهی معنایی) دارند. «ماه و خورشید» و «لیل و نهار»: آرایهی تضاد خداوند پاک و بی عیبی که به فرمان او، ماه و خورشید، و روز و شب، مطیع و رام او هستند. |
تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت او همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار
|
اندر: حرف اضافه رحمت: مهربانی کرم: سخاوت، بخشندگی تا روز قیامت همهی انسانها از بخشندگی و مهربانی خداوند سخن میگویند؛ درحالی که یک هزارم آنچه را لازم است، بجا نمیآورند |
نعمتت بار خدایا، زِ عدد بیرون است شکرِ انعامِ تو هرگز نکند شکرگزار
|
زِ عدد بیرون است: بیشمار است انعام: بخشش، دهش، نعمت بخشیدن خدایا، نعمتهایی که به ما دادی بیشمار است و هیچ فرد سپاسگزاری نمیتواند سپاس نعمتهای تو را به جای آورد. |
سعدیا، راست رُوان گوی سعادت بردند راستی کن که به منزل ترسد کج رفتار
|
راست رُوان: روندگانِ راهِ راست گویِ سعادت بردند: به خوشبختی و سعادت رسیدند گویِ چیزی را بردن: کنایه از موفّقیّت در چیزی. راست و کج: آرایهی تضاد ای سعدی، روندگان راه راستی و درستی به کامیابی و خوش بختی رسیدند؛ تو نیز راهِ راست را پیش بگیر، زیرا کجرفتار به مقصد نمیرسد. |
|
ثمرِ علم |
||
|
ثمر: میوه ، بار، حاصل، نتیجه |
تعلّم: آموختن، دانش آموختن. |
اشتغال ورزیدن: پرداختن، مشغول شدن |
|
بهغایت: به شدت، بسیار |
دست تنگ: تهیدست، فقیر، ندار |
بامداد: صبح. |
|
از برای: برای(حرف اضافهی مرکّب) |
پیشه: شغل، حرفه، کار |
پیشهای طلب کن: کاری پیدا کن. |
|
نفع آن به تو عاید گردد: سودی به تو باز گردد، نفعی به تو رسد. |
کاری بیندیش: به فکر کاری باش |
|
|
سبو: کوزه، ظرف سفالی |
گرده: هر چیز گرد و مدوّر مانند نان. |
ملامت: سرزنش، نکوهش |
|
هنوز صبح ندمیده: پیش از طلوع خورشید |
وجهِ معاش: پولِ اسباب و وسایل زندگی |
آجر از خانه برمیآوردم: آجر خانه را میفروختم |
|
فروگذار: کوتاهی، مضایقه |
متفکّر: اندیشناک |
جامهی دریده: لباس پاره شده |
|
خادم: خدمتکار |
هیئت: شکل، صورت، حال، کیفیّت |
ژولیده: پریشان، آشفته |
|
ملاحظه کرد: نگریست، دید |
دینار: سکة طلا، مسکوک زر. |
گرمابه: حمام |
|
خوشدل: شادمان، خوشحال |
به جای آوردم: انجام دادم |
اعزاز: عزیز داشتن، گرامی داشتن . |
|
تعلیم: آموزش، یاد دادن |
پیشگاه: نزدیک تخت پادشاه، بالای مجلس، تخت، مسند |
|
|
رسول: فرستاده |
زینهار: دور باش، حذر کن . |
تباه: نابود، ضایع |
|
تحفه: هدیه، پیشکشی، ارمغان |
ثابت گردانیدی: قرار دادی. |
آرزو خواستن:خواستن آنچه آرزو هست،چشمداشت |
|
خلعت: لباس دوختهای که بزرگی آن را بخشد. |
تسلیم کردند: در اختیار قرار دادند تصرف: دست بردن، دستکاری |
تفرّج: گردش، تفریح، سیر
|
|
خرسندی: رضایت، خوشحالی |
فاش: برملا، آشکار |
مقامات رفیع: درجات بالا، مدارج عالی |
|
از کتاب« فرج بعد از شدّت» نویسنده«محسّن تنوخی» ترجمهی اسعد دهستانی |
||
فابل(fable) یا «داستان حيوانات» را تعریف کنید.
