چه غم که بسوزم، همین که تاریکی بر تو نتازد، کافی است.

ستایش(Praise)

ستایش

ملِکا! ذکر تو گویم که تو پاکیِ و خدایی      نروم جز به همان ره که توام راه نمایی 

سنایی غزنوی 

مَلِک: پادشاه ، صاحب ملک . ج . ملوک             ذکر: یاد کردن ، بیان کردن . یادآوری

خدا :  1 - آفرینندة جهان . 2 - مالک ، صاحب          شعر فوق، بیت آغازین یکی از غزل­های «سنایی» است.

معنی: پادشاها! ]برای آرامش درونم[ از تو یاد می­کنم که پاکیزه و آفریننده­ای و جز به آن راهی که تو نشانم می­دهی، نمی­روم.

ملک: مناداست و (ا) حرف ندا.

منادا: کلمه­ای­است که بعد یا قبل از حروف ندا قرار گرفته و مخاطب جمله­ی وابسطه به خود می­شوند. منادا در شمار جمله­ی کامل محسوب می­شود و بیت فوق، شش جمله دارد: ملِکا! ذکر تو گویم که تو پاکیِ(پاک هستی) و خدایی(خدا هستی)/  نروم جز به همان ره که توام راه نمایی.

در سال گذشته خواندیم:« پاکا! ملکا! مُلکِ جان­ها از انِ توست و جمله دل­ها به فرمانِ تو». در این عبارت، «پاکا! ملکا!» هر دو منادا هستند. و (ا) پایانی کلمات، حرفِ نداست. منادا در حکم جمله­ی کامل است.

مُلک: سرزمین

مَلِک: فرمان­روا، پادشاه

مِلک: خانه و زمین

مَلَک: فرشته

شناخته­ترین حروف ندا، عبارتند از: ای، یا، ا، ایا و ... . مثال: سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟ ...

تحمیدیه: به معنای حمد و ستایش خداوند و در اصطلاح عبارت است از مقدمه­ای که در آغاز کتاب­ها در ستایش خدا و برشمردن نعمات و صفات او آورده می شود. و اکنون نمونه هایی از سرآغاز تحمیدیه ها را در ادب فارسی جهت استفاده همکاران می آوریم :

بسم الله الرحمن الرحیم                               فاتحه آرای کلام قدیم

**

بسم الله الرحمن الرحیم                           تاج سخن راست چو در یتیم

تاج سخن چیست ثنای خدا                      کوست به جانی و به گر نی به جای

**

بسم الله الرحمن الرحیم                       مطلع دیوان علی عظیم

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمه­ی دوم سده پنجم و نیمه­ی اول سده­ی ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنانچه ازشعر سنایی برمی‌آید او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استاری داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی غیر از دیوان قصیده و غزل و ترکیب و ترجیع و قطعه و رباعی، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنوی­های حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامه­ی بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشق‌نامه و عقل‌نامه. سه مکتوب و یک رساله­ی نثر نیز به وی نسبت داده‌اند.


به نام خداوند جان و خرد                                       کزین برتر اندیشه بر نگذرد جان: روح، روان            خرد: عقل، اندیشه کزین: مخفّف(که+ از +این) به نام آفریدگار روح و اندیشه­ی انسان آغاز می­کنم که اندیشه­ و درک انسان به بالاتر و بهتر از این راه نمی­برد. خداوند نام و خداوند جای        خداوند روزه دهِ رهنمای نام: 1 - اسم ، لفظی که برای نامیدن کسی یا چیزی به کار می رود. 2 - شهرت ، آوازه (خوب ).  3 - کلمه ، لفظ . 4 - صورت ظاهر. 5 - نشان ، اثر. جای: 1- محل، مکان. 2- دنیا، هستی             روزی­ده: روزی دهنده. (کسی که روزی می­دهد).          رهنمای: نشان دهنده­ی راه. صفت فاعلی مرکّب مرخم: صفتی که بخش پایانی آن حذف شده باشد. مثال: رزم­آزمای ó رزم­آزماینده  /  روزی­دهó روزی دهنده /   جنگ­جوی ó جنگ­جوینده / ره ­نمای ó ره نماینده خداوند کیهان و گردان سپهر                                   فروزنده­ی ماه و ناهید و مهر کیهان: (گیهان ó کیهانó جهان).                       گردان: چرخنده، چرخان سپهر: آسمان                                                    گردان سپهر: آسمان چرخنده فروزنده: برافروزنده، روشن کننده.                            ناهید: سیّاره­ای در آسمان که نام دیگرش زهره، یا ستاره­ی صبحگاهی است. مهر: خورشید، آفتاب.                                           ماه و ناهید و مهر: آرایه­ی مراعات نظیر دارند. مراعات نظیر: به آوردن اعضای یک مجموعه در شعر یا نوشته­های ادبی، مراعات نظیر می­گویند. مثال: ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند                     تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری. شاهنامه­ی فردوسی حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی (زادهٔ ۳۱۹ خورشیدی، ۳۲۹ هجری قمری - درگذشتهٔ پیش از ۳۹۷ خورشیدی، ۴۱۱ هجری قمری در توس خراسان)، سخن‌سرای نامی ایران و سرایندهٔ شاهنامه حماسهٔ ملی ایرانیان. او را بزرگ‌ترین سرایندهٔ پارسی‌گو دانسته‌اند. بر پایه دیدگاه بیشتر پژوهشگران امروزی، فردوسی در سال ۳۲۹ هجری قمری برابر با ۳۱۹ خورشیدی (۹۴۰ میلادی) در روستای باژ در شهرستان توس (طوس) در خراسان دیده به جهان گشود. سال زایش فردوسی در ۳۲۹ هجری قمری از آنجا دریافته شده‌است که در یکی از سروده‌های فردوسی می‌توان زمان چیرگی سلطان محمود غزنوی بر ایران در سال ۳۸۷ هجری قمری (برابر با ۳۷۵ خورشیدی) را دریافت کرد: بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت                   نوان‌تر شدم چون جوانی گذشت فریدون بیداردل زنده شد                              زمین و زمان پیش او بنده شد الهی! چه زیباست ایّام دوستان تو با تو و چه خوش است گفت­وگوی ایشان در راه جست­وجوی تو! خدایا! به شناخت تو زندگانیم (آفریدگارا! ما به اندازه­ای که تو را می­شناسیم، زنده­ایم) و به نصرت تو شادانیم(و به یاری و دست­گیری تو خوش­حال و شادمان هستیم)، به کرامتِ تو نازانیم(کرامت: سخاوت ، جوان­مردی ، بخشندگی/ نازیدن: 1 - ناز کردن . 2 - فخر کردن ، تکبر نمودن . / به بخشندگی تو افتخار می­کنیم) ، به عزّ تو عزیزانیم(عزّ: ارجمند شدن ، عزیز شدن . 2 - ارجمندی ، ارزشمندی. / عزیز:  1 - گرامی ، محبوب . 2 - ارجمند، بزرگوار. 3 - کمیاب ، نادر.) به خاطر ارزشی که در درون ما نهادی، ارزشمند و بزرگوار شدیم. خدایا! نه شناخت تو را توان(نه توانایی شناختن تو را داریم)، نه ثنای(مدح، ستایش، سپاس­گزاری) تو را زبان(نه زبان سپاس­گزاری از تو را داریم)، نه دریای جلال و کبریای تو را کران (بزرگی و عظمت تو پایانی ندارد) پس تو را مدح و ثنا چون توان؟(پس چگونه می­توان سپاس تو را به جا آورد). پس تو را مدح و ستایش چون توان ؟ پس چگونه می توان تورا مدح و ستایش کرد سوال تاکیدی : سوالی که پاسخ آن برای گوینده و شنونده معلوم باشد و هدف گوینده از طرح سوال، تاکید بر‌مطلب است. چند مثال دیگر: فضل خدایی را که تواند شمار کرد؟    یا کیست شکریکی از هزار کرد؟ فضل خدای را که توان شمار کرد ؟        یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد؟      از دست زبان که برآید                         کز عهده شکرش به در‌ آید؟ (جلال1 - بزرگی ، عظمت . 2 - شکوه.)، (کبریا: بزرگ منشی، عظمت)، (کران: 1- کنار، حاشیه. 2- کرانه، لب ساحل. 3- پایان.). (مدح: ستایش، سپاس­گزاری).  کشف­الاسرار، ابوالفضل رشید الدین میبدی از مؤلفان نیمه اوّل قرن ششم هجری است . کتاب او به نام کشف الاسرار و عدةالابرار تفسیر بزرگ مشروحی است از قرآن که تألیف آن در اوایل سال 520 ق آغاز شد و چنانکه خود در آغاز کتاب خویش گقته در حقیقت شرحی است بر تفسیر ی که استاد او خواجه عبدالله انصاری ترتیب داده بود و به همین سبب در بسیاری از موارد کتاب خود نام آن استاد را با عناوینی از قبیل پیر طریقت و عالم طریقت و شیخ الاسلام انصاری و امثال آنها آورده است . کلام میبدی در تفسیر او روان و منسجم و در بسیاری از موارد به شیوه سخنان استاد او موزون و مقفّی یا مسجّع است و به همین سبب هنگام بحث در سبک  موزون آن سخن رفته است. میبدی در تفسیرهر یک از آیات آنرا یک بار به فارسی روانی معنی می کند و آن را النوبة الاوّلی می نامد و در نوبت ثانی به تفسیر همان آیه بنا بر روش عامه مفسران و در نوبت ثالث باز به تفسیر آن آیه به شیوه صوفیان می پردازد و در این مورد است که زیبایی نثر میبدی آشکار می شود . کتاب کشف الاسرار به همّت آقای علی اضغر حکمت از سال 1331 ش به بعد در ده مجلد در دانشگاه تهران به چاپ رسیده است .» کشف الاسرارو عدةالابراراز مهمترین تفسیرهای پارسی قرآن مجید تألیف رشید الدین المیبدی این تفسیر در سال520 انجام گرفته است .» سپاس یزدان این متن بر اساس آرایه­ی «سجع» نوشته شده است. سجع در لغت به معناي«آواي کبوتر» و در اصطلاح آوردن کلمات با حروف و آهنگ مشترک در شعر و نوشته­هاي ادبي­است. جايگاه سجع در نثر مانند قافيه در نظم است(همان­گونه که قافيه در انتهاي مصرع مي­آيد؛ سجع نيز در پايان جمله­ها مي­آيد). نوشته­هايي که آرايه­ي سجع در آن­ها فراوان به­کار رفته،«مسجّع» مي­گويند. بازرگاني را ديدم که صدوپنجاه شتر بار داشت و چهل بنده و خدمت­کار... گاه گفتي خاطرِ اسکندريّه دارم که هوايي خوش است؛ باز گفتي نه، که درياي مغرب مشوّش است ... . (گلستان سعدي). از بين شاعران و نويسندگاني که به نثر مسجّع توجّهي نشان داده و آثاري به اين سبک نوشته­اند، مي­توان به: خواجه عبدالله انصاري با «مناجات نامه»، کيکاووس­بن قابوس با«قابوس­نامه»، سعدي شيرازي با«گلستان» و قائم­مقام فراهاني با «منشآت» اشاره کرد. یزدان: خدا، خداوند. داننده: دانا، آگاه. منظور از داننده­ی آشکار و نهان«آگاه به همه چیز است». راننده: گرداننده، صاحب­اختیار. چرخ: فلک، آسمان، گردون. زمان: روزگار، زمانه. دارنده: صاحب، مالک. جانوران: موجودات زنده، حیوانات و انسان­ها. درود: سلام. مصطفی: برگزیده شده             صلّ­الله علیه و آلهِ و سلّم: درود و سلام خدا بر او و بر خاندانش. خاتم: 1- ختم کننده، پایان دهنده . 2 - پایان، عاقبت . 3 - انگشتری . 4 - مُهر، نگین . جمع آن خواتم . 5- آخِری ، آخِرین . 6 - اشیایی مثل قاب عکس ، جای قلم و مانند آن که بر روی آن با عاج ، استخوان ، فلز و چوب زینت کاری و نقش و نگار شده باشد. آفرین: 1 - تحسین . 2 - سپاس . 3 - درود، تهنیت ، تبریک . 4 - دعای نیک . اصحاب: جِ صاحب . 1 - یاران ، دمسازان . 2 - مالکان ، صاحبان. گزیدگان: پسندیدگان، انتخاب شدگان. گزیده کردن : دست چین کردن ، انتخاب کردن. خلق: 1 -  آفریدن . 2 - آفرینش .3 - آفریده ، مخلوق .4 - مردم ، انسان. راه نمودند: راهنمایی کردند. طریق: 1 - راه . 2 - شیوه ، روش . 3 - آئین ، مسلک . 4 - حال ، حالت . 5 - عادت ، خو. 6 - پیشه ، شغل . مبطلان: پیروان باطل، اهل باطل. برنوشتند: برچیدند، طی کردند، پاره کردند، جمع کردند. بساط: 1 - گستردنی . 2 - شادروان . 3 - فراخی میدان . 4 - سفرة چرمین . بساط انداختن :1 - اسباب فروختنی را در مکانی پهن کردن . 2 - فرش انداختن . آر ایه­ی تضاد: نسبت کلمات متضاد در شعر و نوشته­های ادبی، تضاد می­گویند.  گروه کلمات متضاد: آشکار / نهان            پیدا / پنهان               سرآغاز / سرانجام        آغاز / انجام ظلمت / نور              مبدأ / مقصد                باز / بسته                 شروع / پایان آفرین / نفرین          جوانی / پیری               تندرستی / بیماری       بی­نیاز / نیازمند  آسایش /گرفتاری        زندگی / مرگ             بهار/ خزان الابنیه عن حقایق­الادویه

الابنیه عن حقایق الادویه کتابی است در داروشناسی به فارسی اثر ابومنصور موفق هروی داروشناس ایرانی از قرن چهارم هجری. الابنیه عن حقایق الادویه یکی از معدود قدیمی‌ترین آثار منثور در زبان فارسی است. نسخه‌ای از این کتاب به خط علی بن احمد اسدی طوسی شاعر لغوی و ادیب قرن پنجم هجری در وین موجود است. این نسخه ظاهراً قدیم‌ترین نسخه خطی فارسی است که تاکنون به دست آمده است. به نوشته فلوگل مجموع مفرداتی که در آن عنوان شده ۵۴۷ مورد است که برحسب حروف تهجی مرتب شده (ولی فقط برحسب حروف اول، و حروف دوم و سوم در آن رعایت نشده است). این کتاب را اولین بار زلیگمان در ۱۸۵۹ در وین به طبع رسانید و ترجمه آلمانی آن (توسط عبدالخالق آخوندف) بدون تاریخ در هاله (آلمان) چاپ شد. متن تصحیح شده کتاب الادویه به کوشش احمد بهمنیار و حسین محبوبی اردکانی در سال ۱۳۴۶ در تهران به چاپ رسیده است.

درس اوّل/ زیبا زیستن

اسلام و انقلاب اسلامی

به گفتار پیغمبرت راه جوی                                                دل از تیرگی­ها بدین آب شوی

(فردوسی)

گفتار: سخن، حدیث، فرموده، فرمایش. جُستن :1 - طلب کردن . 2 - جستجو کردن . 3 - یافتن .

معنی: راه  را از فرمایشات پیامبرت جست­وجو کن و با سخنان زلال او تیرگی­ها و آلودگی­هایِ درونت را شُست­وشو بده.


زیبا زیستن

زیستن: زندگی کردن.                                           رحمت: 1 - مهربانی ، دلسوزی . 2 - بخشایش ، عفو.

سعادت: 1 - خوشبختی . 2 - خجستگی .  حکمت: 1 - علم ، دانش . 2 - راستی ، درستی . 3 - کلام موافق حق .

طنین: 1 - بانگ کردن مگس ، ناقوس. 2 - بانگ ، صدا. 3 - نوسانات فرعی صدا، پژواک .

دل­نشین: 1 - خوش آیند، آن چه در دل نشیند. 2 - مؤثر.          مشتاق: آرزومند، مایل و راغب .

فرهنگ: 1 - علم ، دانش . 2 - تربیت ، ادب . 3 - واژه نامه ، کتاب لغت . 4 - عقل ، خرد. 5 - تدبیر، چاره .

آبشخور: = آبشخوار. آبشخورد: 1 - جای خوردن یا برداشتن آب . 2 - ظرف آبخوری . 3 - منزل ، مقام . 4 - بهره ، قسمت . 5 - سرنوشت.         گنجینه: خزانه ، جای نگه داری زر و سیم .                  همواره: پیوسته ، همیشه.

اعظم: 1 - بزرگتر، بزرگوارتر. 2 - درشت تر.                     متعال: بلند شونده ، بلند پایه ، والا، برتر.

سیما: 1 - چهره ، قیافه . 2 - علامت ، هیئت .                 ظاهر: 1 - پیدا، آشکار. 2 - روی بیرونی هر چیزی .

کردار: کار، عمل.          غنیمت: هر آن چه که در ج نگ از حریف شکست خورده به دست آید. 2 - در فارسی هر مالی که بدون زحمت به دست آمده باشد. غنیمت شمردن :  فایده و سود دانستن.

واژه­های متضاد: جوانی/ پیری            تن­درستی/ بیماری        بی­نیازی/ نیازمندی               آسایش/ گرفتاری         زندگی/ مرگ

پی­آمد: 1 - عارضه . 2 – حادثه.                    امان: 1 -  بی­ترسی، ایمنی. 2 - زنهار، پناه.

بیهوده = بی­هوده = بیهده :1 - باطل . 2 - بی - ثمر، بی فایده . 3 - بی معنی ، پوچ ، یاوه .

گشاده­رو: خوشرو ، بشاش.                           تعالی: 1 - بلند پایه گردیدن . 2 -  بلندی ، برتری

روا: 1 - جایز. 2 - حلال . 3 - سزاوار.           حاجت: 1 - ضرورت ، نیاز. 2 - امید، آرزو. ج . حاجات ، حوائج .

نصرت: یاری ، کمک .                      مظلوم: ستمدیده.                 بازداشتن: منع کردن ، توقیف کردن.

مثل: 1 - سخن مشهور.2 - داستان ، قصه . 3 - عبرت . 4 - پند، اندرز.

رنج: 1 - آزار، آزردگی . 2 - اندوه ، درد. 3 - تلاش ، کوشش.  رنجور: 1 - رنج کشیده . 2 - دردمند، بیمار. 3 - غمگین ، آزرده.

قهر: 1- خشم و غضب. 2- عذاب کردن، تنبیه کردن. 3 - ظلم و زور. 4 - توانایی ، چیرگی .

درگاه: 1 - بارگاه . 2 - پیشگاه ، آستانة در.                   وصایا: جِ وصیت ، پندها، اندرزها.                گناه: بزه ، کار بد.

خطبه: 1- سخنرانی ، وعظ. جمع آن خطب. 2- عقد جملاتی به زبان عربی که هنگام عقد ازدواج و برای مشروعیت دادن به آن گفته می­شود.                                    

علی علیه­السّلام:

جمال­العلم نشره و ثمرتهُ العمل به و صیانتهُ وضعهُ فی اهلهِ

زیبایی دانش در نشر آن است. میوه­اش عمل به آن و نگهداریش اینست که آن را در اختیار اهلش بگذارد.


گروه کلمات املایی ستایش و درس اوّل

سنایی غزنوی- روزی ده- جلال وکبریا- مدح وثنا- کشف الاسرار- نهان- جانوران- بهار وخزان- محمّد مصطفی- صلّی اللّه علیه وآله وسلم- اصحاب- طریق مبطلان- بساط حق- الأبنیه عن حقائق الأدویه- حدیقةالحقیقه- رحمت وسعادت- سرشار از حکمت- طنین دلنشین- جغرافیای فرهنگی- مشتاق شنیدن- گنجینه وآبشخور- شکوفایی وشکوهمندی-پیغامبر اعظم-سیمای ظاهر-غنیمت شمردن- پیامد های ناگوار- ظالم ومظلوم-  هنگام قهر- مثل مؤمنان- خطبه هاو وصایا- غم محنت- خصلت ویژه- سخنان جذٌّاب- گنجشک زندانی.


نکته­ي زبانی درس 1

 

نهاد: کلمه يا گروهي از کلمات است که درباره­ي آن خبري مي­دهيم؛ يعني«صاحب خبر» است..

گزاره: خبري است که در مورد نهاد مي­دهيم.

گزاره­ از اجزايي تشکيل مي­شود.

مهم­ترين جزء گزاره فعل است. از اين­رو به آن هسته­ي گزاره مي­گويند. به مثال­ها توجه کنید:

1)      نکاتِ دستوريِ کتابِ سومِ راهنمايي        تغيير يافته است.

                نهاد                                   گزاره/ فعل(هسته­ي گزاره)

2)      خدای تعالی،        انسان گشاده­رو را دوست می­دارد.

    نهاد                                               فعل(هسته­ی گزاره)         

                                   گزاره

   

3)      بنی­آدم،          اعضای یک پیکرند

       نهاد                                  فعل (فشرده­ی فعل اسنادیِ«هستند») و هسته­ی گزاره              

                                   گزاره

گاهی گزاره ساده است. یعنی تنها جزء آن هسته­ی گزاره(فعل) است.

و گاهی گزاره، غير ساده؛ که علاوه بر فعل، يک يا چند جزء ديگر نيز دارد.

متمم ، مسند و مفعول می توانند اجزای گزاره باشند.

 

نهاد و گزاره را در دو جمله­ی زیر مشخص کنید:

1)      باغبان، در پِی من تند دوید

 

2)      سیب را دست تو دید.

گزیده ی تاریخ ادبیّات سال سوم راهنمایی

موارد مهم­تر تاریخ ادبیّات فارسی سال سوم راهنمایی

ابوالفضل رشیدالدّین میبدی

اثر وی «کشف­الاسرار و عده­الابرار» تفسیری است از قرآن در قرن ششم به زبان فارسی و تحت تأثیر تفسیر خواجه عبدالله انصاری نوشته شده است.

الابنیه عن حقایق الادویه

این کتاب را ابومنصور موفّق هروی، در خواص گیاهان و داروها و در واقع ، درباره­ی علم داروشناسی در عصر منصور بن نوح سامانی نوشت. نثر علمی فارسی با کتاب «الابنیه» آغاز می­شود.

حدیقه­الحقیقه

ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی یا حکیم سنایی (۴۷۳-۵۴۵ قمری)، از بزرگ‌ترین شاعران قصیده‌گو و مثنوی‌سرای زبان پارسی‌ است، که در سده­ی ششم هجری می‌زیسته است.

قیصر امین پور

از شاعران برجسته­ی انقلاب. مجموعه شعرهایِ «به قولِ پرستو، «در کوچه­ی آفتاب»،«تنفّس صبح»، «آینه­های ناگهان»، گل­ها همه آفتاب­گردانند» و دستورزبان عشق» را نام برد. وی در سال 1368 درگذشت.

مرتضی آوینی

در سال 1326 متولد شد. او نویسنده، فیلم­ساز و سردبیر مجلّه­ی «سوره» بود. از فیلم­های او «خان گزیده­ها»، «حقیقت»، «روایت فتح» و «سراب» را می­توان نام برد.

مرتضی مطهّری

«امدادهای غیبی در زندگی بشر» مجموعه­ی چند گفتار از ایشان است. از آثار دیگرش«خدمات متقابل اسلام و ایران» ، «داستان راستان» و «تماشاگه راز».

از آسمان سبز

از سلمان هراتی شاعر دوره­ی انقلاب اسلامی متولّد 1338 «مرودشتِ تنکابن» بود و بر اثر تصادف جلن باخت. مجموعه شعرهای دیگر وی«از این ستاره تا آن ستاره، دری به خانه­ی خورشید».

روضه­ی خلد

کتاب مهمی از مجد خوافی است که از قرن دهم هجری باقی‌ مانده و نویسنده ، آن را به تقلید از «گلستان» سعدی به نگارش درآورده است.

محمدعلی اسلامی ندوشن

کتاب « روزها» از نمونه­های برجسته­ی زندگی­نامه­ نویسی در زبان فارسی امروز، از ایشان است. وی در سال 1304 در ندوشنِ یزد دیده به جهان گشود.

اوحدی مراغه­ای

شاعر عارف قرن هشتم که به سبب ولادت در مراغه، او را مراغه­ای و به سبب سکونت در اصفهان به وی اصفهانی می­گفتند. مثنوی«جام جم» و دیوان اشعارش معروف خاص و عام است.

کلیله و دمنه

کتابی است شامل مجموعه داستان­هایی که حیوانات قهرمان آن­ها هستند. اصل کتاب هندی بوده که در روزگار ساسانیان توسط «برزویه طبیب» به پهلوی ترجمه شده است. «ابن مقفّع» آن را به عربی و بعدها «نصرالله منشی» آن را از زبان عربی به فارسی ترجمه کرد.

مرزبان نامه

کتابی است به سبک و شیوه­ی«کلیله و دمنه» که مرزبان بن رستم شروین پریم یکی از اسپهبدان مازندران آن را به زبان مازندرانی (کهن طبری) نوشته بود و سعدالدین وراوینی آن را به پارسی دری برگرداند که شامل تمثیل از زبان حیوانات است.

موش و گربه

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی معروف به عبید زاکانی شاعر و نویسنده­ی طنزپرداز فارسی‌زبان قرن هشتم هجری است که طبق قراین موجود در اواخر قرن هفتم یا اوایل قرن هشتم ه.ق. در یکی از توابع قزوین چشم به جهان گشود

فرج بعد از شدّت

ترجمه­ای است از کتاب«الفرج بعد الشّده». این کتاب چند بار به فارسی برگردانده شده و از جمله­ی آن­ها ترجمه­ی «محمّد عوفی» است که مکرّراً به چاپ رسیده است. نیز ترجمه­ی مُحسّن تنوخی، ترجمه­ی اسعد دهستانی از آن جمله است.

گلستان و بوستان

سعدی شیرازی گلستان را در سال 656 به نثر مسجع،و بوستان را در 655 در قالب مثنوی به رشته­ی تحریر درآورد.

محمد غزّالی

از آثار او«کیمیای سعادت» که اخلاقی و دینی است و نویسنده عمده­ی محتویّات آن را از کتاب دیگرش«احیاء­العلوم» که به عربی نوشته شده بود، به طور خلاصه به زبان فارسی نقل کرده است.

هشت کتاب

هشت کتاب نام مجموعه اشعار سهراب سپهری است. چنان که از نامش بر می‌آید، شامل هشت دفتر شعر (کتاب) است: «مرگ رنگ، زندگی خواب‌ها، آوار آفتاب، شرق اندوه، صدای پای آب، مسافر، حجم سبز، ما هیچ ما نگاه».

تاریخ بیهقی

اثر ارزشمند ابوالفضل بیهقی، دبیر دیوان رسائل پادشاهان غزنوی است که تاریخ غزنویان را در سی جلد به تحریر درآورده است. متأسّفانه­ بخش عمده­ی آن از بین رفته است.

نظامی گنجوی

از آثار ارزشمند او می­توان پنج گنج(مخزن­الاسرار، هفت پیکر، اسکندر نامه، خسرو و شیرین، لیلی و مجنون) و دیوان اشعار را برشمرد.

مولانا جلال الدّین محمد بلخی

مثنوی معنوی کتاب منظوم و گران­قدر اوست که شامل حکایاتی است که وی با بیان آن­ها، مسائل دینی، عرفانی و حقایق معنوی را به زبان ساده و از راهِ تمثیل بیان می­کند. مثنوی در شش دفتر و 26هزار بیت سروده شده است.

عطّار نیشابوری

از آثار وی، «منطق­الطّیر» که منطومه­ای تمثیلی است در عرفان و تصوّف و «تذکره الاولیا» کتابی در شرح حال بزرگان عرفان و تصوّف است.

سوانح­العشّاق

احمد غزّالی، برادر کوچک­تر محمّد غزّالی از عرفا و فقهای ایرانی نویسنده­ی آن است.

اخلاق ناصری

کتابی است نوشته­ی«خواجه نصیرالدین توسی» به زبان فارسی، که در نهایت زیبایی سخنان افلاطون و ارسطو را بررسی کرده است. از آثار دیگر وی به عربی«اساس الاقتباس» را می­توان نام برد.

الهی نامه

کتابی­است مختصر از «خواجه عبدالله انصاری» در ستایش پروردگار، با مضامین عارفانه که نثری مسجّع و آهنگین دارد.

قابوس نامه

امیر عنصرالمعالی کیکاووس بن قابوس، از امرای دانشمند آل زیار نویسنده­ی آن است.و این کتاب را برای فرزندش «گیلانشاه» نوشته است.

ابوریحان بیرونی

کتاب« التّفهیم لاوایل صناعه التّنجیم» از مهم­ترین کتاب­های ایشان در زمینه­ی دانش ستاره شناسی و نجوم به نثر دل­انگیز فارسی نوشته شده است. «تحقیق ماللهند» نیز از آثار اوست.

ابوعلی سینا

در قرن چهارم و پنجم هجری. از کتاب­های او، می توان به «قانون» که مفصّل­ترین کتاب وی در طب اسلامی و به زبان عربی نوشته شده است؛ و «شفا» که باز به زبان عربی و از مهم­ترین کتاب­های فلسفی اسلام به شمار می آیند؛ و «دانش­نامه­ی علایی» اشاره کرد.

مهدی اخوان ثالث

از شاعران بزرگ ادبیات معاصر که در اسفند 1307 در شهر مشهد دیده به جهان گشود. اولین مجموعه شعرش«ارغنون» و مهمترین مجموعه شعرش«زمستان» است. ایشان در کنار فردوسی در توسبه خاک سپرده شده اند.

اسفار اربعه

(سفرهای چهارگانه) کتابی­است فلسفی، تألیف صدرالدّین شیرازی، که در آن شرح چهار سفر روحانی آمده است.

نظامی عروضی سمرقندی

مجمع­النّوادر یا چهار مقاله مشتمل بر چهار گفتار درباره­ی دبیران، شاعران، منجّمان و طبیبان است.

منظومه­ی آرش کمانگیر

 

از «سیاوش کسرایی» (۵ اسفند ۱۳۰۵ هشت بهشت اصفهان - ۱۹ بهمن ۱۳۷۴ وین) شاعر، از اعضای کانون نویسندگان ایران و از فعالان سیاسی چپ‌گرای تاریخ معاصر ایران بود. «آرش کمانگیر» نخستین منظومه حماسی نیمایی است. از جمله مجموعه شعرهای به جا مانده از او می‌توان به مجموعه شعر آوا، آرش کمانگیر، مهره سرخ، در هوای مرغ آمین، هدیه برای خاک، تراشه‌های تبر، خانگی، با دماوند خاموش و خون سیاوش اشاره کرد.

اقبال لاهوری

محمد اقبال لاهوری یا علامه اقبالاردو: (۱۸ آبان ۱۲۵۶ سیالکوت تا ۱ اردیبهشت ۱۳۱۷‌ لاهور) شاعر، فیلسوف، سیاست‌مدار و متفکر مسلمان پاکستانی بود، که اشعار زیادی نیز به زبانهای فارسی و اردو سروده‌است. اقبال نخستین کسی بود که ایده­ی یک کشور مستقل را برای مسلمانان هند مطرح کرد که در نهایت منجر به ایجاد کشور پاکستان شد. اقبال در این کشور به طور رسمی «شاعر ملی» خوانده می‌شود.

ویکتور هوگو

از مشهورترین شاعران و نویسندگان قرن نوزدهم فرانسه، که کتاب «بینوایان» از جمله معروف ترین آثار اوست.

شازده کوچولو

نام کتابی­است از «آنتوان دو سنت اگزوپری» نویسنده­ی فرانسوی. برگردان احمد شاملو. داستانی خیال انگیز و زیباست که در خلال آن عواطف بشری به ساده­ترین شکل، تجزیه و تحلیل شده است

داستان­هایی برای فکر کردن

رابرت فيشر، استاد رشته تعليم و تربيت در دانشگاه برونل است كه تاكنون مجموعه هاي زيادي را تأليف كرده است؛ از جمله: «به بچه ها ياد بدهيم فكر كنند»، «به بچه ها ياد بدهيم ياد بگيرند» از سري كتاب هاي فلسفه براي كودكان و نوجوانان. داستان هايي براي فكركردن، يكي از مجموعه طرح هايي است كه براي رشد تفكر و يادگيري تدوين شده است.  مجموعه اي از ۳۰ داستان از فرهنگ هاي مختلف براي كودكان ۷ تا ۱۱ سال است تا هم از آنها لذت ببرند و هم درباره آنها فكر كنند

حنظله­ی بادغیسی

از قدیمی­ترین شاعران فارسی گوی پس از اسلام و معاصر سلسله­ی طاهریان بوده است.

محمّد تقی بهار

متخلص به «بهار» در سال 1266 در مشهد به دنیا آمد و در سال 1330 از دنیا رفت. برخی از آثار او عبارت­اند از: سبک شناسی، تاریخ احزاب سیاسی، دیوان اشعار و ... .

درس هفدهم/امید ایران زمین

فصل هفتم

سرزمین من

تو را ای کهن بوم و بر، دوست دارم

                 تو را ای گران­مایه، دیرینه ایرانِ من

                                          ... تو را ای گرامی وطن، دوست دارم                مهدی اخوان ثالث

تلخ­کامی­ها:    ناملایمات

هماره:  همیشه، مدام، پیوسته

نشیب:  پستی، فرود

فراز:  اوج، بلندی

فراز و فرود: آرایه­ی تضاد

زلال:  شفّاف

بالیده­اند:  رشد و نمو کرده­اند.

دیرینه:  کهن، باستانی.

مرهون:  در گرو، وابسته، مدیون.

هراس:  بیم، ترس، باک.

یأس:  نا امیدی.

مدد:  یاری، کمک.

عزّت: سربلند شدن، گرامی شدن، سربلندی، سرافرازی .

توان فرسا: طاقت سوز، غیر قابل تحمّل

طبع : ذات ، سرشت، استعداد شعر  داشتن .

مصون:  ایمن، محفوظ.

تکبیر:  الله اکبر گفتن.

عذوبت :  گوارا بودن، گوارایی .

آریوبَرزَن (به یونانی: نام سردار ایرانی بود که در کوههای پارس در برابر سپاه اسکندر مقدونی ایستادگی کرد و خود و سربازانش تا واپسین تن کشته شدند. نام آریوبرزن در پارسی کنونی به گونه آریابرزین هم گفته و نوشته می‌شود که به معنی ایرانی باشکوه‌است. از جنگجویان اوکسین بود، اوکسینی‌ها جزئی از مردم لر بوده، که بازماندگانشان امروزه با نام لر بزرگ شناخته می‌شوند و سکونتگاهشان استان‌های خوزستان لرستان، چهارمحال و بختیاری و کهگیلویه و بویراحمد است.

پاکباز:  وارسته، زاهد، عاشقِ صادق و پاک نظر. پاکبازی: وارستگی، از خود گذشتگی .

چو ایران نباشد، تنِ من مباد                    بدین بوم و بر، زنده یک تن مباد

مباد: نباشد(فعل دعایی).                بر: سرزمین.                         بوم و بر: ناحیه، سرزمین

بوم: 1 - سرزمین، ناحیه. 2 - زمین شیار نکرده. 3 - جا، مقام. 4 - سرشت، طبیعت. 5 - پارچه قاب گرفته­ای که روی آن نقاشی کنند. 6 - زمینة پارچة زردوزی شده .

دریغ است ایران که ویران شود                کنامِ پلنگان و شیران شود

دریغ:  افسوس، تأسّف . 2 - کلمه ای که در حسرت و افسوس استعمال شود.

کنام : 1 - جایگاه و آشیانة حیوانات . 2 - چراگاه .

مائده: سفره

اعجاب:  شگفتی، تعجّب

شکوه:  عظمت، بزرگی.

عرصه :  1 - حیاط ، فضای خالی جلوی خانه . 2 - میدان . 3 - صحرا. ج . عرصات .

نظامی عروضی سمرقندی نویسنده­ی ایرانی سده ششم هجری و نویسنده­ی کتاب «چهار مقاله» است.

چهار مقاله نام کتابی‌است از نظامی عروضی سمرقندی. نام اصلی کتاب مجمع‌النوادر است. از آنجا که در این کتاب از چهار فن، دانش دبیری، شاعری، طب، و نجوم، در چهار گفتار جداگانه سخن رفته‌است، از قدیم به نام چهار مقاله معروف شده است. کتاب در بین سالهای ۵۵۱ و ۵۵۲ به یکی از شاهزادگان آل شنسب تقدیم شده‌است. مصنف کتاب ابوالحسن نظام الدین یا نجم الدین احمدبن عمربن علی سمرقندی معروف به نظامی عروضی از شعرا و نویسندگان قرن ششم هجری بوده که از شعر وی جز چند قطعه هجا به جا نمانده است. لیکن چنانچه از محتوای کتاب بر می آید، این نویسنده نثر خوبی داشته و کتاب چهارمقاله ی او از نمونه های برجسته ی نثر و انشای فارسی است. وی گذشته از شاعری و دبیری در فنون طب و نجوم هم مهارت داشته و حکایت هایی که در چهار مقاله ذکر می کند گواه این نکته است.

می­ستاید: ستایش می­کند.

الحق:  انصافاً

مَعین : پاک ، صاف ، جاری .

سخن را به آسمان علّین برد: ارزش سخن را به اعلاترین درجه­ رسانید.

ماءمعین: آبِ پاک، صاف و جاری.

گزند:  آسیب، صدمه

اسفار اربعهó ملا صدرا

گلستان<=> سعدی شیرازی

قانون و شفاó ابوعلی سینا

التّفهیمó ابوریحان بیرونی

فخر آوران: افتخار آفرینان

ثریّا :چلچراغ، پروین، یکی از صورت های فلکی .

نهیب: ترس ، بیم، هیبت، عظمت.

غنا: بی­نیازی، ثروتمندی.

غفلت:  بی­خبری، نا آگاهی.

تهذیب : پاکیزه کردن، پاک­داشتن

 

درس شانزدهم/ زن پارسا

پارسا :  1 - پاک دامن ، زاهد. 2 - ایرانی . 3 - عارف ، دانشمند.

نقل:روایت، حکایت.

عارف:دانا، آگاه. خدا شناس .

جامه:لباس، پوشش.

رابعه عدویه ملقب به تاج‌الرجال متولد ۹۵ هجری قمری برابر با ۹۳ هجری شمسی در بصره و درگذشته در سال ۱۳۵ هجری قمری برابر با ۱۳۲ هجری شمسی در بیت‌المقدس از متصوفان اولیه بود.او دختر «اسماعیل عدوی قیسی» و کنیه‌اش ام‌الخیر بود.نام او را از این جهت رابعه گذاشتند که فرزند چهارم خانواده بود. رابعه یکی از کسانی است که فریدالدین عطار در کتاب تذکره الاولیایش از او یاد کرده است. وی با صوفیانی چون حسن بصری، سفیان ثوری و مالک دینار هم‌دوره بود.

عیال: زن و فرزندان، اهل خانه.

چراغی روغن: به اندازه­ی یک چراغ روغن.

عهد کرده بود: تصمیم قطعی گرفته بود.

مخلوق:  آفریده شده، مردمان.

فلان همسایه: (فلان) صفت مبهم.

خفته­اند:  خوابیده­اند.

بخفت:  خوابید. حرف «ب» در اوّل فعل از نوع زینت است.

سیّده:  خانم.

امّت:  ملّت، مردم، پیروان دین.

شفاعت:  پایمردی، دست گیری.

قحطی:  خشکسالی، نایابی

عظیم:  بزرگ، وسیع.

متفرّق:  پراکنده.

ظالم:  ستمگر

درم:  سکه­ی نقره.

مشقّت:  رنج، سختی، دشواری.

خواجه:  1 - بزرگ ، سرور. 2 - مالدار، دولتمند.

غریب:  بی­کس، تنها.

الّا:  به جُز، غیر از

می­باید:  لازم است، بایسته است.

جاه:  مقام، مرتبه، منزلت.

فردا جاهیت خواهد بود: فردا به مرتبه­ای خواهی رسید.

مقرّبان:  نزدیکان، پیوستگان.

نازند:  افتخار می­کنند، می­نازند.

مقرّبان آسمان: فرشتگان آسمان.

دایم:  مداوم، مدام، همیشه

روزه داشتی: روزه می­گرفت.

همه شب نماز کردی: تمام شب نماز می­خواند.

تا روز بر پای بودی: تا طلوع آفتاب بیدار می­ماند و مشغول عبادت بود.

از خواب درآمد: بیدار شد.

هوا:  میل، آرزو.

موافقت:  همراهی، اطاعت.

زیر دست: بنده، خدمت کار

کار به دست من استی: اختیار به دست من است.

مخلوق:  مردمان، انسان­ها.

از خدمتت نیاسودمی: از خدمت به تو دست نمی­کشیدم.

راه ندید: راه فرار بر او بسته شد.

به خدمتِ تو از آن دیر می­آیم: به آن دلیل دیر به خدمت تو می­رسم.

بر جای نهاد: سرِ جایش قرار داد.

نوبت:  دفعه، مرتبه، بار

صومعه:  1 - عبادتگاه راهب در بالای کوه . 2 - دیر، خانقاه .

رنجه مدار: آزار مده، به سختی و زحمت نیفکن.

ابلیس:  شیطان، اهریمن.

زُهره:  1 - کیسة صفراء. 2 - مایع زرد رنگ و تلخ موجود در کیسة صفرا. جرأت، شهامت.