در ادبيّات همهي ملل، داستانهايي وجود دارد كه قهرمان آنان حيوانات هستند. در این داستانها، در حقيقت حيوانات نماينده و جانشین انسانها هستند.
«كليله و دمنه»ی نصرالله منشی و «مرزباننامه»ی کیکاووس بن قابوس و«موشوگربه»ي عُبيد زاكاني از جمله داستانهای به زبان حیوانات است.
|
معني واژگان و کلمههای تازه: |
||
|
آوردهاند: روايت كردهاند، نقل کردهاند |
دام نهادن: دام گذاشتن |
طلب: جست و جو |
|
طمعه: غذا |
جانب: سمت، سو، جهت |
التفات: توجه، دقّت، عنایت |
|
گشت: شد، فعل اسنادی |
افكندن: انداخت |
بوم: جُغد |
|
صياد: شكارچي |
آفت: بلا، آسیب |
صلح: آشتي |
|
تدبير: چاره جويی، دوراندیشی |
مقرون: نزديك |
ايمن: در امان، امن |
|
مشقت: رنج، سختی، دشواری |
ملاطفت: مهرباني، دلسوزی |
فرج: گشایش، رهایی |
|
فرج يابي: رها شوي |
لكن: ولي، امّا |
مهمّات: كارهاي مهم |
|
خطير: خطرناك، بزرگ |
توقّف: درنگ، تأمّل |
بدل: عوض، جایگزین |
|
عقده: گره، مشکل |
گرو: بستگی، ضمانت |
فراست: زيركي |
|
نوميد: نا اميد، مأیوس |
زخم: آسيب، صدمه |
ملول: آزرده، رنجیده |
|
يُمن: مباركي، فرخندگی، میمنت |
حاجت: نياز، آرزو |
عمده: اصلي، اساسی |
|
ناکامی =/= شادکامی|| غم=/=شادی |
پایکشان: لنگلنگان |
بر اثرِ من: به دنبال من |
|
فراست: زیرکی، درک و دریافت باطن چیزی با دیدن ظاهر آن. |
با خلل: تباه، نابود |
|
|
مرا ایمن گردان: به من پناه بده. |
ملول: بیزار، اندوهگین، خسته |
ضمان: تعهّد |
معنيِ عبارات:
|
صیّادان آنجا بسیار آمدندی: شکارچیان آنجا زیاد رفت و آمد داشتند. |
|
به طلب طعمه: در جست و جوی غدا |
|
از پس نگریست: پشت سرش را نگاه کرد. |
|
از جهت او کمین کرده بود: برای شکارش کمین کرده بود. |
|
در من آویزد: با من گلاویز شود، با من درگیر شود. |
|
هیچ پناهی مرا به از سایهی عقل نیست: من غیر از عقل و اندیشهی خود هیچ پناهگاهی ندارم. |
|
هیچ کس مرا دستگیرتر از سالارِ خرد نیست: هیچ کس مانند عقلِ دوراندیش به یاری و دستگیری من نمی شتابد. |
|
هیچ تدبیر مرا موافقتر از صلح نیست: هیچ چیز دوراندیشانهتر از آشتی نیست. |
|
در عین بلا مانده: کاملاَ در بلا گرفتار شده است. |
|
مقرون به ابواب بلا و مصیبت: با انواع مصیبت و دشواری همراهم. |
|
عاقل در مهمّات توقّف جایز نشمرد: عاقل در کارهای بزرگ و خطرناک، دست دست نمیکند و سریع دست به کار میشود. |
|
امید دارم که هر دو را به یُمن آن، خلاص پیدا آید: امیدوارم به مبارکی آن، هر دو آزاد و رها شویم. |
|
گربه او را گرم بپرسید: گربه احوالپرسی گرمی از موش کرد. |
|
زود ملول شدی: خیلی زود از این کار خسته شدی. |
|
بر حاجت خویش پیروز آمدی: به خواستهی خود رسیدی. |
|
مگر نیّت بدل کردی و می اندیشی؟ شايد نیّت خود را تغییر دادی و به آن فکر میکنی؟ |