طرّار: دزد، راهزن، سارق.

 

 

تذکره الاولیا: کتابی عرفانی است به نثر ساده و در قسمت‌هایی مسجع، در شرح احوال بزرگان اولیا و مشایخ صوفیه به فارسی، نوشتۀ فریدالدین عطار نیشابوری. این کتاب مشتمل است بر مقدمه و ۷۲ باب که هریک به زندگی، حالات، اندیشه‌ها و سخنان یکی از عارفان و مشایخ تصوف می‌پردازد، و ذکر مکارم اخلاق، مواعظ و سخنان حکمت‌آمیزشان در این کتاب آورده شده است.

حسنک وزیر، آخرین وزیر سلطان محمود غزنوی بود که به دستور مسعود غزنوی و به فتوای خلیفه‌ی بغداد، تحت عنوان قرمطی یا اسماعیلی به دار آویخته شد.

امیر حسنک، پسر میکال از خاندان دیواشتیج شاهزادهٔ سغدی بود. سلطان محمود او را به خاطر دانش و تجربه‌اش به وزارت حکومت خویش منصوب کرد. حسنک در زمان حیات محمود به حج رفت و در هنگام بازگشت به دلیل ناامنی راه‌ها از مسیر مصر به غزنی برگشت.    در مصر خلعت خلیفهٔ فاطمی مصر را که شیعهٔ اسماعیلی بود قبول کرده و در غزنی تسلیم سلطان محمود کرد. خلیفهٔ عباسی، حسنک را به قرمطی‌گری متهم نموده و از محمود خواست وی را تسلیم کند. سلطان محمود که به وزیرش اعتماد داشت و مطمئن بود که وی قرمطی نیست به خواست خلیفه جواب رد داد. ابوالفضل بیهقی می‌گوید که سلطان محمود نسبت به پافشاری خلیفه بر اعدام حسنک محمود به خشم آمد و گفت: «به این خلیفهٔ خرف شده بباید نبشت که من از بهر عباسیان انگشت در کرده‌ام در همهٔ جهان و قرمطی می‌جویم و آنچه یافته آید و درست گردد بردار می‌کشند، و اگر مرا درست شدی که حسنک قرمطی است خبر به امیرالمؤمنین رسیدی که در باب وی چه رفتی. وی را من پرورده‌ام و با فرزندان و برادران من برابر است. اگر وی قرمطی است من هم قرمطی باشم!»

پس از مرگ محمود غزنوی، حسنک وزیر از جمله کسانی بود که در به سلطنت رساندن محمد پسر محمود و برادر مسعود تلاش فراوان کرد. زمانی که محمد شکست خورد و مسعود غزنوی زمام امور را در دست گرفت، قرمطی‌گری وزیر پدرش را بهانه گرفته و به درخواست خلیفهٔ بغداد و با پافشاری بوسهل زوزنی، او را به دار آویخت .در تاریخ بیهقی آمده است که زمانی که مادر حسنک وزیر را پس از سه ماه از مرگ پسرش مطلع کردند، گفت: «بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان را» جسد حسنک پیش از دفن هفت سال بر سر دار ماند.

قریب: نزدیک.

فرو گرفتند: پایین آوردند.

جگرآور:  دلیر، نترس، بی­باک

پاهایش همه فرو تراشید: گوشت از پاهایش فرو ریخت.

سخت:  بسیار(در این جا)

دستور:  1 - فرمان ، امر. 2 - وزیر، مشاور. 3 - قاعده ، روش . 4 - اجازه ، پروانه . 5 - برنامه .

سخت جگرآور: بسیار نترس.

نهان داشتند: پنهان کردند.

حدیث:  داستان، ماجرا، سخن تازه.

جزع: بی­تابی کردن، ناشکیبایی کردن.

بگریست به درد: با درد گریه کرد.

بزرگ­مردا که این پسرم بود: این  پسرم، مرد بزرگی بود.

ماتم:  غم ، مصیبت ، سوگ.

پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد: محمود غزنوی، مقام و دارایی به او داد.

پادشاهی چون مسعود آن جهان: مسعود غزنوی او را کشت.

خردمند:  عاقل، فرزانه.

سخت نیکو بداشت: بسیار عالی برگزار کرد.

جای آن بود: شایستگی آن را داشت.

تاریخ بیهقی یا تاریخ مسعودی نام کتابی نوشته­ی ابوالفضل بیهقی است که موضوع اصلی آن تاریخ پادشاهی مسعود غزنوی پسر سلطان محمود غزنوی است. این کتاب علاوه بر تاریخ غزنویان، قسمت‌هایی درباره تاریخ صفاریان، سامانیان و دوره پیش از پادشاهی محمود غزنوی دارد.  نسخه اصلی کتاب حدود ۳۰ جلد بوده که به دستور سلطان مسعود بخش زیادی از آن از بین رفته‌است. و از این کتاب امروزه مقدار کمی (حدود پنج مجلد) بر جای مانده‌است.



روان­خوانی

زمزمه­ی محبّت

زانو زدن: کنایه­ از احترام گذاشتن.

کلام:  سخن، گفتار.

حق:  خدا، ایزد.

از بر کردن: حفظ کردن، به خاطر سپردن.

بدگویی:  غیبت، عیب کسی را در غیاب وی گفتن.

در جوار رحمت حضرت حق آرمید: مرد، وفات کرد(کنایه).

دیری نپایید: زیاد طول نکشید.

معیّن:  مشخّص، تعیین.

بدرقه:  مشایعت، همراهی.

عریضه: عرض حال، نامه یا درخواستی که کسی به شخص بالاتراز خود می نویسد.

میراث:  مرده ریگ ، آنچه از مال مرده که به خانواده­اش می­رسد.

مهرگان:جشنی که ایرانیان در روز شانزدهم ماه مهر برگزار می­کنند.

فرزانه: حکیم، دانا، دانشمند.

خرد ورز: عاقل، خردمند، فرزانه.

والا:  برتر، بالا.

دیار: خانه، محل، مسکن. شهر، قبیله.

فرهیخته:  ادب آموخته، دانش آموخته، دارای فرهنگ والا.

عزم:  قصد چیزی کردن، دل بر چیزی نهادن، اراده ، قصد.

درس پانزدهم / راز موفّقیّت

راز موفّقیّت

توس:یکی از شهرهای خراسان و زاد بودِ فردوسی.

درخت وجود(نصیرالدّین):اضافه­ی تشبیهی. وجود به درخت تشبیه شده که بارآور شده است.

شمع وجودش به خاموشی می­گراید: جان می­سپارد، می­میرد. آرایه­ی تشبیه.

ابوریحان بیرونی:دانشمند بلند آوازه­ی ایران در قرن پنجم هجری.

شیوه:روش، سبک.

مناظره:بحث و گفتگو، مباحثه.

طنین:انعکاس، پژواک.

می­مانست:شبیه بود، مانند بود.

محضر:محلّ حضور، خدمت.

فروزان:درخشان، تابان.

فراست:زیرکی.

یک­صدا:هماهنگ، هم­آوا.

باور:عقیده، ایمان.

نقره­فام:سیم­گون، سفید رنگ.

بی­کران:بی­انتها، بی کناره.

تفکّر:اندیشه، اندیشیدن.

مشتاقانه:با اشتیاق، علاقه­مند.

گنجینه­ی وجود: اضافه­ی تشبیهی.

واپسین:آخرین.

رمق:تاب، توش، توان.

رنجور:بیمار، رنج کشیده.

سپری می­کردند: می­گذراندند.

بالینِ مریض: بالای سر مریض.

فقیه:عالم علوم دینی.

مقطّع:بریده بریده.

تمنّا:خواهش، التماس.

تعرّض:اعتراض، شکایت.

درگذرم:بمیرم.

شیون: ناله، گریه و زاری.

دیده از جهان فرو بستن: کنایه از مُردن.

بلند آوازه: مشهور، شناخته شده، معروف.

سفارش:توصیه.

اُطلبُ العِلمِ مِنَ المَهدِ الی اللّحدِ: زِ گهواره تا گور دانش بجوی.

 

از ماست که بر ماست

 

روزی ز سرِ سنگ عقابی به هوا خاست                       واندر طلب طعمه، پر و بال بیاراست

واندر: مخفّف«و در».             طعمه: خوراک، شکار             بیاراست: آراسته کرد، نمایش داد(در این جا).

یک روزعقابی از روی تخته سنگی به آسمان بلند شد و برای جست و جوی غذا بال و پر خود را آراسته و مرتّب کرد

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:                 «امروز همه روی جهان زیر پر ماست،

بر کشیدگی و گستردگی بال خود نگاه کرد و با خود این چنین گفت:« امروز تمام دنیا زیر بال و پر ما قرار دارد ( ما برتر از تمام موجودات هستیم.)                              «روی/ زیر» آرایه­ی تضاد

بـر اوج فلک چون پرواز کنم از نظر خویش                   می‌بینم اگر ذرّه‌ای اندر ته دریاست

تکِ دریا: تهِ دریا                  «اوج و تک دریا» آرایه­ی تضاد

به خاطر بینایی فوق­العاده­ام زمانی که بر اوج آسمان پرواز می­کنم؛ ذرّه­های تهِ دریا را می­بینم.

ور بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد                        جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»

حتّا اگر پشّه­ای بر روی بوته­ی خاری تکان بخورد؛ حرکات آن پشّه در چشم ما آشکار است.

بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید                          بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست:

منی: خودستایی، در اصطلاح«منم منم کرد»               منی کردن: خودستایی کردن           

تقدیر:    سرنوشت                   چرخ: آسمان، فلک، روزگار                جفا پیشه: ستم­کار، ظالم

بسیار خودستایی کرد و از سرنوشت بد خود نترسید. ببین که این روزگارِ ستم­کار با او چه کرد؟               

ناگـه ز کـمینگاه، یکی سـخت کمانی،                    تیری ز قضای بد، بگشاد بر او راست،

ناگه: ناگهان             سخت­کمان: شکارچی                 یکی سخت کمانی:  یک نفر شکارچی

کمان گشودن: کنایه از پرتاب کردن تیر                         قضای بد: «در اینجا بخت بد»

ناگهان از بخت بد، یک شکارچی از کمینگاهی تیری را راست به طرف او پرتاب کرد.

بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز                       وز اوج مر او را بسوی خاک فرو کاست،

«اوج و خاک» تضاد واقع شده­اند.                       فرو کاست: ساقط کرد، فرو کشاند.

آن تیر جگر دوز بر بال عقاب نشست و او را از اوج آسمان به قعر زمین کشاند.

بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی                   وآنگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست،

آرایه­ی تشبیه: عقاب مانند ماهی بر خاک غلتید.                                چپ و راست: تضاد واقع شده­اند.

عقاب از آسمان بر زمین افتاد و مانند ماهی در خاک غلتید؛ آنگاه پرِ خود را از راست و چپ باز کرد.

گفتا: «عجب است! این که ز چوب است و ز آهن!             این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟!»

«چوب و آهن» آرایه­ی تناسب            عجب است: جای تعجّب           تندی و تیزی و پریدن: مراعات نظیر

با خود گفت: چگونه ممکن است از یک تکّه چوب و آهن که این­گونه تند و تیز بپرد؟ این بسیار عجیب است!

زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید                  گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»

زی: سویِ، سمتِ، طرفِ           

به تیر نگاهی انداخت و پرِ خود را بر آن دید و با افسوس فراوان گفت«از چه کسی شکایت کنم، که هر چه می­کشیم از «خودی» است.

ناصر خسرو

درس چهاردهم/پرتو امید

 

این شعر، یکی از غزل­هایی است که بزرگ و کوچک، دست کم بیت آغازین آن را شنیده و حتّا به خاطر دارند. به خاطر زبانگردی این بیت و سنخیّت محتوایی آن با حال و روز اجتماعی ما، کم­تر کسی است که برای امید بخشی به خود یا دیگران از آن بهره نبرده باشد.

ردیف: غم مخور

کلمات قافیه: کنعان – گلستان – سامان – خوش­خوان – دوران – پنهان – طوفان – مغیلان – پایان – حال گردان – قرآن.

یوسف گم­گشته بازآید به کنعان غم مخور              کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

یوسف: یکی از پیامبران قوم بنی­اسرائیل، که در زیبایی آوازه داشت و برادرانش از حسادت محبّت بیشتر پدر به او، وی را در چاه افکندند و او به خواست خدا از چاه تا ماه (عزیزی مصر) رسید. چنین نقل شده که پدر یوسف، در ماتم پسر از کلبه­اش بیرون نیامد و بسیار گریست و از این جهت خانه­ی پیر کنعان به کلبه­ی احزان (خانه­ی غم و اندوه) شناخته شده است.

گم گشته: گم شده            بازآید: باز می گردد، برمی­گردد.            کنعان: سرزمین پدری حضرت یوسف    

اَحزان : جمع حُزن: غم­ها و اندوه­ها.               گلستان: گلزار، باغ گل، جای پر شور و نشاط(در این جا).

کلبه­ی احزان و گلستان: آرایه­ی تضاد دارند.      

این غزل حافظ در حال و هوای نوید بخش مخاطب را به روزهای خوش آینده امیدوار می­کند.(شاید هم حق به جانب حافظ باشد).

معنی: اندوهگین مباش که دلدارِ گم­شده دوباره به وطن باز می­گردد و خانه­ی اندوهان به گلستان شادمانی بدل می­شود.

به قول استاد محمّدرضا شفیعی کدکنی، دلدار گم شده­ی ایران، «شادی» است و  شاید «شادی آزادی»:

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده­ست

با چشمهای روشنِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما:

یک سو خلیج فارس، سوی دگر خزر.

ای دل غم­دیده حالت به شود دل بد مکن                    وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

در این حال و هوا غزل­های زیادی سروده شده است ولی«مونولوگ» گفتگوی درونی در این غزل، بیش از همه خود را عرضه می کند. آن گونه که از کلام حافظ برمی­آید، تجربه­ی نه چندان آسانی را پیش روی خود دارد و تنها راه چاره، تسلّی دادن به خویشتن است و نگاه روشن به آینده­ی موافق طبع. به آینده­ای که شاید زمانی از آن«بوی بهبود» بشنود.

دل غم­دیده: دلِ خود حافظ است که دچار غم و محنت فراوانی است.              دل بد کردن: بد دل شدن، نا امید شدن.

دل بد مکن: بد دل و ناامید مباش.         وین: مخفّف: و این          شوریده: 1. آشفته . 2. عاشق . 3.  دیوانه

سامان: در این جا(آرام ، قرار، آراستگی، نظم، رواج و رونق).                  آرایه­ی تضاد در «شوریده و سامان».

معنی: ای دل درد کشیده­ی من، مأیوس مباش که حالت بهتر خواهد شد و آشفتگی­های فکری تو آرام و قرار خواهند یافت.

این بیت برای اطلاعات بیشتر درج شده است:

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن                        چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

بهار عمر: کنایه از جوانی                     تخت چمن: اضافه­ی تشبیهی. چمن به تخت تشبیه شده است.

چترِ گل: اضافه­ی تشبیهی. گل به چتر تشبیه شده است.           چتر گل در سر کشیدن: با گل هم­آغوش شدن.

معنی: ای مرغ خوش­آواز، غمگین مباش که اگر روزگار جوانی هنوز باقی باشد، بالاخره معشوق خود را در کنار خود خواهی یافت.

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت                    دایماً یک­سان نباشد حال دوران غم مخور

دور گردون: گردش روزگار، دور فلک     مراد: میل، آرزو، خواست    واج آرایی در «د» و «ر» و تکرار واژه­ی «دور».

معنی: اگر چرخش روزگار حتّا دو روز مطابق آرزوی ما نبود؛ گذرِ زمان همیشه بر یک حالت باقی نخواهد ماند.

بیت نشان دهنده­ی ناخرسندی کامل حافظ از گذر ایّام است و به طرز مُضحکی شرایط امروز ما را داشته است.

هان، مشو نومید چون واقف نه‌ای از سرّ غیب                     باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور

هان: بدان و آگاه باش (از اصوات و شبه جمله است).             واقف: بی­خبر، بی­اطلاع. 

 نه­ای: نیستی                       سر: رمز، راز.                   

غیب: عالم ملکوت، عالم بالا.             اندر: حرف اضافه(در).             اندر پرده: پشت پرده.

هان ای دل، نا امید مباش و غم مخور، زیرا از رموز و اسرارِ عالمِ نهان، آگاه نیستی؛ بازی­های پنهان زیادی در پشت پرده انجام می­شود.

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند                 چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

ار: مخفّف اگر           فنا: نابودی، نیستی.              بنیاد: اساس، پایه.                 هستی، وجود، زندگی.

سیل فنا: اضافه­ی تشبیهی. نیستی و نابودی به سیلی که هست و نیست را با خود می برد، تشبیه شده است.

نوح و کشتی و طوفان: مراعات نظیر می­سازند.                 ضمناً تلمیح به داستان حضرت نوح نیز دارد.

ای دل من، اگر سیل نابودی پایه­های وجود را با خود ببرد؛ تا زمانی که نوح کشتیبان توست، غم به خود راه نده.

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم                       سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور

کعبه و بیابان و خار مغیلان: مراعات نظیر دارند.                کعبه: خانه­ی  خدا در مکّه.              خواهی زد قدم: قدم خواهی زد.

سرزنش: ملامت، طعنه.                      مغیلان: درختچة خاردار که در بیابان­ها می­روید.      «سرزنش» برای خار مغیلان، جاندار پنداری یا انسان نمایی دارد.

اگر به اشتیاق طواف خانه­ی خدا در بیابان قدم خواهی زد، از طعنه و ملامت درخچه­ی خاردار بیابان، اندوهگین مباش.

بر اساس این بیت، اگر ما نیز در زندگی بر اساس علایق خود قدم در مسیری گذاشتیم؛ نباید از سختی­ها و درشتی­های راه، ناراحت و اندوهگین یا نومید شویم.

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید              هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

بس: بسیار، خیلی زیاد       منزل: محلّ اتراق کاروان، جای فرود آمدن        

بعید: دور.                       کان: مخفّ،«که آن»

اگرچه استراحتگاه­های بین راه بسیار خطرناک هستند و مقصد نیز بسیار دور است؛ لیکن همه­ی راه­ها و جاده­ها سرانجام به انتها و مقصد می­رسند.

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب                         جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور

فرقت: جدایی، دوری.               جانان: دلدارِ چون جان عزیز.          ابرام: اصرار، پافشاری، الحاح

خدای حال گردان: خداوند دگرگون کننده­ی احوال           رقیب: نگهبان، برادر یا همراهِ دلدار که برای جلوگیری از مزاحمت­ها، با وی همراه می­شد.

حال و روز ما را در دوری دلدارِ عزیزتر از جان از یک طرف، و از سمت دیگر اصرار و پافشاری رقیب، همه را خداوند دگرگون کننده­ی احوال می داند.                                       تلمیح به دعای تحویل سال نیز دارد(... یا محوّل الحالِ و الاحوال ...)

حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار                       تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

حافظ: تخلّص خواجه شمس الّدین محمّد شیرازی است.         در این بیت منادا هست و شبه جمله.

تار: تاریک      تخلّص:  خلاص، شدن، رهایی.                      تخلّص: نام ویژه­ای است که شاعران با آوردن آن در انتهای شعر خود از تنگنای شعر رهایی می­یابد. می­بندند.

به بیتی هم که شاعر در آن «تخلّص» خود را می­آورد، «بیت تخلّص» می­گویند.         فقر: تنگ­دستی، تهیدستی

خلوت ، ورد ، دعا و قرآن: مراعات نظیر

ای حافظ، در تنهایی شب­های تاریک و گوشه­ی تهیدستی، تا زمانی که زمزمه­ی تو دعا و قرآن باشد، غمی نداشته باش.                   

یک نقد و یک پاسخ

نقدی بر روش کار بنده و وبلاگ

(از طرف اولیای یکی از دانش آموزان).

ارایه مطالب علمی سنگین و بعضا مربوط به دروس تخصصی رشته ی انسانی خوب است ولی آیا فکر نمیکنید زمانی که دانش آموزان دوره ی راهنمایی را مجبور به یاد گیری و امتحان دادن این مطالب میکنید باعث زده شدن و سردی آنان میگردید؟

ارایه این مطالب جهت اطلاعات عمومی خوب است ولی نباید از این مطالب سنگین امتحانی در سطح سال های بالای دبیرستان گرفت که باعث بی میلی دانش آموزان به درس ادبیات فارسی شود

و به خصوص نمره ی آن ها پایین بیاید

من امتحانات شما را دیده ام

مبحث اسلوب معادله یا مانند این ها اصلا در سطح راهنمایی نیست

اگر این مباحث برای این دانش آموزان مفید بود حتما آن را در کتاب درسی میگنجاندند

چون تجربه و علم آن ها از شما بیشتر است و بهتر است شما  از ایشان پیروی کنید نه از احساسات خود

با امتحان تستی اخیر خود که زمانی کمتر از زمان کنکور داشت این موضوعات را کاملا تایید کردید

آسان و استاندارد امتحان بگیرید تا خدا هم بر شما آسان بگیرد

پاسخ:

ولی محترم دانش آموز ؟؟؟

یکی از اساسی ترین دغدغه هایی که بیرون از آموزش رسمی بر معلم و دانش آموز تحمیل شده و روند آموزش کلاسی را تحت تأثیر قرار می دهد؛ آزمون های مختلفی است که از طریق موسساتی از قبیل «قلمچی، منشور دانش، مبتکران و قس علی هذا» باعث قضاوت های خود دبیر در مرحله ی اول نسبت به عملکرد خویش، و اولیای مدرسه و دانش آموزان در باب تلاش دبیر در کلاس درس بوده و هست.

از طرفی چند سالی است که آزمون های متنوع و هفت رنگی از فارغ التحصیلان دوره ی راهنمایی برای ورود به دبیرستان های تهران و سایر شهرهای بزرگ، تحت عنوان آزمون ورودی  به عمل می آید. حال اگر دبیری با تلاشی که از احساس وظیفه اش مایه می گیرد، با سعی در حفظ رغبت دانش آموز به امر آموزش از یک طرف و نیز تقدیم احساس خوشایند  آگاهی نسبت به موضوعات متلون ادبی از سویی دیگر نماید؛ به تلقی شما ناآگاهی خود را به اهداف خرد و کلان آموزش به حضور انورتان تقدیم داشته است.

همان گونه که میدانید، وقت گذرانی و تفریح با دانش آموز،زحمت گرانی بر معلم تحمیل نمی کند و اسباب رضایت دانش آموز از دبیر، و گذران شیرین تر لحظات برای طرفین است. در حالی که آمیختنِ آموختن با نشاط انگیزی کاری است بس دشوار. به شخصه چندان تمایلی به این همه سختی ندارم. لیکن نه برای رضای خدا، شما، مقام عظمای مدیریت مدرسه، یا هر بزرگ دیگر؛ که فقط برای حسّ رضایت از خودم، این سختی را بر دوش صبوری می کشم.

جای بسی سپاس از این همه قدردانی و قدرشناسی است. جای آن بود که اندک فرصتی به خویشتن می دادید که نگاهی از سر بی لطفی، هم به مأخوذات فرزند دلبندتان و سپس به نمره ی کارنامگی ایشان می انداختید و آنگاه بر مسند قضاوت این چنین خوش تکیه می زدید و حکمی دلخواه صادر می نمودید!!

نیز لزوم پاسخ گویی به ذهن های خلّاق کلاس نیز برای دبیر از مسائل اساسی است. اگر شرایط کلاسی الزامی بر مطالب دشوارتر فراهم آورد، توشه ی ذهن های خلاق نیز بر گرده ی دبیر است.

نیز به من نگویید که تمام مطالب کتاب درسی دانش آموز کارشناسی شده و حضور و عدم حضورشان مبتنی بر لزوم ما یلزم هست. گرچه در این باب می بایست بنده و هم ترازان بنده ارائه ی نظر کنند و در این مختصر، مجال آن نیست... .

ضمنا از وقتی که در باب نقد روش بنده مصروف داشته اید، سپاس گزارم.

نکته های زبانی سه درس

«دستور زبان// درس 7 ، 8 , 9»

«شناختن جایگاه درست اجزای کلام در زبان فارسی»

در جمله های غیر اسنادی:1- نهاد(فاعل)2- مفعول3- فعل غیر اسنادی

مثال:من دبیر ادبیّات را در هیچ خیابانی ندیدم.

من:نهاد(فاعل)/ دبیر ادبیّات:مفعول/ در هیچ خیابانی:متمم یا قید/ ندیدم:فعل غیر اسنادی

 

در جمله های اسنادی:1- نهاد(مسندالیه)2- مسند3- فعل اسنادی(است- بود- شد- گشت- گردید)

مثال:آسمان تهران به رنگ سراب است.

به:حرف اضافه/ رنگ:متمم/ به رنگ سراب:مسند

 «مسند:حرف اضافه+متمم(مضاف و مضاف الیه)»

 مثال:1- نعمتت بار خدایا،ز عدد بیرون است.

خداوندا،نعمت های تو از عدد(شمارش)بیرون است.

 2-    شکر انعام تو هرگز نکند شکر گزار.

شکرگزار، شکر نعمت های تو(را)هرگز(نمی تواند)بکند.

3- خبرت هست که مرغان سحر می گویند.

(آیا) تو خبر داری که مرغان سحر می گویند.

4-  اقرار کردند پیران کهن که بر آن جمله یاد ندارند.

پیران کهن(زنان و مردان سالخورده)، اقرار دادند(اعتراف کردند) که (سیلی) بر آن جمله(مانند آن)]را[ به یاد ندارند.

«ویژگی های نثر کهن فارسی»

1)جمله ها در آن بسیار کوتاه است.

2) فعل ها درمتن فراوان است.

3)تکرار فعل ها و برخی کلمه ها بر زیبا و خوش آهنگی متن می افزاید.

 

«جمله از نظر ساختمان»

1)ساده:جمله ای که تنها یک فعل در آن حضور دارد و معنی و مفهومش با همان فعل کامل شده و در پایانش علامات (نقطه) می نشیند.

 

2)غیر ساده:جمله ای است که مفهومش با یک فعل تکمیل نبوده و با حروف«رابط یا شرط» به جمله ی بعدی ارتباط پیدا می کند:

 

1) نوع اول:(جمله ی غیر ساده ی شرطی)

وقوع عملی در جمله ی دوم، مشروط به جمله ی قبلی است.

 مثال:اگر باران به کوهستان نبارد، به سالی دجله گردد خشک رودی.

مثال:اگر امروز موفق به مطاله ی کتابم نشوم در آزمون مشروط می شوم./اگر:حرف شرط

 اگر به خانه ی من آمدی/ برای من ای مهربان چراغ بیاور/ و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوش بخت بنگرم(فروغ)

به سراغ من اگر می آیید/ نرم و آهسته قدم بردارید/ مبادا که ترک بردارد/ چینی نازک تنهایی من.(سهراب)

2) نوع دوم:(غیر ساده ی ربطی)

در غیر ساده ی نوع دوم تنها با («و»-«که» و...) جمله ی اول به جمله ی دوم مربوط شده است.

مثال: دانش آموزان از کتاب فروشی های میدان انقلاب بازدید کردند و/که/تا،... کتاب سیب نقره ای ماه را خریدند/بخرند / ... .

مثال: من به کلاس وارد شدم و سلام دادم.

مثال: من معلم را دیدم که مطالعه می کرد.

درس سیزدهم/ آداب زندگانی

سخن ناپرسیده مگوی و از گفتار خیره پرهیز کن:

تا از تو چیزی پرسیده نشده، سخنی مگوی.

چون باز پرسند، جز راست مگوی:

و زمانی که از تو چیزی پرسیده می­شود، فقط حقیقت را بگو.

تا نخواهند، کس را نصیحت مگوی و پند مده:

تا از تو نخواهند که کسی را نصیحت کنی، کسی را پند مده.

خاصّه کسی را پند نشنود که او خود اوفتد:              خاصّه: مخصوصاً

مخصوصاً کسی را که نصیحت پذیر نیست؛ که او خود سرش به سنگ خواهد خورد و متّوجه خواهد شد.

 در میان جمع هیچ کس را پند مده.

در حضور دیگران کسی را نصیحت مکن.

از جای تهمت­زده پرهیز کن: .          تهمت: گمان بد، افترا         پرهیز: دوری، اجتناب

از رفت و آمد در جاهایی که باعث گمان بد و سوءظن در مورد تو می­شود، دوری کن

و از یار بداندیش و بدآموز بگریز:

از دوستی که در مورد تو به بدی فکر می­کند و رفتارش باعث بدآموزی است، دوری کن.

از دوستِ بدخواه و بدآموز فراری باش.

و از دوستی که گرفتاری و بدی تو را می­خواهد و آموزه­هایش اشتباه است بپرهیز.

به غم  مردمان شادی مکن تا مردمان نیز به غم تو شادی مکنند: .     غم و شادی: آرایه­ی تضاد

در ناراحتی دیگران شادمانی و پایکوبی مکن تا آنان نیز به ناراحتی تو خوش­حال و شادمان نباشند

داد ده تا داد یابی:                               داد: عدل و انصاف      داد دادن: به عدالت رفتار کردن.

با دیگران به عدل و انصاف رفتار کن تا با نو نیز به عدالت و انصاف رفتار شود.   

خوب گوی تا خوب شنوی:

با دیگران به نیکویی صحبت کن و بدگویی نکن تا دیگران نیز با نیکویی حرف زده و از تو بدگویی نکنند.

اگر طالب علم باشی، پرهیز گار و قانع باش و علم دوست و بردبار و کم­سخن و دوراندیش.

طالب: جویا، به دنبال          پرهیزگار: خداترس، باتقوا            قانع: خرسند، راضی               دوراندیش: عاقبت اندیش، آینده نگر

«قابوس­نامه» نوشته­ی امیر عنصر المعالی کیکاووس بن قابوس وُشمگیر، از اُمرای آلِ زیار است. او این کتاب را برای فرزندش گیلانشاه در آیین مملکت داری و تعلیم و تربیت، نوشته است.


عمر در پرستش خدای تعالی خرج کن که حساب، او خواهد خواست.   خرج کن: صرف کن، هزینه کن

تعالی: بلند مرتبه                             حساب خواستن: مؤاخده کردن، بازخواست کردن.

عمر خود را در عبادت خداوند بلند مرتبه صرف کن که او از تو بازخواست می­کند.

 بر گذشته و شکسته و ریخته، افسوس مخور.  افسوس: دریغ، حسرت 

گذشته: روزگار سپری شده، زمان از دست رفته       شکسته: کوزه یا سبویی که ناآگاه آن را شکسته باشی. تلمیح به داستانی از جحا.  گذشته و شکسته و ریخته(هر چیزی که دیگر از دسترس و تملّک تو بیرون است) مراعات نظیر دارند.

بر عمر و ایّامی که پشتِ سر گذاشتی، و بر سبو یا ظرفی که شکسته­است، و بر روغنی که ریخته، حسرت و پشیمانی به خود راه مده.

تمام زیرکی را عاقبت­شناسی نام نِه:                 عاقبت­شناسی: آینده نگری، دوراندیشی

تمامِ فراست و زیرکی دنیا در این است که دورنگر و عاقبت­اندیش باشی.                                                          معیشت تنگ را به توکّل دفع کن.         معیشتِ تنگ: فقر و تنگ دستی             توکّل: تکیه، اعتماد 

دفع کردن: راندن، دور کردن

فقر و تنگ­دستی را با توکّل بر خدا از خود بران.

دین را به علم نگاه دار:

دین خود را با افزودن بر دانایی­ات افزون محکم و تقویت کن.

اگر علم خواهی با تنهایی بساز:                 بساز: کنار بیا، عادت کن

اگر به دنبال دانایی هستی، به تنها بودن عادت کن و کنار بیا.

فراخ­دلی خواهی، تن­آسانی را بگذار:     فراخ­دلی: گشاده دلی، بخشندگی، دست و دل بازی

تن­آسانی: تنبلی، تن­پروری، کاهلی، سستی                          بُگذار: رها کن

اگر به دنبال گشاده دلی و دست و دل­بازی هستی، تنبلی و تن­پروری را رها کن.

کم خصمی خواهی، به خود مشغول باش:                 خصم: دشمن، بدخواه، بداندیش

اگر می­خواهی دشمن اندکی داشته­باشی، مشغول کار خودت باش.

خلق را دوست خواهی، مال را دشمن گیر:             خلق: مردم                دشمن گیر: دشمنی کن

اگر می­خواهی مردم دوست تو باشند، دشمن دارایی خود باش(در فکر حفظ دارایی خود نباش و بخشنده باش).            خود را آسوده خواهی، بد مکن: اگر به دنبال آسودگی و آسایش خویشتنی، به کسی بدی مکن.

شر نخواهی، بد بگذار:               شر: بدخویی، شرارت

اگر شرارت و بدی دیگران باعث آزارِ توست، با کسی بدی مکن.

جنگ نخواهی، تحمّل کن:

اگر از جنگ گریزانی، صبوری پیشه کن.

دعا را بهتر از سپاه دان:                   دعا: آرزوی خوب

بدان که دعای خیر مردم از سپاه و لشکر قدرتمند بهتر است. 

امید را بهتر از گنج دان:

بهترین گنج، امیدواری­است.      

هر چه دون خدای است همه را باطل دان:                     دونِ: غیر از، به جز

هر چیزی را غیر از خدا،  باطل و بیهوده فرض کن.

بلا از دوست عطا­ست، پس ، از عطا نالیدن خطاست: بلا: آفت، آسیب     عطا: بخشش، هدیه // عطا و خطا(سجع)

هر گونه آسیب و آفتی از طرف دوست مثل هدیه­ای ارزشمند است پس گله­ و شکایت از هدیه­ی او اشتباه است.

الهی­نامه ، خواجه عبد الله انصاری: ملقّب به پیر هرات و پیر انصار. عارف و نویسنده­ی قرن پنجم هجری و از پیش­گامان نثر مسجّع بود.


آدمی باید که بسیار نگوید و سخن دیگری به سخن  خود قطع نکند:

انسان نباید زیاد حرف بزند و وسط حرف دیگران نیاید.

هر که حکایتی یا روایتی کند و او برآن واقف باشد، وقوف خود برآن اظهار نکند.

وقوف: اشراف، آگاهی                      وقوف: اطّلاع، آگاهی       اظهار: آشکار کردن

اگر او نسبت به حکایت و داستانی که می­گویند، اطلاع و آگاهی داشته باشد، نباید آگاهی خود را آشکار کند.

 تا آن کس به اتمام رساند

و چیزی را که از غیر او پرسند ، جواب نگوید.

پرسشی را که از دیگری می­پرسند، پاسخ ندهد.

 اگر سوال از جماعتی کنند که او داخل آن جماعت بود، بر ایشان سبقت ننماید:      سبقت نمودن: پیشی گرفتن.

سخنی را که از دیگران می­پرسند پاسخ ندهد. و اگر از گروهی سؤال شودکه او نیز در بین آن­هاست، بر دیگران پیشی نگیرد. 

و اگر کسی به جواب مشغول شود و او بر بهتر جوابی از آن قادر بود ، صبر کند تا آن سخن تمام شود:

در حالی که او جواب درست­تری را بداند، تا پایان سخن قبلی صبوری کند.                     

پس جواب خود بگوید، بر وجهی که در متقدم طعنه نکند:

متقدّم: قبلی، پیشین                  بر وجهی: به گونه­ای، به شکلی       طعنه: ملامت، سرزنش

به شکلی که قصد ملامت و سرزنشِ فردِ قبلی را نداشته باشد.

و در محاوراتی که به حضور او میان دو کس رود، خوض ننماید:        خوض: دقیق شدن، کنجکاوی

محاورات: گفت­وگوها، مکالمه­ها

در گفت­وگوهایی که در حضور او بین دو نفر صورت می­گیرد، کنجکاوی و دقّت بیش از اندازه نکند.

و اگر  از او پوشیده دارند، استراق سمع نکند:     پوشیده داشتن: پنهان کردن          استراق: دزدیدن 

استراق سمع: دزدیده گوش دادن.

و اگر از او پنهان می­کنند، دزدیده به آن­ها گوش ندهد.    

و تا او را  با خود در آن مشارکت ندهند ، مداخلت نکند:            مداخلت: مداخله، دخالت، فضولی

اخلاق ناصری ، خواجه نصیر الدین توسی

درس دوازدهم/دوراندیشی

كودكي از جمله­ي آزادگان                            رفت برون با دو سه همزادگان

آزادگان: ایرانیان.         برون: مخفّف بیرون.               همزادگان: هم­سنّ و سالان

یکی از کودکان ایرانیان با دو سه نفر از هم­سالانش برای گردش بیرون رفت

**

پاي چو در راه نهاد آن پسر                            پويه همي كرد و در آمد به سر

پویه: با شتاب رفتن، دویدن               درآمد به سر: با سر به زمین خورد

زمانی که آن کودک پای در راه گذاشت؛ با سرعت دوید و با سر به زمین خورد

**

پايش از آن پويه در آمد زِ دست                        مِهرِ دل و مُهره­ي پشتش شكست

مِهر: محبّت، علاقه      مُهره­ی پشت: مهره­ی کمر     مِهر و مُهره(جناس ناقص اختلافی).

به خاطر عجله­ای که کرد، پایش سُر خورد. قلبش فرو ریخت و مهره­ی کمرش هم شکست

**

شد نفس آن دو سه هم­سال او                     تنگ­تر از حادثه­ي حال او

همسال: هم­سن، همزاد    

از وضعیّتِ (پسر آسیب دیده) حوصله­ی دوستان همراهش، سر رفت.

**

آن كه وُرا دوست­ترين بود، گفت:                        در بُنِ چاهيش ببايد نهفت

وُرا: برای او             بنِ چاه: تهِ چاه             بباید نهفت: باید پنهان کرد

در بین همراهانش، کسی که بهترین دوستش بود، گفت:«باید او را در ته چاهی پنهان کنیم»

**

تا نشود راز چو روز آشكار                              تا نشويم از پدرش شرمسار

راز/ روز: آرایه­ی جناس ناقص اختلافی       مصراع اوّل آرایه­ی تشبیه دارد؛ راز به روز تشبیه شده­است.

راز: سرّ                               شرمسار: شرمنده، خجالت زده

تا این راز مانند روز، بر همگان آشکار نشود و ما نیز از پدرش شرمنده نشویم.

**

عاقبت انديش­ترين كودكي                              دشمن او بود از ايشان يكي

عاقبت­اندیش: دوراندیش           

در بین ان­ها همان که به دشمنی(با فرد زخمی) معروف بود، دوراندیش­ترینشان بود.

**

گفت همانا که در این همرهان                      صورت این حال نماند نهان

همرهان: مخفّف همراهان         نهان: مخفی، پنهان       صورت این حال: شکل واقعیِ این ماجرا

با خود گفت:«که واقعیّت ماجرا در بین این همراهان پنهان نمی­ماند».

**

چون كه مرا زين همه دشمن نهند                    تهمت اين واقعه بر من نهند

زین همه: از بین این­ها         دشمن نهند: دشمن فرض می­کنند

تهمت: بدگمانی، افترا.        واقعه: رویداد، حادثه، اتّفاق

از آن­جا که از بین این همراهان، مرا نسبت به او بدخواه می­دانند؛ در مورد این حادثه به من بدگمان می­شوند.

**

زي پدرش رفت و خبردار كرد                             تا پدرش چاره­ي آن كار كرد

زی: سمت، سو، طرف

به سوی پدرِ دوستِ زخمی­اش رفت و او را از حادثه، باخبر کرد.

**

هر كه در او جوهر دانايي است                           بر همه چيزیش توانايي است

جوهر دانایی: عصاره­ی دانش، اصلِ دانایی  

کسی که اصلِ دانش و قابلیّت دانایی  در وجودِ او باشد، نسبت به همه­چیز توانمند است.

**

دشمن دانا كه غم جان بود                                بهتر از آن دوست كه نادان بود

غمِ جان بودن: به فکرِ جان بودن                    دوست و دشمن(آرایه­ی تضاد)

بدخواهِ دانایی که به فکرِ جانِ انسان باشد، از دوستِ نادان بهتر است.

مخزن­الاسرار، نظامی گنجوی

دستور زبان// درس دهم 1

شخص:

فعل های زبان فارسی، در 3 شخص صرف می شوند:

 

شخص:

اوّل شخص

دوم شخص

سوم شخص

 

شمار

مفرد:

من

تو

او

جمع:

ما

شما

(آنها)ایشان

**   به دو شکل مفرد و جمع در زبان فارسی، شمار می گوییم.

                       

 صرف:

وقتی که صورت های شش گانه ی فعل ها را به دنبال هم می آوریم. آن را صرف کرده ایم.

۱) آمدم- ۲) آمدی- ۳) آمد- ۴) آمدیم- ۵) آمدید- ۶) آمدند

به هر کدام از این صورت های شش گانه" ساخت یا صیغه ی فعل می گوییم.

مصدر:

در لغت به معنی سرچشمه و منشأ. و در اصطلاح به کلماتی گفته می شود که فعل از آن ها ساخته می شود. اصلی ترین نشانه ی مصدر(-َن) است، که در پایان کلمه قرار می گیرد. البته نباید اسم هایی را که آخِرِ آن ها به «ن» ختم می شود، با مصدرِ فعل های فارسی اشتباه گرفت:

مثال برای مصدر:« گفتن- خواندن- شنیدن- مُردن- دانستن و ...»