|
به آن چه قبول کردهام، قیام مینمایم: برای تعهّدی که دادهام تلاش میکنم. |
|
یک عُقده را برای گروِ جانِ خود نگاه میدارم: برای تضمین زندگی خود یکی از بندها را باقی میگدارم. |
|
یکی که عُمده بود، بگذاشت: یکی از گرههای اصلی را باز نکرد. |
|
پرتوِ خورشید نمایان گشت: شعاع نور خورشید، آشکار شد |
|
هر کس که در وفایِ تو سوگند بشکند پشت و دلش به زخمِ حوادث شکسته باد كسي كه قسم خود را در وفاداري
به تو زیر پای بگذارد، پشت و دلش در حوادث روزگار بشكند. |
دانایی
قالب شعر«دانایی» مثنوی است. مثنوی در لغت به معنی دو تایی است و در اصطلاح به قالب شعری میگویند که هر بیت آن مفقع (قافیهدار) باشد، یعنی دو مصراع هر بیت، هم قافیه بوده و قافیهی مصرعها در هر بیت تغییر کند.
مثنوی، بهترین قالب برای سرودن داستانهای بلند است. از مهمترین مثنویهای فارسی میتوان«شاهنامهی فردوسی»، «بوستان سعدی»، «مثنوی مولوی» و «لیلی و مجنون نظامی» را نام برد.
نمودار مثنوی:
|
------------ $ ----------$ ------------ # ----------# ----------- @ ---------@ |
آرایهی قلب: به جابهجایی اجزای جمله در شعر و نوشتههای ادبی، که باعث عمق معنا در آن میشود، آرایهی قلب میگویند.
شعر
|
بدان کوش تا زود دانا شوی چو دانا شوی زود والا شوی |
تلاش کن تا هرچه زودتر دانایی برسی که اگر به آن دست یابی، به بزرگی ها دست خواهی یافت. در این بیت و بیت بعدی، تکرار حرف (الف) واج آرایی وجود دارد.
|
نه دانا تر آن که والاتر است که والاتر است آن که داناتر است |
"طرد و عکس" این آرایه، یکی از عناصر زیبایی سخن است که در آن مصراع اول را با جابهجا کردن کلمات در مصراع دوم تکرار میکنند.
پیداست که این تکرار باید چنان باشد که موجب رونق و حسن کلام گردد و بر ضعف و سستی طبع شاعر حمل نشود، و گرنه اجتناب کردن از این گونه تکرارها، بهتر و با آرایش سخن مناسب تر است.
تصویر و مثال
بوستان بر سرو دارد آن نگار دلستان آن نگار دلستان، بر سرو دارد بوستان
گلستان باشد شکفته، بر صنوبر بس عجب بر صنوبر عجب باشد شکفته گلستان
البته این تکرارها باید سبب زیبایی کلام شود و هنر به کار رفته در آن مشخص باشد.
دلبر جانان من برده دل و جان من برده دل و جان من، دلبر جانان من
روضه رضوان من، خاک سر کوی دوست خاک سر کوی دوست، روضه رضوان من
یوسف کنعان من، مصر ملاحت تراست مصر ملاحت تراست، یوسف کنعان کم
منسوب به حافظ
معنی بیت: کسی که بلند مرتبه تر از دیگران است، الزاماً دانا تر از دیگران نیست بلکه آن کسی که دانا تراست، نسبت به دیگران مرتبهی بالاتری دارد.
|
نبینی ز شاهان که بر تختگاه ز دانندگان باز جویند راه |
آیا شاهانی را بر تختِ شاهی تکیه زدهاند نمی بینی؛ که(برای حکومت کردن) از دانایان راه نمایی میخواهند.
|
اگر چه بمانند دیر و دراز به دانا بودشان همیشه نیاز |
اگرچه روزگار درازی ماندگارند و سلطنت میکنند؛ ولی همیشه به دانایان و دانشمندان نیازمندند.
|
نگهبان گنجی تو از دشمنان وُ دانش نگهبانِ تو جاودان |
تو اموال و داراییهایت را از دشمنان مراقبت کنی، در حالی که دانایی حافظ و نگهبان همیشگی جانِ توست.
|
به دانش شود مرد پرهیزکار چنین گفت آن بخردِ هوشیار |
با دانش انسان به پرهیزکاری میرسد. آن فرزانهی هوشمند چنین گفت:
میتواند با بیت بعدی موقوف المعانی باشد.
|
که دانش زتنگی پناه آورد چو بیراه گردی، به راه آورد |
دانایی تو را از تنگناها رها میکند و هنگام گمراهی، راه را به تو نشان میدهد.
بوشکور بلخی
**
|
علم بال است مرغ جانت را بر سپهر او برد روانت را |
سپهر: آسمان، گردون
روان: روح، جان
مرغِ جان: ترکیب اضافی، اضافهی تشبیهی
علم بال و پر مرغِ جانِ توست و جان و روح تو را اعتلا میبخشد و تا آسمانها بالا میبرد.
|
دل بی علم، چشمِ بی نور است مرد نادان زِ مردمی دور است |
مردمی: انسانیّت
انسان بدون دانایی، مانند چشمی است که توانایی دیدن ندارد؛ و آدم نادان از انسانیّت فاصلهی زیادی دارد.
آرایهی تشبیه: دلِ بی علم(طرف اوّل) / چشمِ بینور(طرف دوم) / رکن سوم یا وجهِ شبه، (نابینایی و ناتوانی در تشخیص) است (رکن 4) حذف شده است.
بیم «مرد» و «مردمی»آرایهی جناس زاید افزایشی وجود دارد.
آرایهی«اسلوب معادله» در طول بیت: اگر نسبت مصرع اوّل بیتی با مصراع دوم آن مساوی باشد و بتوان هر مصراع را مانند کفههای ترازو، مساوی تصوّر کرد، به گ.نهای که معنی دو طرف آن برابر باشد، اسلوب معادله دارد.
مثال: از قضا آیینهی چینی شکست خوب شد، اسباب خود بینی شکست
و دیگر: اظهارِ عجز، پیش ستم پیشگان خطاست اشک کباب موجب طغیان آتش است.
|
نیست آب حیات جز دانش نیست باب نجات جز دانش |
باب نجات: در رستگاری
آب حیات: زندگی. تلمیح به داستان اسکندر و آب حیات.
آب حیات: آب زندگی. آبی که اسکندر به دنبال آن بود تا زندگی جاودان را نصیب خود کند، ولی در نهایت نصیب خضر شد.
بجز دانایی برای زندگی جاویدان راز و رمزی وجود نداردو برای رستگاری و رهایی جز دانش راهی نیست.
|
دل شود گر به علم بیننده راه جوید به آفریننده |
اگر دل انسان با دانایی مجهّز شود؛ به شناخت خدا راه مییابد.
|
آنچه در علم بیش میباید دانش ذات خویش می باید |
در راه دانش اندوزی آن چیزی که بیشتر از همه ارزشمندتر است؛ شناختن خود انسان است.
بیت پایانی، تلمیح به حدیثی از پیامبر اسلام«مَن عَرَفَ نَفسَهُ، فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ» هر کس خودش را بشناسد، خدایش را نیز خواهد شناخت.
اوحدی مراغهای
کلمات املایی درس پنجم
والاتر و داناتر- بینندگان و دانندگان- دیر و دراز ماندن – تختگاه شاهان- نگهبان جنگ - مرد پرهیزکار- بخرد هوشیار- پناهِ تنگی- تنگنا و مضیقه- بیراه گشتن- مرغ جان – بوشکور بلخی- سپهر و گردون- چشم بی نور- نادان و نامردم- آب حیات عشق - باب نجات دانش - بیننده و آفریننده- اوحدی مراغهای- ترجیع بند- رخ داد و حادثه- قصیده و مثنوی- شاهنامهی فردوسی- مثنوی معنوی- دانش ذات خویش- لیلی و مجنون نظامی گنجوی-خوش بخت و خوشحال- تخفیف و مخفّف.