بنا بر توضیح ارائه شده نمی توانیم اسمهایی از قبیل:« دامن- ساتَن و ...» را مصدر شمرد.

دستور زبان// درس دهم 2

زمان فعل:

1)      ماضی(گذشته): به انجام کاری در زمان گذشته دلالت می کند. انواع آن عبارت است از:

-          ماضی ساده: بن ماضی+ شناسه های ماضی(ــَ م/ی/()/یم/ید/ ـــَ ند).

-          ماضی استمراری: می+ ماضی ساده.

-          ماضی نقلی: صفت مفعولی(بُنِ ماضی+ه)+ شناسه های اختصاصی نقلی(ام- ای- است- ایم- اید- اَند).

-          ماضی التزامی: صفت مفعولی(بن ماضی+ه)+صرفِ باشم.

-       ماضی بعید: صفت مفعولی(بن ماضی + ه) + صرف بودم.

 

انواع ماضي

ساده:

استمراري:

نقلي

بعید:

التزامی:

اول شخص مفرد

شنیدَم

مي رفتــــَم

خواند/ه/ام

خواند/ه/بودم

خواند/ه/باشم

دوم شخص مفرد

شنیدی

می رفتــــی

خواند/ه/ای

خواند/ه/بودی

خواند/ه/باشي

سوم شخص مفرد

شنید

می رفت  

خواند/ه/است

خواند/ه/بود

خواند/ه/باشد

اول شخص جمع

شنیدیم

مي رفتـــيم

خواند/ه/ایم

خواند/ه/يم

خواند/ه/باشيم

دوم شخص جمع

شنیدید

مي رفتـــید

خواند/ه/اید

خواند/ه/بودید

خواند/ه/باشيد

سوم شخص جمع

شنیدند

مي رفتـــنـَد

خواند/ه/اند

خواند/ه/بودند

خواند/ه/باشند

 

 

 

 

 

  

 

 

بن:

در لغت به معنی« درخت و ریشه» است و در اصطلاح به شکلِ غیرِ قابلِ تغییر در صرف فعل ها بن می گوییم:

 

بُن

شناسه

رفت

ــ َم

رفت

ی

رفت

(o)

رفت

یم

رفت

ید

رفت

ــَ ند

                          

 

فعل ماضی(گذشته) و شناسه های آن

 

 

 

 

 

 

بُن

شناسه

رَو

ــ َم

رَو

ی

رَو

ــَ د

رَو

یم

رَو

ید

 

 

فعل مضارع(حال) و شناسه های آن

 

 

 

 

دستور زبان// درس دهم 3

طرز ساختن بُنِ مضارع:

شکلِ امرِ فعل(برو)- «ب»=> رو، بر، خر، دار، و ... .

فعل مضارع:

فعلی که در زمان حال انجام پذیرفته و تا آینده ی نزدیک ادامه یابد.

انواع فعل مضارع:

1)      مضارع ساده: بُنِ مضارع+شناسه های مضارع(ــ َم/ ی/ ــ َد/ یم/ ید/ ــَ ند). مثال: ( روم/ روی/ رود/ رویم/ روید/ روند).

2)      مضارع اخباری: می+مضارع ساده. مثال: (می روم/می روی/ می رود/ می رویم/می روید/می روند).

3)      مضارع التزامی: با اضافه کردن«ب»التزامی(شک و تردید) به مضارع ساده، ساخته می شود. مثال: (بروم،بروی، برود، برویم، بروید، بروند).

    B   برای شناخت آسان تر مضارع التزامی، می توان کلمه ی«شاید» را قبل از فعل آورد و آن را صرف کرد.

 

انواع مضارع:

ساده:

اخباري:

التزامي:

اول شخص مفرد

شنوم

مي روَم

بخوانم

دوم شخص مفرد

شنوی

می روی

بخوانی

سوم شخص مفرد

شنود

می رَد  

بخواند

اول شخص جمع

شنویم

مي رويم

بخوانیم

دوم شخص جمع

شنوید

مي روید

بخوانید

سوم شخص جمع

شنوند

مي رونـَد

بخوانند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

فعل آینده(مستقبل):

 

از صرف «خواهم»در مضارع ساده+بُن ماضی فعل های پیشنهادی ساخته می شود. مثال:«خواهم خواند/خواهی خواند/خواهد خواند/خواهیم خواند/خواهید خواند/خواهند خواند».

درس یازدهم/ هم نشین

هم نشين

پيوند :پيوستگي، ارتباط

خرسندي: رضايت، خوش­حالي

شكيبا: صبور، بردبار         

دل انگيز: روح نواز

مصائب :ج مصيبت: بلا وگرفتاري

لاف دوستی می­زنند: ادّعاي دوستی می­کنند

ديدار يار غايب، داني چه ذوق دارد؟                  ابري كه در بيابان بر تشنه­اي ببارد

ذوق: اشتياق                               بيابان و تشنه و ابر: مراعات نظير          

تشبيه مركّب(مشبه: ديدار يارِ غايب)          (مشبّه به: ابري كه در بيابان بر تشنه­اي ببارد).  

وجه شبه: اشتیاق آور 

ملاقات دوست دور از دسترس، مانند ابري كه در بيابان بر انسان تشنه مي بارد، شورانگيز و اشتياق­آور است.

گرگان و ميشان: تضاد

گسترده: فراگير

باري بر دل: باعث دلواپسی و گرفتاري

مصاحبت: هم­صحبتی

همواره: همیشه، مکرّر

مي­گريز: فرار کن، بگریز

                          تا تواني مي­گريز از يارِ بد                      يارِ بد بدتر بود از مارِ بد

تا می­توانی از دوست و همراه بد، دوری کن؛ دوستِ نامناسب از مارِ زهرآگین نیز بدتر است

مار بد تنها تو را برجان زند                      ياربد بر جان و بر ايمان زند

مارِ زهرآگین، تنها جان تو را می­گیرد ولی هم­نشین بد، جان و ایمانت را با هم می­گیرد.

آرایه­ی تکرار در واژه­های«مار / یار / بد».                           واج­آرایی در تکرار حروف«ا/د/ر».

نشايد: شايسته نیست

احمق: نادان

صحبت با كسي دارند: با كسي هم نشيني كنند.

نيكو خلق: خوش رفتار

معصيت: گناه

به صلاح بود: در راه راست و درست باشد

مصر: اصرار كننده

اعتماد: تكيه

صحبت: هم نشيني

منش: اخلاق

پليد: آلوده، ناپاك

طبيعت: خلق و خوی(در اين جا)

نبوت: رسالت، پيامبري

طريقت: راه وروش

خاندان: سلسله، خانواده، ایل و تبار

میش: گوسفند

جامه­: لباس، پوشش

مصائب: بلاها، گرفتاری­ها. جمعِ مصیبت

اثر: نتیجه.

جمله­ی«اینان باری بر دل هستند، نه یاری هم­دل»آرایه­ی سجع دارد.

هم­دل: دلسوز، یکدل

منش: خُلق و خوی

خصلت: ویژگی، خصوصیّت. جمع آن: خصال

المرءُ علی دینِ خلیلهِ و قرینهِ: انسان بر دین و آیین دوست و هم­نشین خود است.

با بدان کم نشین که صحبتِ بد           گرچه پاکی، تو را پلید کند

آرایه­ی تضاد بین«پاک/پلید».

با افراد بد هم­نشینی نکن که هم­نشین بد، با آلودگی­ها و ناپاکی­هایش، پاکی تو را آلوده می­کند.

آفتابی بدین بزرگی را                        لکّه­ای ابر ناپدید کند

آرایه­ی تناسب بین«آفتاب/ ابر».

همان گونه که خورشیدی با این عظمت، با لکّه­ی کوچک ابری پوشانده می­شود.

پسرِ نوح، با بدان بنشست                 خاندانِ نبوّتش گم شد

پسر حضرتِ نوح با دوستانِ بد هم نشینی کرد و ایل و تبار رسالتش را گم کرد. (تلمیح به داستان حضرت نوح).

سگِ اصحابِ کهف، روزی چند           پیِ نیکان گرفت و مردم شد

سگِ یارانِ غار، چند روزی دنبال انسان­های نیکو را گرفت و انسان شد. (تلمیح به داستان اصحاب کهف).

 اصحاب كهف: ياران غار

مردم شد: به انسان تبديل شد

پيِ نيكان گرفت: به دنبال افراد نيكو رفت.

مثل(قصّه) هم نشین بد چون (مانند) آهنگر است. اگر جامه (لباس) را نسوزد (نسوزاند) دود در تو گیرد (دود آن به تو می­رسد) و مثل هم نشین نیک چون عطّار (عطر فروش) است که اگر مشک (ماده­ای معطّر) به تو ندهد، بوی در تو گیرد (حداقلّ خوشبو خواهی شد).

گرايش: تمايل

به با يد: بايد بهتر  باشد

متعالي: بلند پايه

هم­نشین تو از تو بِه باید                     تا تو را عقل و دین بیفزاید

باید دوست خود را از کسانی انتخاب کنی که از تو شایسته­ترند؛ در این صورت باعث افزایش عقل و دینت می­شود.

روان خوانی/ دوستی ابلهان

دوستی با ابلهان

روزی بود و روزگاری بود. در زمان های خیلی قدیم، جوانی قدرتمند در بیابانی می رفت که ناگاه، صدای وحشتناکی شنید. جلو رفت، خرسی را دید که در چنگ اژدهایی بزرگ گرفتار شده است. دلش بر حال خرس بیچاره سوخت. شمشیر خود را کشید و با یک ضربه سخت، اژدها را به هلاکت رسانید.

خرس هم از اژدها چون وارهید                            وآن کرم ، زآن مردِ مردانه بدید

وارهید: نجات یافت، رها شد                 کرم: سخاوت، جوانمردی

زمانی که خرس از چنگال اژدها رها شد؛ و جوانمردی آن مرد دِلیر را دید...

چون سگِ اصحابِ کهف آن خرس زار                          شد مُلازم در پیِ آن بُردبار

اصحابِ کهف: یاران غار(تلمیح به قصه­ی دقیانوس و اصحاب کهف)     مُلازم: همراه، هم قدم

زار: ناتوان، ضعیف                   بردبار: صبور، شکیبا

آن خرس ناتوان مانند سگِ اصحابِ کهف به همراه آن جوان شکیبا راه افتاد

القصّه، هر جا که جوان قدرتمند می رفت، خرس هم با او می رفت . کم کم جوان به خرس علاقمند شد و او را همه جا با خودش می برد. روزی از روزها، از جایی می گذشت و خرس هم مثل همیشه در پی اش بود. مردی از کنار آن ها گذشت. او از دیدن مرد جوان و آن خرس، به حیرت افتاد بازگشت و پرسید: «ای مرد جوان، حکایت چیست؟ من تاکنون انسانی را با خرسی، همراه ندیده بودم!»

قصّه واگفت و حدیثِ اژدها                           گفت:«بر خرسی مَنِه دل، ابلها

واگفت: باز گفت               حدیث: سخنِ تازه                  منه دل: دل مسپار

دل نهادن: علاقمند شدن             ابلها: ای نادان، ای احمق

جوان، ماجرای خرس و اژدها را به او بازگو کرد. و در جواب شنید که«ای نادان به خرسی علاقمند و شیفته نشو».

دوستی ابله بتر از دشمنی­است                     او به هر حیله که دانی، راندنی­است»

بتر: مخفّف «بدتر»            حیله: چاره، تدبیر         راندنی: دور کردنی            دوستی و دشمنی آرایه­ی تضاد

دوستی کردن با نادان از دشمن بدتر است و به هر چاره­ای شده باید از نادان دوری کرد.

جوان با تعجّب به آن مرد نگریست و پرسید: «منظورت چیست؟ مگر دوستی با یک خرس، چه عیبی دارد؟ نکند تو به دوستی من با خرس حسادت می کنی!»

گفت:«مهرِ ابلهان، عشوه ده است                        این حسودیِ من از مهرش بِه است

عشوه ده: فریب دهنده، گول زننده             مهر و حسودی(آرایه­ی تضاد)             بِه: بهتر

گفت:«دوستی با افراد نادان باعث فریب تو می­شود؛ و حسادت من از محبّتِ دوستِ نادانش بهتر است.

هی بیا با من، بِران این خرس را                         خرس را مگزین، مَهِل هم جنس را

بران: دور کن                مگزین: انتخاب مکن              مهل: رها مکن            

با من همراهی کن و این خرس را از خود دور کن؛ و خرس را برای دوستی انتخاب نکن و هم جنس خود را رها نکن.

من کم از خِرسی نباشم، ای شریف                   ترکِ او کن، تا مَنَت باشم حریف»

کم نباشم: کمتر نیستم            شریف: بزرگوار           حریف: همراه، دوست، هم پیاله

ای بزرگوار! من از خرس کمتر نیستم؛ خرس را رها کن تا من دوستِ تو باشم.

مرد رهگذر هر چه گفت و گفت، اندرزهایش در گوش مرد جون فرو نرفت که نرفت، و او فکر کرد که مرد رهگذر بر دوستی اش با خرس، حسد می ورزد. پس با خشم بر سر مرد رهگذر فریاد زد که: برو ای مرد! دست از سر ما بردار. دوستی من و این خرس مهربان و وفادار چه ربطی به تو دارد؟ چرا بر دوستی ما حسد می ورزی؟ برو و راحتمان بگذار!»

مردِ رهگذر به راه افتاد. کمی که رفت، برگشت.

باز گفتش:«من عدوّ تو نی­ام                     لطف باشد گر بیایی در پِی­ام

باز: دوباره              عدوّ: دشمن، خصم، بدخواه           نی­ام: نیستم            در پِی ام: به دنبالِ من

دوباره گفت:« من دشمن و بدخواهِ تو نیستم؛ و اگر به دنبال من بیایی، لطف می­کنی.

مرد جوان و خرس وفادار، زمانی دراز با هم زندگی کردند. هر روزی که می گذشت، پیوند دوستی آن ها محکم تر می شد. روزی از روزها، جوان در جنگلی کار می کرد. درخت ها را با تبر می برید. بعد از ساعتی خسته شد و خوابش گرفت. روی زمین دراز کشید و به خوابی سنگین فرو رفت. خرس که دید دوستش خوابیده است، بالای سر او رفت و در کنارش نشست. ناگاه مگسی سمج  بر پیشانی جوان نشست. خرس با دست مگس را راند. امّا مگس سمج دوباره بر پیشانی جوان نشست. خرس دوباره مگس را راند. مگس این بار آمد و بر نوک بینی جوان نشست. خرس از دست مگس خشمگین شد. در دل گفت: «ای مگس بدجنس و سمج، دوست مهربان مرا در خواب می آزاری؟ حالا چنان درسی به تو بدهم که پرواز کردن را از یاد ببری و دیگر هیچ وقت نتوانی ببری!»

خشمگین شد با مگس خرس و برفت                       برگرفت از کوه، سنگی سخت زَفت

زَفت: ستبر، بزرگ               برگرفت: برداشت، برداشت

خرس از دستِ مگس خشمگین شد و رفت و از کوه سنگ بسیار بزرگی را برداشت

سنگ آورد و مگس را دید باز                         بر رُخِ خفته گرفته جای ساز

خفته: خوابیده               جای ساز: جای گرفته

سنگ را آورد و دوباره مگس را دید که بر چهره­ی جوانِ در خواب، جا گرفته است

برگرفت آن آسیا سنگ و بِزد                                 بر مگس، تا آن مگس واپس خزد

برگرفت: بالا برد               آسیا سنگ: سنگ بزرگ      واپس خزد: عقب نشینی کند.

واج آرایی در تکرار «س».

آن سنگِ بُزرگ را بالای سر بُرد و بر مگس کوبید تا آن مگس عقب نشینی کند.

آری، خرس نادان، سنگ بزرگ را بر صورت دوست مهربانش کوبید. به گمان آنکه با این کار فقط مگس را خواهد کشت. ولی ...

سنگ، رویِ خفته را خشخاش کرد                  این مَثَل بر جمله عالم فاش کرد

خشخاش: گیاهی است از تیرة کوکناریان دارای ساقة باریک و برگ های طویل و درشت . میوة خشخاش به شکل حقه است که با تیغ زدن آن شیره ای سفید بیرون دهد که پس از خشک شدن به رنگ قهوه ای درآید و همان است که آن را تریاک گویند.

خشخاش: در اینجا(خرد و خمیر).                فاش: آشکار، عیان، شایع

سنگ، صورتِ جوانِ در خواب را خُرد و خمیر کرد و این ضرب المثل را در تمامِ دنیا گسترش داد.

«مهرِ ابله، مهرِ خرس آمد و یقین                       کینِ او مهر است و مهرِ اوست کین»

کین: دشمنی، خصومت               کین و مهر: آرایه­ی تضاد       یقینک بدون شک

در مصراع دوم آرایه­ی طرد و عکس وجود دارد.

دوستی نادان مانند دوستی خرس است که دشمنی­اش، دوستی و دوستی­اش، دشمنی­است.

عهدِ او سُست است و ویران و ضعیف           گفتِ او زُفت و وفایِ او نحیف

عهد: پیمان، تعهّد              سست: ناپایدار، ضعیف           زُفت : خسیس ، بخیل. ترشروی ، تندخو.

نحیف: لاغر، ضعیف، نزار               واج آرایی در تکرار«ـُف».

نادان در عمل به تعهدات و پیمان­هایش ناپایدار و ضعیف است و سخن گفتنش با تند خویی و پرخاش است و در وفاداری ناتوان است.

گر خورد سوگند هم، باور مکن                 بشکند سوگند، مردِ کژ سُخن

کژ سُخن: کج گفتار، بد دهان

اگر نادان در عمل به پیمانش سوگند بخورد، سوگندش را باور مکن؛ زیرا انسان بد دهان سوگندش را می­شکند.

چون که بی سوگند، پیمان بشکند                گر خورد سوگند، هم آن بشکند

کسی که بدون قسم خوردن، نتواند به پیمانش عمل کند، اگر هم سوگند بِخورد، دوباره پیمانش را خواهد شکست.

روزگاران سپری شد؛ امّا این حکایت، سینه به سینه در میان نسل­ها بر زبان­ها روان شد و این مَثل بر خاطره­ها نقش بست که:

«مهرِ ابله، مهرِ خرس آمد و یقین                       کینِ او مهر است و مهرِ اوست کین»

کین: دشمنی، خصومت               کین و مهر: آرایه­ی تضاد       یقینک بدون شک

در مصراع دوم آرایه­ی طرد و عکس وجود دارد.

دوستی نادان مانند دوستی خرس است که دشمنی­اش، دوستی و دوستی­اش، دشمنی­است.

 

«مثنوی معنوی» دفتر اوّل، بازنویسی جعفر ابراهیمی (شاهد)، با تغییر

درس نهم// مثل آیینه

پر تب و تاب: پر اُفت و خیز

می­نمایانند: نشان می­دهند

بی­هیاهو: بی­سر و صدا

اصلاح: نیکو ساختن، بهبودی

افزون بر: اضافه بر، بعلاوه

نقد: برشمردن ضعف و قوّت کسی یا چیزی.

آینه، چون نقشِ تو بنمود راست                              خود شکن، آیینه شکستن خطاست     (نظامی)

اگر آینه به راستی زشت و زیبای چهره­ات را به تو نشان داد، به جای شکستن آینه، در صدد اصلاح خود باش.

***

جوانی گَهِ کار و شایستگی                   گهِ خود پسندیّ و پندار نیست

گهِ: زمانِ، گاهِ.                                           پندار: وهم، گمان، خیال

جوانی زمان کار و نشان دادن شایستگی­ها و توانمندی­هاست؛ نه زمان خود ستایی و خیالات بی­اساس.

چو بفروختی، از که خواهی خرید           متاعِ جوانی به بازار نیست

خریدو فروخت: آرایه­ی تضاد        متاع: کالا، جنس            متاعِ جوانی: مضاف و مضافٌ­الیه(اضافه­ی تشبیهی)

غنیمت شمر، جز حقیقت مجوی        که باری­است فرصت، دگر بار نیست

غنیمت: مالی که رایگان به دست آید، اموالی که از دشمن شکست خورده به دست آید.

غنیمت شُمر: ارزشمند بدان، بها بده.         حقیقت: راستی، درستی.          باری­است: برای یک دفعه است.

روزگارِ جوانی را ارزشمند بدان، و به دنبال راستی و درستی باش؛ زیرا این فرصت تنها یک بار به تو داده شده و دوباره آن را نخواهی داشت.

مپیچ از رهِ راست بر راهِ کج            چو در هست، حاجت به دیوار نیست

آرایه­ی­ تضاد در« راست و کج»            « در و دیوار» آرایه­ی تناسب دارند.     مپیچ: منحرف نشو.