سیاوش کسرایی
برف میبارد،
برف میبارد به روی خار و خارا سنگ.
کوهها خاموش،
درهها دلتنگ،
راهها چشمانتظار کاروانی با صدای زنگ.
بر نمیشد گر ز بام کلبهها دودی،
یا که سوسوی چراغی، گر پیامیمان نمیآورد،
رد پاها گر نمیافتاد روی جادهها لغزان،
ما چه میکردیم در کولاک دلآشفتهی دمسرد؟
آنک آنک کلبهای روشن،
روی تپه، روبروی من. . .
در گشودندم.
مهربانیها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعلۀ آتش،
قصه میگوید برای بچههای خود، عمو نوروز:
«. . . گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و ناگفته، ای بس نکتهها کاینجاست
آسمانِ باز؛
آفتابِ زر؛
باغهای گُل،
دشتهای بیدر و پیکر؛
سر برون آوردن گُل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطرِ خاکِ بارانِ خورده در کهسار؛
خواب گندمزارها در چشمهی مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غمِ انسان نشستن؛
پا بهپای شادمانیهای مردم پای کوبیدن،
کار کردن، کار کردن،
آرمیدن،
چشمانداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن؛
جرعههایی از سبوی تازه، آب پاک نوشیدن.
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
همنفس با بلبلانِ کوهیِ آواره،خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛
نیمروز خستگی را در پناه درّه ماندن؛
گاهگاهی،
زیر سقفِ این سفالین بامهای مهگرفته،
قصّههای درهمِ غم را ز نمنمهای بارانها شنیدن؛
بیتکان گهوارهی رنگینکمان را،
در کنارِ بام دیدن؛
یا شبِ برفی،
پیشِ آتشها نشستن،
دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن. . .
آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعلهاش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»
پیر مرد آرام و با لبخند،
کُندهای در کورۀ افسرده جان افکند.
چشمهایش در سیاهیهای کومه جُستوجو میکرد؛
زیر لب آهسته با خود گفتوگو میکرد:
«زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعلهها را هیمه سوزنده.
جنگلی هستی تو، ای انسان؛
جنگل، ای روییده آزاده،
بیدریغ افکنده روی کوهها دامان،
آشیانها بر سر انگشتان تو جاوید،
چشمهها در سایبانهای تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جانِ تو خدمتگر آتش. . .
سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!
زندگانی شعله میخواهد.» صدا سر داد عمو نوروز،
ـ «شعلهها را هیمه باید روشنیافروز.
کودکانم، داستان ما ز «آرش» بود.
او بهجان، خدمتگزار باغ آتش بود.
روزگاری بود.
روزگار تلخ و تاری بود؛
بختُِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره.
دشمنان، بر جانِ ما چیره.
شهر سیلیخورده هذیان داشت.
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت.
زندگی سرد و سیه، چون سنگ؛
روز بدنامی،
روزگارِ ننگ.
غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق، در بیماری دلمردگی بیجان.
فصل ها فصل زمستان شد،
صحنۀ گُلگشتها گُم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستانهای خاموشی،
میتراوید از گُلِ اندیشهها عطرِ فراموشی.
ترس بود و بالهای مرگ؛
کس نمیجٌنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمهگاه دشمنان پُر جوش.
مرزهای مُلک،
همچو سرحداتِ دامنگستر اندیشه، بیسامان.
بُرجهای شهر،
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو . . .
هیچ سینه کینهای در بر نمیاندوخت.
هیچ دل مهری نمیورزید.
هیچکس دستی به سوی کس نمیآورد.
هیچکس در روی دیگر کس نمیخندید.
باغهای آرزو بیبرگ؛
آسمان اشکها پُربار.
گرمرو آزادگان دربند،
روسپی نامردمان در کار . . .
انجمنها کرد دشمن،
رایزنها گردِ هم آورد دشمن،
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند.
نازکاندیشانشان بیشرم،
ـ که مباداشان دگر روزِ بهی، در چشم، ـ
یافتند آخر فسونی را که میجُستند . . .
چشمها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جُستوجو میکرد؛
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو میکرد:
« آخرین فرمان،
« آخرین تحقیر . . .
« مرز را پرواز تیری میدهد سامان.
« گر بهنزدیکی فرود اید،
« خانههامان تنگ،
« آرزومان کور . . .
« ور بپرد دور،
« تا کجا؟ تا چند؟
« آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟»
هر دهانی این خبر را بازگو میکرد؛
چشمها بیگفتوگویی؛ هر طرف را جستوجو میکرد.»
پیر مرد، اندوهگین، دستی بهدیگر دست میسایید
از میانِ درههای دور، گُرگی خسته مینالید.
برف روی برف میبارید.
باد، بالش را به پشت شیشه میمالید.
ـ «صبح میآمد.»
پیرمرد آرام کرد آغاز.
ـ «پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست،
دشت نه، دریایی از سرباز . . .
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.
بینفس میشد سیاهی دردهان صبح؛
باد پر میریخت روی دشت بازِ دامنِ البُرز،
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،
دو و دو و سهوسه به پچپچ گردِ یکدیگر؛
کودکان، بر بام،
دختران، بنشسته بر روزن،
مادران، غمگین کنارِ در.
کمکمک در اوج آمد پچپچِ خُفته.
خلق، چون بحری بر آشفته،
بهجوش آمد،
خروشان شد،
بهموج افتاد؛
بُرش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد.
«منم آرش!»
ـ چنین آغاز کرد آنمرد با دشمن، ـ
« منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده.
مجوییدم نسب،
فرزند رنج و کار،
گریزان چون شهاب از شب،
چو صبح آمادۀ دیدار.
مبارکباد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارکباد!
دلم را در میان دست میگیرم.
و میافشارمش در چنگ؛
دل،این جام پُر از کینِ پُر از خون را؛
دل، این بیتابِ خشمآهنگ . . .
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم؛
که جامِ کینه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.
در این پیکار،
در این کار،
دلِ خلقی است در مُشتم.
امید مردمی خاموش همپُشتم.
کمانِ کهکشان در دست،
کمانداری کمانگیرم.
شهابِ تیزرو تیرم.
ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.
بهچشمِ آفتابِ تازهرس جایم.
مرا تیر است آتشپر.
مرا باد است فرمانبر.
و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست.
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان
بر این پیکانِ هستیسوزِ سامانساز،
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»
پس آنگه سر بهسوی آسمان بر کرد،
به آهنگی دگر گُفتارِ دیگر کرد،
« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.
به صبح راستین سوگند!
به پنهان آفتابِ مهربارِ پاکبین سوگند!
که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد؛
پس آنگه بیدرنگی خواهدش افکند.
زمین میداند این را، آسمانها نیز،
که تن بیعیب و جان پاک است.
نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی؛
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»
درنگ آورد و یکدم شد بهلب خاموش.
نفس در سینهها بیتاب میزد جوش.
« ز پیشم مرگ،
نقابی سهمگین بر چهره، می آید.
بههر گامِ هراسافکن،
مرا با دیدۀ خونبار میپاید.
به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد،
بهراهم مینشیند، راه میبندد؛
بهرویم سرد میخندد؛
به کوه و دره میریزد طنین زهرخندش را،
و بازش باز میگیرد.
دلم از مرگ بیزار است؛
که مرگِ اهرمنخو آدمیخوار است.
ولی آندم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛
ولی، آندم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است،
فرو رفتن بهکامِ مرگ شیرین است.
همان بایستۀ آزادگی این است.
هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش،
مرا پیکِ امیدِ خویش میداند.