از راهِ راست به راهِ نادرست منحرف نشو، وقتی می­توانی از در وارد شوی، چه نیازی به بالا رفتن از دیوار است؟

زِ آزادگان بردباری و سعی            بیاموز، آموختن عار نیست

بردباری: صبر و تحمّل، شکیبایی              سعی: تلاش و کوشش        عار: ننگ، ذلّت، خواری

از انسان­های وارسته و آزاده شکیبایی و صبوری بیاموز؛ که یادگیری ننگ و ذلّت و خواری نیست.

به چشم بصیرت به خود در نگر        تو را تا در آیینه، زنگار نیست

بصیرت: بینایی، تعمّق، عمیق دیدن        در نگر: نگاه کن     آیینه: استعاره از دل      زنگار: آلودگی، رسوب

تا زمانی که دلت از آلودگی­ها به دور است و زنگار نگرفته؛ در احوال خود موشکافانه و عمیق نگاه کن.

همی دانه و خوشه، خروار شد          زِ آغاز، هر خوشه خروار نیست

خوشه و خروار: آرایه­ی تکرار      همی شد: به تدریج و آهسته آهسته تبدیل شد.

دانه و خوشه­ی گندم، به مرورِ زمان به خروار و خرمن تبدیل می­شود؛ و هیچ خوشه­ی گندمی از ابتدا خرمن نبود.

همه کارِ ایّام، درس است و پند              دریغا که شاگرد هشیار نیست

درس و پند و شاگرد: مراعات نظیر       دریغا: افسوس، حیف

گذر روزگار سراسر درس و پند است؛ صد حیف که برای درک و دریافت آن به اندازه­ی کافی هوشیار نیستیم.

پروین اعتصامی

نمونه آزمون املای فارسی سال سوم راهنمایی

1

گروه واژگانی در کدام یک از گزینه­ها از نظر املایی درست است؟ شکل درست هر غلط را مقابل آن بنویسید. 

الف) مدح و سنا – ذخایر غنی                                     ب) خواب­گذار – طریق مبطلان

ب) بادهای توفنده - سیمای متعادل                               ج) مهارت و تخصّص- مَثَل مؤمنان

د) قهر و غلبه – حیات مأمول

 

5/1 

2

در کدام گزینه غلط املایی وجود دارد؟ 

الف) اشغالِ متجاوزان                ب) تدایی صحنه­ها            ج) ویرانی معارج            د) خلعت گران­مایه

 

5/0

3

 برای هر یک از واژه­های زیر دو خانواده­ بنویسید. 

فکرت: ............................................. و .............................................               مسخّر: ............................................. و ............................................. 

عاید: ............................................. و .............................................                 توقّف: ............................................. و ............................................. 

ضمان: ............................................. و .............................................            تقدیر: ............................................. و .............................................

 

3

4

 املای کدام گروه از گزینه­های زیر، نادرست­است؟ دلیل آن را توضیح دهید.

الف) از عهده­ی حفظ رعیّت                                                                       ب) دفع تکبّر

ج) خوشحال و خوشبخت                                                                          د) مجد خوافی

 

1

5

غلط­های املایی متن زیر را استخراج کرده و شکل درست واژه­ها را باز نویسی کنید.

 

در ابتدای جوانی که به تعلم اشتقال می­ورزیدم، در بصره بودم و بغایت دست­تنگ. ... چون در من نگریست و آن هیأت ژولیده و حالت پریشان من ملاحضه کرد، ... . آن­گونه که آجر از خانه بر می­آوردم و وجه مآش می­ساختم و با این همه از طلب علم فروگزار نبودم... .

به هر جانب برای احتیات چشم می­انداخت. راسویی در جهت او کمین کرده بود، سوی درخت التفاط نمود، بومی قصد او داشت. با خود گفت: درِ بلاها و انواع آفت­ها باز است و مغرون به ابواب بلا هستم. وقت آن است که باقی زمان خود را به عدا برسانم. اکنون مرا ایمن گردان تا بندهای تو همه ببرم و فرج یابی. این ملاتفط بپذیر که عاقل در مهمّات توقف جائز نشمرد.

بدان که هرچه در وجود است، همه سنعِ خدای تعالی­است. آن­چه میان آسمان و زمین است، چون میغ و باران و برف و تگرگ و رعد و برق و غوسِ غُزح و الاماتی که در هوا پدید ­آید. مثلِ تو چون مورچه­ای است که در قصر ملکی سوراخی دارد و از جمالِ صورتِ قصر و بسیاری غلامان و سریرِ مُلک وی، هیچ خبر ندارد... .

 

14

6

واژه­ی «ثواب» به معنی ............................................... و واژه­ی صواب به معنی ............................................... است.

 

1

7

شکل صحیح کلمات را در جای خالی بنویسید.

الف) در زمین نگاه کن که چگونه ............................................... تو ساخته است.(بسات- بساط)

ب) او از ...............................................  علم خود بهره­مند شده است. (سمر – ثمر)

 

1

8

عبارت درست را با «ص» و عبارت غلط را با «غ» مشخّص کنید.

الف) اگر کلمه­ای به واژه­ی «عیسی» اضافه (مضاف­الیه) شود، املای آن را با «الف» می­نویسند. صJ      غJ

ب) در نوشتن املا به صدا و حروف پایانی کلمات به ویژه افعال، باید توجّه داشت. صJ      غJ

 

1

9

حروف« ذ – ض – ظ » در کدام عبارت، درست به کار رفته است؟(فقط مشخّص کنید).

الف) حافظه­ی قوی              ب) مبذول داشتن                ج) نظم و انظباط             د) زهن آشفته

 

5/1

10

در کدام یک از گزینه­ها، غلط املایی وجود دارد؟

 

الف) التفات - طعمه         ب) صیّاد - عقده            ج) نفع و عاید- وجه معاش            د) صبو و کوزه – اعزاز

 

5/0

11

برای هر کدام از کلمات زیر، یک هم­خانواده بنویسید.

ظاهر: ............................................... و ...............................................  نصرت: ............................................... و ...............................................

 

2

12

بر روی حروف مناسب علامت تشدید(ـّ ) بگذارید.        

الف) متحیر                      ب) خصوصیت                     ج) اهمیت                  د) معظّم

 

1

13

با حروف« و – ق – ه – ر – م » واژه ای بنویسید که به معنی شکست خورده و مقلوب باشد. ............................................... 

5/0

14

در جای خالی، یکی از حروف« ث – س – ص» را قرار دهید.

الف) ...........ریر و تخت          ب) مـ...........ر و پافشاری کننده          ج) منحـ...........ر و محدود             د) .........بات و پایداری

 

1

15

دو واژه بنویسید که با حرف«ص» پایان یابد............................................... و    ...............................................

 

1

16

برای هر کدام از حروف زیر واژه­ای بیابید. (استفاده از واژه­های این آزمون پذیرفتنی نیست).

1) غ:                    2) ق:                     3) ذ:                         4) ط:

 

2

17

واژه­ی «متعال» با کدام یک از گزینه­ها هم­خانواده نیست؟

الف) اعتلا                  ب) تعالی                      ج) معلول                        د) عالی

 

5/0

18

صدای« ز» چند شکل آوایی دارد؟ برای هر کدام، کلمه­ای بنویسید. (استفاده از واژه­های این آزمون پذیرفتنی نیست).

 

5/1

19

ترکیبات نادرست املایی را تصحیح کنید.

الف) رخستِ رویش                                        ب) پیغامبرِ اعظم

ج) تراوتِ باران                                             د) سیمای ظاهر

 

5/1

20

در متن زیر چهار غلط املایی وجود دارد. شکل صحیح آن­ها را بنویسید.

 

رودخانه­ی خرّمشهر آن روزها هم بی­وغفه گذشته­است و امروز نیز از گذشتن باز نایستاده است. یک روز ناگهان از آسمان آتش بارید و حیاط مأمول شهر، متوقّف شد. شهر خالی شد امّا رودخانه ماند و نضاره کرد.... .

1)       ............................................... 2) ............................................... 3) ............................................... 4) ...............................................

 

4

کامیاب و پیروز باشید

کاظمی

 

نمونه سوال امتحانی کلاس سوم ص 1

1

برای هر کدام از واژگان زیر یک معنی بنویسید:

اعتدال:                  مبطلان:                        بالش:                     توقّع:                       آبشخور:                    قناعت:

غنیمت:                  بساط:                            خطبه:                   بدیهی:                      دفع:                        رعایا:

کران:                    انحطاط:                          مقرّ:                     ملّاحان:                     بساط:                       توبره:

منجی:                   اقتدار:                             مقهور:                  اقلیمی:                     قریحه:                      معارج:

تداعی:                   عشّاق:                           سلاله:                   ملحق شدن:               پندار:                        بی­وقفه:

خرقه:                    می­کشان:                       رخصت:                  طراوت:                     غریب:                      طنین:

رنجور:                   متعال:                           نصرت:                   روا:                          علمِ دین:                   برنَوَشتند:

آفرین:                   مدح:                             نصرت:                   کبریا:                        ثنا:                           مَلِک:

 

2

معنی ابیات زیر را به فارسی روان بنویسید:

1-      ­­­­­­­به دانش فزای و به یزدان گرای                          که او باد جانِ تو را ره نمای 

___________________________________________________________________________

 

2-      چشمه­های خروشان تو را می­شناسند                  موج­های پریشان تو را می­شناسند

___________________________________________________________________________

 

3-      گهر بی­هنر، زار و خوار است و سُست               به فرهنگ باشد روان تن­درست

___________________________________________________________________________

4-      به نامِ خداوندِ جان و خرد                           کزین برتر اندیشه برنگذرد

___________________________________________________________________________

 

5-      علمِ دین، بامِ گلشنِ جان است                     ندبان، عقل و حسّ انسان است

___________________________________________________________________________

 

6-      اینک ای خوب، فصلِ غریبی سرآمد                     چون تمامِ غریبان تو را می­شناسد

___________________________________________________________________________

 

3

تاریخ ادبیّات:

1-      ابوالفضل رشیدالدّین میبدی در قرن _______ می­زیست و اثرِ معروف او _______________ نام دارد و در تفسیر قرآن _____________ نوشته شده­است.

2-      نثر علمی فارسی با کتاب « ___________  »آغاز می­شود و مؤلّف آن ______________ و موضوع آن ______________________ است.

3-      اثر معروف«حدیقه­الحقیقه» سروده­ی _________________ است؛ او در قرن __________ زندگی کرده است.

4-      کتاب« __________» شناسنامه­ی هویّت ایرانی و اثر گران­سنگ «________________» است.

5-      مجموعه شعرهای «سلمان هراتی» را نام ببرید:  ___________  و___________   و ___________   .

6-      مجموعه شعرهای قیصر امین­پور را نام ببرید:   ___________  و___________  و  ___________   و ___________  .

7-      « مجد خوافی» نویسنده­ی کتاب _____________ است و «محمّد علی اسلامی نُدوشن» نویسنده­ی کتاب_____________  است.

8-      شهید مرتضی آوینی فیلم ساز و سردبیر مجله­ی ___________ بود و از فیلم­های او می­توان به «______________ و ___________ و ____________ اشاره کرد.

نمونه سوال امتحانی کلاس سوم ص 2

4

برای هر یک از واژه­های زیر یک هم­خانواده بنویسید:

حکمت:

قدرت:

معارج:

رعایا:

طنین:

کرامت:

قریب:

مغلوب:

رخصت:

وقفه:

مظهر:

حاجت:

نصرت:

تشبیه:

مقهور:

75/3

5

متضاد واژه­های زیر را بنویسید:

مدافع ó

انتها ó

آسایش ó

مبدأ ó

بیماری ó

تاریکی ó

بعید ó

غنی ó

پیدا ó

بحر ó

ظلم ó

آغاز ó

3

6

نامِ اجزای مشخّص شده­ی جمله­های زیر را بنویسید:

حافظه یک انبار است.

 

انسان، کتاب را برای لذّت می­خواند.

 

من نمی­توانم به شما فرمان بدهم.

 

انسان خردمند  به شکل منظّم مطالعه می­کند.

5/3

7

معادل فارسی هر یک از واژه­های زیر را بنویسید:

رسول:

سعادت:

خصلت:

رخصت:

مظلوم:

25/1

8

در ترکیب­های زیر کدام یک « اضافی: مضاف و مضافٌ الیه» و کدام یک «وصفی: صفت و موصوف» هستند؟

گلشنِ جان:

قلّکِ ذهن:

چنگال مرگ:

آهنگ ماندگار:

صدای رسا:

بانگِ بلند:

آسمان سینه:

ابرِ بغض:

صحرایِ دل:

روزگار غریب:

5/2

9

تعریف کنید:

-         منادا: :_______________________________________________________________

-         مضاف و مضاف­الیه:_______________________________________________________

-         تضمین: _____________________________________________________________

-         سجع:_______________________________________________________________

-         نقش نمای اضافه: ________________________________________________________

-         اضافه­ی تشبیهی:__________________________________________________________

-         استعاره:_________________________________________________________________

 

7

10

نوع حذف صورت گرفته را در جمله­های زیر بنویسید:

الف) به فرزندان خود ، تقوا و دانش می­آموزند، همان­گونه که دیگران خواندن و نوشتن را.

ب) خداوند دوستدار نیکوکاران است و یاور راست گویان.

ج) تو کمان کشیدی و در کمین

د) که زنی به تیرم و من غمین.

ه) این شهر دروازه­ای در زمین داشت و دروازه­ای دیگر در آسمان.

 

5/2

11

آرایه­ی موجود در ابیات و عبارات زیر را مشخّص کنیم.

-         در سینه­ام دوباره غمی جان گرفته­است          «امشب دلم به یادِ عزیزان گرفته است»  __________ و ________

-         چو دخلت نیست، خرج آهسته­تر کن              که می­خوانند ملّاحان سُرودی               _______ و _________

-         خاموش مباش زیرِ این خرقه                       بر جانِ جهان، دوباره جان آمد             ___________

-         اتومبیل­ها گریختند و رودخانه ماند و نظاره کرد.                                                  ___________      

 

3

12

ارکان تشبیه را در عبارات زیر مشخّص کنید:

الف) خرمشهر، شقایقی خون رنگ است که داغِ جنگ بر سینه دارد.

ب) حیاتِ حقیقیِ مردان خدا، ققنوس­وار از میان خاکستر نخل­های نیم­سوخته سر برآورد.

2

13

معنی عبارات زیر را بنویسید:

الف) از عهده­ی حفظ رعیّت بیرون آمده باشم:

ب) به سه وجه، این کار از برای، خود کردم:

ج) خدایا، نه دریای جلال و کبریایِ تو را کران:

د) خلق را به یزدان راه نمودند:

ه) طریقِ مُبطلان برنَوَشتند:

 

5

14

در متن زیر، فعل­های قابل حذف را مشخّص و متن را باز نویسی کنید:

جبهه­ها سرشار از ایمان بود و عشق بود. رزمندگان، نماز می­خواندند و قرآن می­خواندند. شب­های جمعه، بر گونه ها اشک می­نشست و بر لب­ها دعا می­نشست.

75/0

15

جای خالی را پر کنید:

الف) به گفتار یک نفره­ای که می­تواند مخاطب داشته­باشد یا نداشته باشد، ------------------  می­گویند.

ب) در فیلم­نامه­ها و نمایش­نامه­ها از «گفت­وگو با دیگران» یا ------------------  استفاده می­کنند.

ج) قالبِ شعریِ ------------------  بیشتر به مدح و ستایش و توصیف طبیعت می­پردازد.

د) معمولاً تعداد ابیات غزل نسبت به قصیده ------------------  است.

ه) اگر بخواهیم منظورِ خود را رساتر و دل­نشین­تر بیان کنیم، از ------------------  بهره می­گیریم و از همین رو ادبیّات را ---------------------------------  نیز می­گویند.

3

            آرزومند کامیابی و پیروزی شما - کاظمی

حکایت درس هشتم // اسم از نظر شمار

روان خوانی

دشت‌هایی چه فراخ!

کوه‌هایی چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!

من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:

پی خوابی شاید،

پی نوری، ریگی، لبخندی.

پشت تبریزی‌ها

غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد.

 

پای نیزاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم:

چه کسی با من، حرف می‌زند؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم.

یونجه‌زاری سر راه،

بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ

و فراموشی خاک.

لب آبی

گیوه‌ها را کندم و نشستم، پاها در آب:

من چه سبزم امروز!

و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است؟...

ظهر تابستان است.

سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.

سایه‌هایی بی‌لک،

گوشه‌یی روشن و پاک،

کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.

آری! تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است، که مرا می‌خواند.

هشت کتاب، سهراب سپهری

 


  حکایت

بارانکی خرد

روز شنبه (میان دو نماز: بعد از ظهر)، (بارانکی خرد خرد می­بارید: باران نم نمی، می­آمد). (چندان که زمین ترگونه می­کرد: به اندازه­ای که زمین را نسبتاً تر می­کرد.) و گروهی از (گلّه داران: چوپانان) در (میان: وسط) رود (فرود آمده بودند: اُتراق کرده بودند) و گوسفندان (بدان جا بداشته: آن جا نگه داشته بودند)؛ (هر چند: هر انداره، هر چه قدر) گفتند از آن جا (برخیزید: بلند شوید) که، (مُحال: نشدنی، غیرممکن) (بُود: است) (بر گذر سیل بودن: در گذرگاه سیل نشستن)، (فرمان نمی­بردند: اطاعت نمی­کردند) تا باران (قوی: شدید، تند) شد.

(کاهل وار: با سستی و تنبلی) برخاستند و (خویشتن: خود) را به پای آن دیوار (افگندند: رساندند) و (نهفتی: پناهی) (جُستند: جست و جو کردند، یافتند، پیدا کردند) و (بیارامیدند: استراحت کردند، خوابیدند) (و هم خطا بود: این هم اشتباه بود) (که: زیرا) (بر گذرِ: محلّ عبور، گذرگاه) سیل بودند ... .

(پاسی: قسمتی، بهره­ای) از شب گذشته، سیلی (در رسید: فرا رسید، رسید) که (اقرار دادند: اعتراف می­کردند) (پیرانِ کهن: مردان و زنانِ کهن­سال) که (بر آن جمله یاد ندارند: مانند آن را به خاطر ندارند) (و درخت کنده، می­آورد: در حالی که درختان را می­کند و با خود می­آورد). گلّه­داران (بجَستند: در رفتند، گریختند) و سیل، گوسفندان را (در ربود: با خود برد، دزدید). این سیلِ بزرگ، (مردمان را: به مردم) چندان زیان کرد: آن قدر ریان رساند) (که در حسابِ هیچ شمارگیر در نیاید: که هیچ حسابداری نمی­تواند میزان آن را محاسبه کند).

تاریخ بیهقی، ابوالفضل بیهقی

 

اسم

اسم کلمه ای است که برای نامیدن انسان، حیوان یا اشیا به کار می­رود. مانند: حسن- درخت- باغ- میز- دیوار و ...

 

اسم از نظر شمار(مفرد و جمع بودن):

 

1)      مفرد: اسمی که از نظر تعداد، فقط بر یکی دلالت کند. مثال: درخت(یک درخت)، دانش آموز(یک دانش آموز)، کلاس(یک کلاس) و ... .

2)   جمع: اسمی که از نظر تعداد، فقط بر بیش از یکی دلالت کند. درختان(چند درخت)، دانش آموزان(چند دانش آموز)،برگ ها(چند برگ)،روحانیّون(چند روحانی)، سبزیجات(چند سبزی)، آیات(چند آیه) و ... .

$    نشانه های جمع در فارسی و عربی:

1)      نشانه های جمع فارسی:

$  «ها»،«ان». درست تر این است که واژه های فارسی را با نشانه های جمع فارسی جمع ببندیم. مانند:برگ ها، درختان، دیوارها، دست ها، و ... .

2)      نشانه های جمع عربی:

$    «ین» و «ون». در کلمه هایی که از زبان عربی وارد شده اند. مثال: مدرّسین، روحانیون.

$    «ات» نشانه ی جمع مؤنث سالم. مثال:آیات، نباتات، سبزیجات و ... .

$  جمع مکسر: گاهی هنگام جمع بستن کلمات، شکلِ مفردِ آن­ها می­شکند. مثال: معدنóمعادن، مکتبóمکاتب، مجریóمجاری و ... .

بنابراین به جمعی که در آن شکل مفرد اسم شکسته می­شود، مکسّر(شکسته شده) می­گویند.

حروف میانجی:

با افزودن نشانه­های جمع به بعضی از واژه­ها، تلفظ آن­ها سنگین­تر می شود. به منظور سهولت در تلفظ، زبانشناسان پیشنهاد می کنند که حرفی بدان اضافه شود. بنابر این به حروفی که موجب سهولت تلفّظ، بین اسم و نشانه­های آن واسطه قرار می­گیرد، « حروف میانجی» می گوییم. مثال:

سبزی+(حرف میانجی«ج»+ات).