هزاران دستِ لرزان و دلِ پُر جوش
گهی میگیردم، گه پیش میراند.
پیش میآیم.
دل و جان را به زیورهای انسانی میآرایم.
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند « نقاب از چهرۀ ترسآفرین مرگ خواهم کند.»
نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
بهسوی قلهها دستان ز هم بگشاد: « برآ، ای آفتاب، ای توشۀ امید!
برآ، ای خوشۀ خورشید!
تو جوشان چشمهای، من تشنهای بیتاب.
برآ، سر ریز کُن، تا جان شود سیراب.
چو پا در کامِ مرگی تُندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم،
بهموجِ روشنایی شستشو خواهم،
ز گلبرگِ تو، ای زرینهگُل، من رنگ و بو خواهم.
شما، ای قلههای سرکشِ خاموش،
که پیشانی به تُندرهای سهمانگیز میسایید،
که بر ایوانِ شب دارید چشمانداز رویایی،
که سیمین پایههای روزِ زرین را بهروی شانه میکوبید،
که ابرِ آتشین را در پناهِ خویش میگیرید.
غرور و سربلندی هم شما را باد!
امیدم را برافرازید،
چو پرچمها که از بادِ سحرگاهان بهسر دارید.
غرورم را نگه دارید،
بهسان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»
زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گویی این جهان را بود با گفتارِ «آرش» گوش،
به یالِ کوهها لغزید کمکم پنجۀ خورشید.
هزاران نیزۀ زرین به چشم آسمان پاشید.
نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگین کنارِ در؛
مردها در راه.
سرود بیکلامی، با غمی جانکاه،
ز چشمان برهمی شد با نسیمِ صبحدم همراه.
کدامین نغمه میریزد،
کدام آهنگ آیا میتواند ساخت،
طنین گامهای استواری را که سوی نیستی مردانه میرفتند؟
طنین گامهایی را که آگاهانه میرفتند؟
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،
راه وا کردند.
کودکان از بامها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردنبندها در مُشت،
همره او قدرت عشق و وفا کردند.
آرش، اما همچنان خاموش،
از شکافِ دامنِ البرز بالا رفت.
وز پی او،
پردههای اشک پی در پی فرود آمد.»
بست یکدم چشمهایش را، عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤیا.
کودکان با دیدگان خسته و پیجو،
در شگفت از پهلوانیها. شعلههای کوره در پرواز.
باد در غوغا.
ـ «شامگاهان،
راهجویانی که میجستند، آرش را بهروی قله ها، پیگیر،
باز گردیدند.
بینشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بیتیر.
آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صدهزاران تیغۀ شمشیر کرد آرش.
تیرِ آرش را سوارانی که میراندند بر جیحون،
بهدیگر نیمروزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.
آفتاب،
در گریز بیشتابِ خویش،
سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد.
ماهتاب،
بینصیب از شبرویهایش، همه خاموش،
در دلِ هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را در گشت،
سالها بگذشت.
سالها و باز،
در تمام پهنۀ البرز،
وین سراسر قلۀ مغموم و خاموشی که میبینید،
وندرون درههای برفآلودی که میدانید،رهگذرهایی که شب در راه میمانند؛
نامِ آرش را پیاپی در دل کُهسار میخوانند،
و نیازِ خویش میخوانند.
با دهان سنگهای کوه، آرش میدهد پاسخ؛
میکندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه،
میدهد امید.
مینماید راه.»
در برون کلبه میبارد.
برف میبارد بهروی خار و خارا سنگ.
کوهها خاموش.
درهها دلتنگ.
راهها چشمانتظار کاروانی با صدای زنگ . . .
کودکان دیری است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
میگذارم کُندهای هیزم در آتشدان.شعله بالا میرود، پُرسوز .
دانلود فایل صوتی شعر:آرش کمانگیر
ادبیّات جهان
چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما ای جوانان عجم جان من و جان شما
چراغ لاله: اضافهی تشبیهی (توضیحی) عجم: 1 - غیرعرب . 2 - ایرانی (خصوصاً). در مصراع نخست، آرایهی تشبیه وجود دارد.