خانه+(حرف میانجی«گ»+ای).

آشنا+(حرف میانجی«ی»+آن) و ... .

 

3)      اسم جمع: اسمی که به ظاهر مفرد،(بدون نشانه ی جمع) و در معنی جمع باشد. مثال: قوم، گلّه، لشکر، سپاه، تیپ، قبیله، گلّه و ... .

**


آیات: جمع مونث سالم آیه٬ نشانه ها 

انواع: جمع مکسرنوع 

نباتات: جمع مونث سالم نبات: گیاهان

علامات: جمع مونث سالم علامت: نشانه

جواهر: جمع مکسر جوهر: عربی شده­ی گوهر: سنگ قیمتی. جمعِ جمعِ آن با استفاده از«ات» جمع مؤنث سالم به شکل«جواهرات» در می­آید.

اشکال: جمع مکسرِ «شکل»

مدوّرات: جمع مونث سالم مدور«دایره».

درس هشتم / شگفتی های آفرینش


صنع: آفرینش، مخلوق، آفریده

تعالی: بلند مرتیه، والا، برتر

بر وی است: بر روی آن است

جواهر: جمع مکسّر جوهر(عربی شده­ی گوهر: هریک از سنگ­های گران­بها مانند الماس، یاقوت، زمرد و ... که به عنوان زینت و زیور به کار می­رود.)

نهر: رود

انواع: گونه­ها. جمع مکسّرِ نوع

معادن: جمعِ مکسّرِ معدن

برّ: خشکی

بحر: دریا

حیوانات: جمع مؤنث سالم(ات)

میغ: ابر

قوسِ قُزح: رنگین کمان

قوس: کمان

قُزح: رنگین

علامات: نشانه­ها. جمع مؤنث سالم علامت

عجایب: جمع مکسّر عجیب

حق: خدا، یزدان

آیات: جمع مؤنث سالمِ «آیه»

اندر: کاربرد کهن حرف اضافه­ی «در»

تفکّر: اندیشه

بساط: سفره، گستردنی

ساخته: مهیّا، آماده

جوانب: اطراف، حواشی

فراخ: گسترده، وسیع

گسترانیده: پهن کرده

«سنگ سخت»و«آب­ِ لطیف» آرایه­ی تضاد

به تدریج: آهسته­آهسته، کم کم

دیبا: پارچة ابریشمی رنگین

مرغان هوا و حشرات زمین(آرایه­ی تضاد)

آن­چه به کار باید: هر چه نیاز دارد

بیاموخته: یاد داده است

آشیان چون کند: چگونه لانه سازی کند

اگر در خانه­ای شوی: اگر وارد خانه­ای شوی

صفت آن گویی: آن را توصیف کنی

به نقش و گچ کنده کرده باشند: گچ بری و نقّاشی کرده باشند

روزگاری دراز: زمان زیاد

قندیل: چراغدان

مثل: حکایت، داستان

متحیّر: متعجّب، شگفت زده

مَلِک: پادشاه، سلطان

سریر: تخت، تختِ پادشاهی، اریکه

جمال: زیبایی

صورت قصر: ظاهرِ کاخ

مُلک: سرزمین

درجه: مرتبه، مقام

در بستان معرفت حق تماشا کن: در گلستانِ شناسایی خدا گشت و گذار کن.

مدهوش: سرگشته، حیران، از خود بی­خود

 

 

 

به هم نشینی و ارتباط واژه­ها و مجموعه­های مراعاتِ نظیر با هم دیگر، که چندین حلقه را به هم پیوند دهند،«زنجیره­ی معنایی» یا «شبکه­ی معنایی» می­گویند.

دامنه­ی شبکه­ی معنایی گسترده­تر از مراعات نظیر است. هر شبکه­ی معنایی از چندین مجموعه­ی مراعات نظیر تشکیل می­شود. مثال: آسمان و آفتاب و ماه و ستارگان و زمین || کوه و بیابان و نهرها || جواهر و معادن || برّ و بحر|| میغ و باران و برف و تگرگ

               مراعات نظیر         مراعات نظیر          مراعات نظیر                     مراعات نظیر 

شبکه­ی معنایی

درس هفتم / تماشای بهار

تماشای بهار

این شعر در قالب قصیده سروده شده و مؤلفّان کتاب منتخبی از ابیات آن را در کتابِ درسی حاضر آورده اند 

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار             خوش بود دامن صحرا و تماشایِ بهار

بامداد: سپیده­دم، اوّل صبح              لیل و نهار: شب و روز(آرایه­ی تضاد دارد).           دامنِ صحرا: اضافه­ی استعاری

سپیده دمِ روز اوّل فروردین که روز و شب با هم برابر است؛ دامنه­ی صحرا، و تماشای زیبایی­های بهار بسیار خوشایند است.

آفرینش همه تنبیه خداوند دل است                   دل ندارد، که ندارد به خداوند اقرار

آفرینش: عالم هستی         تنبیه: بیدار باش                خداوند: صاحب، دارنده            خداوندِ دل: صاحب­دل، عارف

زیبایی­های جهان­هستی وسیله­ی بیدار باش کسانی هستند که دل دارند و هرکس به وجود خداوند اعتراف نکند دل ندارد (انسان نیست).

این همه نقش عجب بر در و دیوارِ وجود               هر که فکرت نکند، نقش بُود بر دیوار

نقش عجب: زیبایی­های عجیب، تصاویر شگفت­انگیز                                     در و دیوارِ وجود: اضافه­ی استعاری

فکرت: تفکر، اندیشه                                تکرار «نقش» و «دیوار» به جهت تأکید مطلب و «آرایه­ی تکرار» است.

با این­همه زیبایی­های عجیب که بر در و دیوار عالم هستی خلق شده است، اگر کسی در وجود خداوند اندیشه نکند، مانند نقاشی روی دیوار، بی­جان و مُرده است.

کوه ودریا و درختان همه درتسبیح­اند               نه همه مستمعی فهم کند این اسرار

کوه و دریا و درختان: آرایه­ی مراعات نظیر                تسبیح: خدا را به پاکی یاد کردن، سبحان الله گفتن.

مستمع: شنونده، شنوا                                         اسرار: رموز

تمام عناصر جهان از کوه، دریا و درختان همه خدا را به پاکی یاد می­کنند ولی هر شنونده­ای­ قادر به درک این اسرار نیست.

خبرت هست که مرغان سحر می­گویند                آخِر ای خفته، سر از خوابِ جهالت بردار؟

خبرت هست: آیا خبر داری؟                                   مرغان سحر: خروسِ­هایی که سحرگاهان می­خوانند

خفته: خوابیده                                                    خوابِ جهالت: اضافه­ی تشبیهی

آیا خبر داری که خروس سحری به بانگ بلند می­گوید: ای کسی که خوابیده­ای، سر از خواب نادانی و بی­خبری بردار؟

 

تا کی آخر چو بنفشه سرغفلت در پیش                  حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار

«بیداری» برای«نرگس» و «غفلت» برای «بنفشه»تشخیص یا جان­بخشی است.           سرِ غفلت: اضافه­ی استعاری

خواب و بیدار: آرایه­ی تضاد          بنفشه و نرگس: تناسب یا مراعات نظیر دارند            حیف: ستم         

تا به کی مانند بنفشه در عالم بی­خبری عمر خود را صرف کنی؟ این ستم زیادی است که تو خوابیده باشی، در حالی­که نرگس بیدار است.

که تواند دهد میوه­ی الوان از چوب؟                           یا که داند که بر آرد گلِ صد برگ از خار؟

الوان: رنگارنگ، متنوّع                             چوب: درخت                           دانستن:(در این­جا) توانستن.

بر آرد: به­وجود آورد، ایجاد کند                 گل و خار: آرایه­ی تضاد               سؤال بیت از نوع «تأکیدی» است.

چه کسی می­تواند از چوب میوه­های­ رنگارنگ و متنوّع تولید کند، یا چه کسی می­تواند از بوته­ی خار، گل صد برگ بوجود آورد؟

عقل حیران شود از خوشه­ی زریّن عنب                       فهم عاجز شود از حقّه­ی یاقوت انار

حیران: متحیّر                    عنب: انگور                            زرّین: طلایی                          عاجز: ناتوان

عقل انسان از زیبایی خوشه انگور شگفت­زده می­ماند و فهم انسان ازدرک درخشندگی و زیبایی جعبه­ی یاقوت­رنگِ انار، عاجز است.

ایهام: در لغت به معنی «به گمان افکندن» و در اصطلاح ادبی، به آوردن یک واژه در دو معنای متفاوت، ایهام می گویند.

عقل حیران شود از خوشه­یِ زرّینِ عنب             فهم عاجز شود از حقّه­یِ یاقوتِ انار

حقّه: 1) صندوقچه جواهرات              2) مکر و فریب

فهم عاجز شود از حقّه­یِ یاقوتِ انار

معنی اوّل مصراع: درک انسان از دریافتِ زیباییِ صندوقچه­ی یاقوت­های انار، ناتوان است.

معنی دوم مصراع: انسان از درک فریبی که از دانه­هایِ یاقوت رنگ انار می­خورد، ناتوان است

پاک و بی عیب خدایی که به تقدیر عزیز                       ماه و خورشید مسخر کند لیل و نهار

تقدیر: سرنوشت، اندازه گرفتن.                      عزیز: گران­قدر، کمیاب، نادر.                            مُسخّر: رام، مُطیع، فرمان­بر

ماه و خورشید و لیل و نهار: مراعات نظیر(شبکه­ی معنایی) دارند.                    «ماه و خورشید» و «لیل و نهار»: آرایه­ی تضاد      

خداوند پاک و بی عیبی که به فرمان او، ماه و خورشید، و روز و شب، مطیع و رام او هستند.

 

تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت او                           همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار

اندر: حرف اضافه           رحمت: مهربانی                    کرم: سخاوت، بخشندگی          

تا روز قیامت همه­ی انسان­ها از بخشندگی و مهربانی خداوند سخن می­گویند؛ درحالی که یک هزارم آن­چه را لازم است، بجا نمی­آورند

نعمتت بار خدایا، زِ عدد بیرون است           شکرِ انعامِ تو هرگز نکند شکرگزار

زِ عدد بیرون است: بی­شمار است                       انعام: بخشش، دهش، نعمت بخشیدن

خدایا، نعمت­هایی که به ما دادی بی­شمار است و هیچ فرد سپاسگزاری نمی­تواند سپاس نعمت­های تو را به جای آورد.

سعدیا، راست رُوان گوی سعادت بردند            راستی کن که به منزل ترسد کج رفتار

راست رُوان: روندگانِ راهِ راست                                     گویِ سعادت بردند: به خوش­بختی و سعادت رسیدند

گویِ چیزی را بردن: کنایه از موفّقیّت در چیزی.             راست و کج: آرایه­ی تضاد

ای سعدی، روندگان راه راستی و درستی به کام­یابی و خوش بختی رسیدند؛ تو نیز راهِ راست را پیش بگیر، زیرا کج­رفتار به مقصد نمی­رسد.

منتخبی از یک قصیده ی سعدی

روان­خوانی || ثمر علم


ثمرِ علم

ثمر: میوه ، بار، حاصل، نتیجه

تعلّم: آموختن، دانش آموختن.

اشتغال ورزیدن: پرداختن، مشغول شدن

به­غایت: به شدت، بسیار

دست تنگ: تهیدست، فقیر، ندار

بامداد: صبح.

از برای: برای(حرف اضافه­ی مرکّب)

پیشه: شغل، حرفه، کار

پیشه­ای طلب کن: کاری پیدا کن.

نفع آن به تو عاید گردد: سودی به تو باز گردد، نفعی به تو رسد.

کاری بیندیش: به فکر کاری باش

سبو: کوزه، ظرف سفالی

گرده: هر چیز گرد و مدوّر مانند نان.

ملامت: سرزنش، نکوهش

هنوز صبح ندمیده: پیش از طلوع خورشید

وجهِ معاش: پولِ اسباب و وسایل زندگی

آجر از خانه برمی­آوردم: آجر خانه را می­فروختم

فروگذار: کوتاهی، مضایقه

متفکّر: اندیشناک

جامه­ی دریده: لباس پاره شده

خادم: خدمتکار

هیئت: شکل، صورت، حال، کیفیّت

ژولیده: پریشان، آشفته

ملاحظه کرد: نگریست، دید

دینار: سکة طلا، مسکوک زر.

گرمابه: حمام

خوش­دل: شادمان، خوش­حال

به جای آوردم: انجام دادم

اعزاز: عزیز داشتن، گرامی داشتن .

تعلیم: آموزش، یاد دادن

پیشگاه: نزدیک تخت پادشاه، بالای مجلس، تخت، مسند

رسول: فرستاده

زینهار: دور باش، حذر کن .

تباه: نابود، ضایع

تحفه­: هدیه، پیشکشی، ارمغان

ثابت گردانیدی: قرار دادی.

آرزو خواستن:خواستن آن­چه آرزو هست،چشم­داشت

خلعت: لباس دوخته­ای که بزرگی آن را بخشد.

تسلیم کردند: در اختیار قرار دادند

تصرف: دست بردن، دستکاری

تفرّج: گردش، تفریح، سیر

 

خرسندی: رضایت، خوش­حالی

فاش: برملا، آشکار

مقامات رفیع: درجات بالا، مدارج عالی

از کتاب« فرج بعد از شدّت» نویسنده«محسّن تنوخی» ترجمه­ی اسعد دهستانی

درس ششم / موش و گربه

فابل(fable) یا «داستان حيوانات» را تعریف کنید.

در ادبيّات همه­ي ملل، داستان­هايي وجود دارد كه قهرمان آنان حيوانات هستند. در این داستان­ها، در حقيقت حيوانات نماينده­ و جانشین انسان­ها هستند.

«كليله ­و ­دمنه»ی نصرالله منشی و «مرزبان­نامه»ی کیکاووس­ بن قابوس و«موش­وگربه»­ي عُبيد زاكاني از جمله داستان­های به زبان حیوانات است.

معني واژگان و کلمه­های تازه:

آورده­اند: روايت كرده­اند، نقل کرده­اند

دام نهادن: دام گذاشتن

طلب: جست و جو

طمعه: غذا

جانب: سمت، سو، جهت

التفات: توجه، دقّت، عنایت

گشت: شد، فعل اسنادی

افكندن: انداخت

بوم: جُغد                          

صياد: شكارچي

آفت: بلا، آسیب

صلح: آشتي

تدبير: چاره جويی، دوراندیشی

مقرون: نزديك

ايمن: در امان، امن

مشقت: رنج، سختی، دشواری    

ملاطفت: مهرباني، دلسوزی

فرج: گشایش، رهایی

فرج يابي: رها شوي

لكن: ولي، امّا

مهمّات: كارهاي مهم

خطير: خطرناك، بزرگ

توقّف: درنگ، تأمّل

بدل: عوض، جایگزین

عقده: گره، مشکل

گرو: بستگی، ضمانت

فراست: زيركي

نوميد: نا اميد، مأیوس

زخم: آسيب، صدمه

ملول: آزرده، رنجیده

يُمن: مباركي، فرخندگی، میمنت

حاجت: نياز، آرزو

عمده: اصلي، اساسی

ناکامی =/= شادکامی|| غم=/=شادی

پای­کشان: لنگ­لنگان

بر اثرِ من: به دنبال من

فراست: زیرکی، درک و دریافت باطن چیزی با دیدن ظاهر آن.

با خلل: تباه، نابود

مرا ایمن گردان: به من پناه بده.

ملول: بیزار، اندوهگین، خسته

ضمان: تعهّد

معنيِ عبارات:

صیّادان آن­جا بسیار آمدندی: شکارچیان آن­جا زیاد رفت و آمد داشتند.

به طلب طعمه: در جست و جوی غدا

از پس نگریست: پشت سرش را نگاه کرد.

از جهت او کمین کرده بود: برای شکارش کمین کرده بود.

در من آویزد: با من گلاویز شود، با من درگیر شود.

هیچ پناهی مرا به از سایه­ی عقل نیست: من غیر از عقل و اندیشه­ی خود هیچ پناهگاهی ندارم.

هیچ کس مرا دست­گیرتر از سالارِ خرد نیست: هیچ کس مانند عقلِ دوراندیش به یاری و دست­گیری

من نمی شتابد.

هیچ تدبیر مرا موافق­تر از صلح نیست: هیچ چیز دوراندیشانه­تر از آشتی نیست.

در عین بلا مانده: کاملاَ در بلا گرفتار شده است.

مقرون به ابواب بلا و مصیبت: با انواع مصیبت و دشواری همراهم.

عاقل در مهمّات توقّف جایز نشمرد: عاقل در کارهای بزرگ و خطرناک، دست دست نمی­کند و

سریع دست به کار می­شود.

امید دارم که هر دو را به یُمن آن، خلاص پیدا آید: امیدوارم به مبارکی آن، هر دو آزاد و رها شویم.

گربه او را گرم بپرسید: گربه احوال­پرسی گرمی از موش کرد.

زود ملول شدی: خیلی زود از این کار خسته شدی.

بر حاجت خویش پیروز آمدی: به خواسته­ی خود رسیدی.

مگر نیّت بدل کردی و می اندیشی؟ شايد نیّت خود را تغییر دادی و به آن فکر می­کنی؟

به آن چه قبول کرده­ام، قیام می­نمایم: برای تعهّدی که داده­ام تلاش می­کنم.

یک عُقده را برای گروِ جانِ خود نگاه می­دارم: برای تضمین زندگی خود یکی از بندها را باقی می­گدارم.

یکی که عُمده بود، بگذاشت: یکی از گره­های اصلی را باز نکرد.

پرتوِ خورشید نمایان گشت: شعاع نور خورشید، آشکار شد

هر کس که در وفایِ تو سوگند بشکند                           پشت و دلش به زخمِ حوادث شکسته باد

كسي كه قسم خود را در وفاداري به تو زیر پای بگذارد، پشت و دلش در حوادث روزگار بشكند.

 

درس پنجم  /  دانایی

دانایی

قالب شعر«دانایی» مثنوی است. مثنوی در لغت به معنی دو تایی است و در اصطلاح به قالب شعری می­گویند که هر بیت آن مفقع (قافیه­دار) باشد، یعنی دو مصراع هر بیت، هم قافیه بوده و قافیه­ی مصرع­ها در هر بیت تغییر کند.

مثنوی­، بهترین قالب برای سرودن داستان­های بلند است. از مهم­ترین مثنوی­های فارسی می­توان«شاهنامه­ی فردوسی»، «بوستان سعدی»، «مثنوی مولوی» و «لیلی و مجنون نظامی» را نام برد.

نمودار مثنوی:

------------ $                     ----------$

------------ #                     ----------#

----------- @                     ---------@

آرایه­ی قلب: به جابه­جایی اجزای جمله در شعر و نوشته­های ادبی، که باعث عمق معنا در آن می­شود، آرایه­ی قلب  می­گویند.

شعر

بدان کوش تا زود دانا شوی                           چو دانا شوی زود والا شوی

تلاش کن تا هرچه زودتر دانایی برسی که اگر به آن دست یابی، به بزرگی ها دست خواهی یافت. در این بیت و بیت بعدی، تکرار  حرف (الف) واج آرایی وجود دارد.

نه دانا تر آن که والاتر است                        که والاتر است آن که داناتر است

"طرد و عکس" این آرایه، یکی از عناصر زیبایی سخن است که در آن مصراع اول را با جابه­جا کردن کلمات در مصراع دوم تکرار می­کنند.

     پیداست که این تکرار باید چنان باشد که موجب رونق و حسن کلام گردد و بر ضعف و سستی طبع شاعر حمل نشود، و گرنه اجتناب کردن از این گونه تکرارها، بهتر و با آرایش سخن مناسب تر است.

تصویر و مثال

بوستان بر سرو دارد آن نگار دلستان                        آن نگار دلستان، بر سرو دارد بوستان

گلستان باشد شکفته، بر صنوبر بس عجب                 بر صنوبر عجب باشد شکفته گلستان

البته این تکرارها باید سبب زیبایی کلام شود و هنر به کار رفته در آن مشخص باشد.

دلبر جانان من برده دل و جان من                          برده دل و جان من، دلبر جانان من

روضه رضوان من، خاک سر کوی دوست                  خاک سر کوی دوست، روضه رضوان من

یوسف کنعان من، مصر ملاحت تراست                     مصر ملاحت تراست، یوسف کنعان کم

منسوب به حافظ

معنی بیت: کسی که بلند مرتبه تر از دیگران است، الزاماً دانا تر از دیگران نیست بلکه آن کسی که دانا تراست، نسبت به دیگران مرتبه­ی بالاتری دارد.

نبینی ز شاهان که بر تخت­گاه                                      ز دانندگان باز جویند راه

آیا شاهانی را بر تختِ شاهی تکیه زده­اند نمی بینی؛ که(برای حکومت کردن) از دانایان راه نمایی می­خواهند.

 

اگر چه بمانند دیر و دراز                      به دانا بودشان همیشه نیاز

اگرچه روزگار درازی ماندگارند و سلطنت می­کنند؛ ولی همیشه به دانایان و دانشمندان نیازمندند.

نگهبان گنجی تو از دشمنان                            وُ دانش نگهبانِ تو جاودان

 تو اموال و دارایی­هایت را از دشمنان مراقبت کنی، در حالی که دانایی حافظ و نگهبان همیشگی جانِ توست.

به دانش شود مرد پرهیزکار                             چنین گفت آن بخردِ هوشیار

با دانش انسان به پرهیزکاری می­رسد. آن فرزانه­ی هوشمند چنین گفت:

می­تواند با بیت بعدی موقوف المعانی باشد.

که دانش زتنگی پناه آورد                                  چو بیراه گردی، به راه آورد

دانایی تو را از تنگناها رها می­کند و هنگام گمراهی، راه را به تو نشان می­دهد.

بوشکور بلخی

**

 

علم بال است مرغ جانت را                               بر سپهر او برد روانت را

سپهر: آسمان، گردون

روان: روح، جان 

مرغِ جان: ترکیب اضافی، اضافه­ی تشبیهی

علم بال و پر مرغِ جانِ توست و جان و روح تو را اعتلا می­بخشد و تا آسمان­ها بالا می­برد.

دل بی علم، چشمِ بی نور است                  مرد نادان زِ مردمی دور است

مردمی: انسانیّت

انسان بدون دانایی، مانند چشمی است که توانایی دیدن ندارد؛ و آدم نادان از انسانیّت فاصله­ی زیادی دارد.

 آرایه­ی تشبیه: دلِ بی علم(طرف اوّل) / چشمِ بی­نور(طرف دوم) / رکن سوم یا وجهِ شبه، (نابینایی و ناتوانی در تشخیص) است (رکن 4) حذف شده است.

بیم «مرد» و «مردمی»آرایه­ی جناس زاید افزایشی وجود دارد.

     آرایه­ی«اسلوب معادله» در طول بیت: اگر نسبت مصرع اوّل بیتی با مصراع دوم آن مساوی باشد و بتوان هر مصراع را مانند کفه­های ترازو، مساوی تصوّر کرد، به گ.نه­ای که معنی دو طرف آن برابر باشد،  اسلوب معادله دارد.

مثال: از قضا آیینه­ی چینی شکست                             خوب شد، اسباب خود بینی شکست

و دیگر: اظهارِ عجز، پیش ستم پیشگان خطاست             اشک کباب موجب طغیان آتش است.

نیست آب حیات جز دانش                             نیست باب نجات جز دانش

باب نجات: در رستگاری 

آب حیات: زندگی. تلمیح به داستان اسکندر و آب حیات.

آب حیات: آب زندگی. آبی که اسکندر به دنبال آن بود تا زندگی جاودان را نصیب خود کند، ولی در نهایت نصیب خضر شد.

بجز دانایی برای زندگی جاویدان راز و رمزی وجود نداردو برای رستگاری و رهایی جز دانش راهی نیست.

دل شود گر به علم بیننده                                راه جوید به آفریننده

اگر دل انسان با دانایی مجهّز شود؛ به شناخت خدا راه می­یابد.

آن­چه در علم بیش می­باید                            دانش ذات خویش می باید

در راه دانش اندوزی آن چیزی که بیش­تر از همه ارزشمند­تر است؛ شناختن خود انسان است. 

بیت پایانی، تلمیح به حدیثی از پیامبر اسلام«مَن عَرَفَ نَفسَهُ، فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ» هر کس خودش را بشناسد، خدایش را نیز خواهد شناخت.

اوحدی مراغه­ای


کلمات املایی درس پنجم

والاتر و داناتر-  بینندگان و دانندگان- دیر و دراز ماندن – تخت­گاه شاهان- نگهبان جنگ - مرد پرهیزکار- بخرد هوشیار- پناهِ تنگی- تنگنا و مضیقه- بی­راه گشتن- مرغ جان – بوشکور بلخی-  سپهر و گردون- چشم بی نور- نادان و نامردم- آب حیات عشق - باب نجات دانش - بیننده و آفریننده- اوحدی مراغه­ای-  ترجیع بند- رخ داد و حادثه-  قصیده و مثنوی- شاه­نامه­ی فردوسی- مثنوی معنوی- دانش ذات خویش-  لیلی و مجنون نظامی گنجوی-خوش بخت و خوش­حال- تخفیف و مخفّف.

درس نوزدهم/آرش کمانگیر

سیاوش کسرایی

برف می‌بارد،

برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ.

کوه‌ها خاموش،

دره‌ها دلتنگ،

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ.

 

بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،

یا که سوسوی چراغی، گر پیامی‌مان نمی‌آورد،

رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان،

ما چه می‌کردیم در کولاک دل‌آشفته­ی دم‌سرد؟

 

آنک آنک کلبه‌ای روشن،

روی تپه، روبروی من. . .

 

در گشودندم.

مهربانی‌ها نمودندم.

زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،

در کنار شعلۀ آتش،

قصه می‌گوید برای بچه‌های خود، عمو نوروز:

«. . . گفته بودم زندگی زیباست.

گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست

آسمانِ باز؛

آفتابِ زر؛

باغ‌های گُل،

دشت­های بی‌در و پیکر؛

 سر برون آوردن گُل از درون برف؛

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛

بوی عطرِ خاکِ بارانِ خورده در کهسار؛

خواب گندم‌زارها در چشمه­ی مهتاب؛

آمدن، رفتن، دویدن؛

عشق ورزیدن؛

در غمِ انسان نشستن؛

پا به‌پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن،

کار کردن، کار کردن،

آرمیدن،

چشم‌انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛

جرعه‌هایی از سبوی تازه، آب پاک نوشیدن.

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛

همنفس با بلبلانِ کوهیِ آواره،خواندن؛

در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛

نیمروز خستگی را در پناه درّه ماندن؛

 

گاه‌گاهی،

زیر سقفِ این سفالین بام‌های مه‌گرفته،

قصّه‌های درهمِ غم را ز نم‌نم‌های باران­ها شنیدن؛

بی‌تکان گهوار­ه­ی رنگین‌کمان را،

در کنارِ بام دیدن؛

یا شبِ برفی،

پیشِ آتش‌ها نشستن،

دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن. . .

 

آری، آری، زندگی زیباست.

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.

گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

 

پیر مرد آرام و با لبخند،

کُنده‌ای در کورۀ افسرده جان افکند.

چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جُست‌و‌جو می‌کرد؛

زیر لب آهسته با خود گفت‌وگو می‌کرد:

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛

شعله‌ها را هیمه سوزنده.

جنگلی هستی تو، ای انسان؛

جنگل، ای روییده آزاده،

بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان،

آشیان‌ها بر سر انگشتان تو جاوید،

چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،

جانِ تو خدمت‌گر آتش. . .

سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

زندگانی شعله می‌خواهد.» صدا سر داد عمو نوروز،

ـ «شعله‌ها را هیمه باید روشنی‌افروز.

کودکانم، داستان ما ز «آرش» بود.

او به‌جان، خدمتگزار باغ آتش بود.

روزگاری بود.

روزگار تلخ و تاری بود؛

بختُِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره.

دشمنان، بر جانِ ما چیره.

شهر سیلی‌خورده هذیان داشت.

بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.

زندگی سرد و سیه، چون سنگ؛

روز بدنامی،

روزگارِ ننگ.

غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان؛

عشق، در بیماری دلمردگی بی‌جان.

فصل ها فصل زمستان شد،

صحنۀ گُلگشت‌ها گُم شد، نشستن در شبستان شد.

در شبستان‌های خاموشی،

می‌تراوید از گُلِ اندیشه‌ها عطرِ فراموشی.

ترس بود و بال‌های مرگ؛

کس نمی‌جٌنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.

سنگر آزادگان خاموش؛

خیمه‌گاه دشمنان پُر جوش.

مرزهای مُلک،

همچو سرحداتِ دامنگستر اندیشه، بی‌سامان.

بُرج‌های شهر،

همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو . . .

هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت.

هیچ دل مهری نمی‌ورزید.

هیچ‌کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.

هیچ‌کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

باغ‌های آرزو بی‌برگ؛

آسمان اشک‌ها پُربار.

گرم‌رو آزادگان دربند،

روسپی نامردمان در کار . . .

انجمن‌ها کرد دشمن،

رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن،

تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،

هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند.

نازک‌اندیشان‌شان بی‌شرم،

ـ که مباداشان دگر روزِ بهی، در چشم، ـ

یافتند آخر فسونی را که می‌جُستند . . .

چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جُست‌وجو می‌کرد؛

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می‌کرد:

« آخرین فرمان،

« آخرین تحقیر . . .

« مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان.

« گر به‌نزدیکی فرود اید،

« خانه‌هامان تنگ،

« آرزومان کور . . .

« ور بپرد دور،

« تا کجا؟ تا چند؟

« آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟»

هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛

چشم‌ها بی‌گفت‌وگویی؛ هر طرف را جست‌وجو می‌کرد.»

پیر مرد، اندوهگین، دستی به‌دیگر دست می‌سایید

از میانِ دره‌های دور، گُرگی خسته می‌نالید.

برف روی برف می‌بارید.

باد، بالش را به پشت شیشه می‌مالید.

ـ «صبح می‌آمد.»

پیرمرد آرام کرد آغاز.

ـ «پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست،

دشت نه، دریایی از سرباز . . .

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.

بی‌نفس می‌شد سیاهی دردهان صبح؛

باد پر می‌ریخت روی دشت بازِ دامنِ البُرز،

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،

دو و دو و سه‌وسه به پچ‌پچ گردِ یکدیگر؛

کودکان، بر بام،

دختران، بنشسته بر روزن،

مادران، غمگین کنارِ در.

کم‌کمک در اوج آمد پچ‌پچِ خُفته.

خلق، چون بحری بر آشفته،

 به‌جوش آمد،

خروشان شد،

به‌موج افتاد؛

بُرش بگرفت و مردی چون صدف

از سینه بیرون داد.

«منم آرش!»

ـ چنین آغاز کرد آن‌مرد با دشمن، ـ

« منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

اینک آماده.

مجوییدم نسب،

فرزند رنج و کار،

گریزان چون شهاب از شب،

چو صبح آمادۀ دیدار.

مبارک‌باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛

گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.

شما را باده و جامه

گوارا و مبارک‌باد!

 دلم را در میان دست می‌گیرم.

و می‌افشارمش در چنگ؛

 دل،این جام پُر از کینِ پُر از خون را؛

دل، این بی‌تابِ خشم‌آهنگ . . .

 که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛

که تا کوبم به جام قلب‌تان در رزم؛

که جامِ کینه از سنگ است.

به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

در این پیکار،

در این کار،

دلِ خلقی است در مُشتم.

امید مردمی خاموش هم‌پُشتم.

کمانِ کهکشان در دست،

کمان‌داری کمانگیرم.

شهابِ تیزرو تیرم.

ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.

به‌چشمِ آفتابِ تازه‌رس جایم.

مرا تیر است آتش‌پر.

مرا باد است فرمانبر.

و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست.

رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

در این میدان

بر این پیکانِ هستی‌سوزِ سامان‌ساز،

 پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

پس آنگه سر به‌سوی آسمان بر کرد،

به آهنگی دگر گُفتارِ دیگر کرد،

 

« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!

که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.

به صبح راستین سوگند!

به پنهان آفتابِ مهربارِ پاک‌بین سوگند!

که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد؛

پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند.

 زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز،

که تن بی‌عیب و جان پاک است.

نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی؛

نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

 

درنگ آورد و یک‌دم شد به‌لب خاموش.

نفس در سینه‌ها بی‌تاب می‌زد جوش.

« ز پیشم مرگ،

نقابی سهمگین بر چهره، می آید.

به‌هر گامِ هراس‌افکن،

مرا با دیدۀ خونبار می‌پاید.

به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد،

به‌راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛

به‌رویم سرد می‌خندد؛

به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را،

و بازش باز می‌گیرد.

 دلم از مرگ بیزار است؛

که مرگِ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است.

ولی آن‌دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

ولی، آن‌دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است،

فرو رفتن به‌کامِ مرگ شیرین است.

همان بایستۀ آزادگی این است.

هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش،

مرا پیکِ امیدِ خویش می‌داند.

هزاران دستِ لرزان و دلِ پُر جوش

گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.

پیش می‌آیم.

دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم.

به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند « نقاب از چهرۀ ترس‌آفرین مرگ خواهم کند.»

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.

به‌سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد: « برآ، ای آفتاب، ای توشۀ امید!

برآ، ای خوشۀ خورشید!

تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بی‌تاب.

برآ، سر ریز کُن، تا جان شود سیراب.

چو پا در کامِ مرگی تُندخو دارم،

چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش‌جو دارم،

به‌موجِ روشنایی شستشو خواهم،

ز گلبرگِ تو، ای زرینه‌گُل، من رنگ و بو خواهم.

شما، ای قله‌های سرکشِ خاموش،

که پیشانی به تُندرهای سهم‌انگیز می‌سایید،

که بر ایوانِ شب دارید چشم‌انداز رویایی،

که سیمین پایه‌های روزِ زرین را به‌روی شانه می‌کوبید،

که ابرِ ‌آتشین را در پناهِ خویش می‌گیرید.

غرور و سربلندی هم شما را باد!

امیدم را برافرازید،

چو پرچم‌ها که از بادِ سحرگاهان به‌سر دارید.

غرورم را نگه دارید،

به‌سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.

تو گویی این جهان را بود با گفتارِ «آرش» گوش،

به یالِ کوه‌ها لغزید کم‌کم پنجۀ خورشید.

هزاران نیزۀ زرین به چشم آسمان پاشید.

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.

کودکان بر بام؛

دختران بنشسته بر روزن؛

مادران غمگین کنارِ در؛

مردها در راه.

سرود بی‌کلامی، با غمی جانکاه،

ز چشمان برهمی شد با نسیمِ صبحدم همراه.

کدامین نغمه می‌ریزد،

کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت،

طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟

طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،

راه وا کردند.

کودکان از بام‌ها او را صدا کردند.

مادران او را دعا کردند.

پیرمردان چشم گرداندند.

دختران، بفشرده گردن‌بندها در مُشت،

همره او قدرت عشق و وفا کردند.

آرش، اما همچنان خاموش،

از شکافِ دامنِ البرز بالا رفت.

وز پی او،

پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد.»

بست یک‌دم چشم‌هایش را، عمو نوروز،

خنده بر لب، غرقه در رؤیا.

کودکان با دیدگان خسته و پی‌جو،

در شگفت از پهلوانی‌ها. شعله‌های کوره در پرواز.

باد در غوغا.

ـ «شامگاهان،

راه‌جویانی که می‌جستند، آرش را به‌روی قله ها، پی‌گیر،

باز گردیدند.

بی‌نشان از پیکر آرش،

با کمان و ترکشی بی‌تیر.

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.

کار صدها صدهزاران تیغۀ شمشیر کرد آرش.

تیرِ آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،

به‌دیگر نیمروزی از پی آن روز،

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

و آنجا را، از آن پس،

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.

 

آفتاب،

در گریز بی‌شتابِ خویش،

سال‌ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

ماهتاب،

بی‌نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،

در دلِ هر کوی و هر برزن،

سر به هر ایوان و هر در زد.

آفتاب و ماه را در گشت،

سال‌ها بگذشت.

سال‌ها و باز،

در تمام پهنۀ البرز،

وین سراسر قلۀ مغموم و خاموشی که می‌بینید،

وندرون دره‌های برف‌آلودی که می‌دانید،رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند؛

نامِ آرش را پیاپی در دل کُهسار می‌خوانند،

و نیازِ خویش می‌خوانند.

با دهان سنگ‌های کوه، آرش می‌دهد پاسخ؛

می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه،

می‌دهد امید.

می‌نماید راه.»

در برون کلبه می‌بارد.

برف می‌بارد به‌روی خار و خارا سنگ.

کوه‌ها خاموش.

دره‌ها دلتنگ.

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ . . .

 

کودکان دیری است در خوابند،

در خواب است عمو نوروز.

می‌گذارم کُنده‌ای هیزم در آتشدان.شعله بالا می‌رود، پُرسوز .

دانلود فایل صوتی شعر:آرش کمانگیر

 

دانلود فایل صوتی شعر:آرش کمانگیر

فصل هشتم / درس بیستم / ادبیّات جهان

ادبیّات جهان

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما                          ای جوانان عجم جان من و جان شما

چراغ لاله: اضافه­ی تشبیهی (توضیحی)                      عجم: 1 - غیرعرب . 2 - ایرانی (خصوصاً). در مصراع نخست، آرایه­ی تشبیه وجود دارد.

در باره ی چراغ لاله یاد آور می شوم که چراغ لاله نام چراغ هایی است که در پاکستان وجود دارد و چون به صورت لاله ای است به چراغ لاله معروف است و اضافه ی و این یک اضافه ی توضیحی است.
درباره ی خیابان شایان گفتن است که مردم پاکستان به راهی که دوطرفش درخت باشد خیابان گویند هم چنان که در ایران به آن چهار باغ گویند.
البته این مطالب را با استناد به فرهنگنامه ی اصطلاحات پاکستانی و هم چنین جناب آقای استاد سنگری که استاد مسلم ادبیات است و جامعه ی پاکستان را به خوبی می شناسد و چند سالی در آن جا بوده است عرض کردم.
سربلند باشید.
جعفر پورمحمدی - اصفهان

خیابان: جاده ، راه عریض و هموار در شهر که مردم از آن عبور کنند و اطراف آن مغازه یا خانه باشد.

مانند چراغ لاله در خیابان­های شما در سوز و گداز(نورافشانی و روشنگری) هستم. ای جوانان ایرانی، مگر شما مرا دریابید.

در طول بیت، به جهت تکرارِ «ج، چ» نغمه­ی حروف یا واج آرایی ایجاد شده است.

غوطه­ها زد در ضمیر زندگی اندیشه­ام                                 تا بدست آورده­ام افکار پنهان شما

مهر و مه دیدم ، نگاهم برتر از پروین گذشت                        ریختم طرح حرم در کافرستان شما

تا سنانش تیز تر گردد فرو پیچیدمش                                  شعله­ئی آشفته بود اندر بیابان شما

فکر رنگینم کند نذر تهی دستان شرق                                 پاره­ی لعلی که دارم از بدخشان شما

میرسد مردی که زنجیر غلامان بشکند                                دیده­ام از روزن دیوار زندان شما

حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل                      آتشی در سینه دارم از نیاکان شما

گِردِ چیزی حلقه زدن: دور چیزی جمع شدن.         پیکران آب و گل: آفریدگان از آب و خاک، انسان­ها.

 نیاکان: اجداد، پدران.          آتش: استعاره از درد.                     آتشی در سینه دارم: در سینه دردی دارم.

آب و گل و آتش: سه عنصر از عناصر پیدایش جهان. مراعات نظیر دارند.

ای آفریدگان از آب و گل(انسان­ها)، از پدران شما  آتشی در دلِ من است. گرد من جمع شوید تا آن را فرو نشانم.

اقبال لاهوری ، زبور عجم

آرزو

بیش از هر چیز برایت آرزومندم که به خوبی ها عشق بورزی

و نیکان و نیکویی ها نیز به تو روی بیاورند.

آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

برخی نادوست و برخی دوست­دار

که دست کم، یکی در جمعشان

مورد اعتمادت باشد.

چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش، بحق باشد،

تا زیاده به خودت غرّه نشوی.

هم چنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه باکسانی که اشتباهات کوچک می­کنند

که این کار ساده­ای است

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ می­کنند.

امیدوارم به پرنده­ای دانه بدهی و به آواز مرغ سحری گوش کنی

وقتی که آواز سحرگاهیش را سر می­دهد.

چرا که از این راه

احساسی زیبا خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه­ای هم بر خاک بیفشانی،

هرچندخُرد بوده باشد

و با روییدنش همراه شوی

تا دریابی چه  قدر زندگی در یک درخت جریان دارد.

آرزومندم اگر به پول و ثروتی رسیدی

آن را پیش رویت بگذاری و بگویی:

این دارایی من است.

فقط برای این که آشکار شود کدامتان اربابِ دیگری است!

آری، پول ارباب بدی است امّا خدمت­گزار خوبی است.

و در پایان برایت ای مهربان، آرزومندم

همواره دوستی خوب و یک­دل داشته باشی

تا اگر فردا آزرده شدی یا پس فردا شادمان گشتی،

با هم از عشق سخن بگویید و دوباره شکوفا شوید.                                             «ویکتور هوگو» با اندکی تغییر