در باره ی چراغ لاله یاد آور می شوم که چراغ لاله نام چراغ هایی است که در پاکستان وجود دارد و چون به صورت لاله ای است به چراغ لاله معروف است و اضافه ی و این یک اضافه ی توضیحی است.
درباره ی خیابان شایان گفتن است که مردم پاکستان به راهی که دوطرفش درخت باشد خیابان گویند هم چنان که در ایران به آن چهار باغ گویند.
البته این مطالب را با استناد به فرهنگنامه ی اصطلاحات پاکستانی و هم چنین جناب آقای استاد سنگری که استاد مسلم ادبیات است و جامعه ی پاکستان را به خوبی می شناسد و چند سالی در آن جا بوده است عرض کردم.
سربلند باشید.
جعفر پورمحمدی - اصفهان
خیابان: جاده ، راه عریض و هموار در شهر که مردم از آن عبور کنند و اطراف آن مغازه یا خانه باشد.
مانند چراغ لاله در خیابانهای شما در سوز و گداز(نورافشانی و روشنگری) هستم. ای جوانان ایرانی، مگر شما مرا دریابید.
در طول بیت، به جهت تکرارِ «ج، چ» نغمهی حروف یا واج آرایی ایجاد شده است.
غوطهها زد در ضمیر زندگی اندیشهام تا بدست آوردهام افکار پنهان شما
مهر و مه دیدم ، نگاهم برتر از پروین گذشت ریختم طرح حرم در کافرستان شما
تا سنانش تیز تر گردد فرو پیچیدمش شعلهئی آشفته بود اندر بیابان شما
فکر رنگینم کند نذر تهی دستان شرق پارهی لعلی که دارم از بدخشان شما
میرسد مردی که زنجیر غلامان بشکند دیدهام از روزن دیوار زندان شما
حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل آتشی در سینه دارم از نیاکان شما
گِردِ چیزی حلقه زدن: دور چیزی جمع شدن. پیکران آب و گل: آفریدگان از آب و خاک، انسانها.
نیاکان: اجداد، پدران. آتش: استعاره از درد. آتشی در سینه دارم: در سینه دردی دارم.
آب و گل و آتش: سه عنصر از عناصر پیدایش جهان. مراعات نظیر دارند.
ای آفریدگان از آب و گل(انسانها)، از پدران شما آتشی در دلِ من است. گرد من جمع شوید تا آن را فرو نشانم.
اقبال لاهوری ، زبور عجم
آرزو
بیش از هر چیز برایت آرزومندم که به خوبی ها عشق بورزی
و نیکان و نیکویی ها نیز به تو روی بیاورند.
آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
برخی نادوست و برخی دوستدار
که دست کم، یکی در جمعشان
مورد اعتمادت باشد.
چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش، بحق باشد،
تا زیاده به خودت غرّه نشوی.
هم چنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه باکسانی که اشتباهات کوچک میکنند
که این کار سادهای است
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ میکنند.
امیدوارم به پرندهای دانه بدهی و به آواز مرغ سحری گوش کنی
وقتی که آواز سحرگاهیش را سر میدهد.
چرا که از این راه
احساسی زیبا خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بیفشانی،
هرچندخُرد بوده باشد
و با روییدنش همراه شوی
تا دریابی چه قدر زندگی در یک درخت جریان دارد.
آرزومندم اگر به پول و ثروتی رسیدی
آن را پیش رویت بگذاری و بگویی:
این دارایی من است.
فقط برای این که آشکار شود کدامتان اربابِ دیگری است!
آری، پول ارباب بدی است امّا خدمتگزار خوبی است.
و در پایان برایت ای مهربان، آرزومندم
همواره دوستی خوب و یکدل داشته باشی
تا اگر فردا آزرده شدی یا پس فردا شادمان گشتی،
با هم از عشق سخن بگویید و دوباره شکوفا شوید. «ویکتور هوگو» با اندکی تغییر